جایزه اسکار اصغر فرهادی – تبریک من

پیش نوشت 1 :

معلم عزیزم محمد رضا شعبانعلی ،انتخاب موضع گیری در فضای دیجیتال برای افرادی که در این حوزه فعالیت می نمایند، مهم می داند، انتخاب موضع گیری یک مفهوم چند بعدی است که هر کس به طبع  اندیشه خود می تواند در این خصوص عمل نماید و به قول ایشان موضع گیری نکردن هم خود نوعی موضع گیری است و می تواند اثری مثل اثر انگشت در دنیای دیجیتال برای صاحب خود ایجاد نماید .

اما موضع گیری من نه به جایزه اسکار است و نه به اصغرفرهادی به تنهایی ،بلکه به جایزه اسکار اصغر فرهادی ،به عنوانی کسی که دغدغه اتحاد و رفع بی عدالتی را دارد ،گاهی ما می توانیم با اعتراضات،نازیبا فقط قضیه را پیچیده کنیم ،اما کسی که سعی می کند با ساختن فیلمی به عنوان نماینده ای  از یک کشور در سطح جهانی مطرح شود و دنیا مجبور نماید حتی به خاطر جایزه اسکار هم شده سری به نقشه جهان برای کشف دوباره کشور ایران بزنند .

پیش نوشت 2 : اگر چه من هم در زمینه تفسیر فیلم استعداد خوبی ندارم ،ولی دیدن فیلم های اصغر فرهادی همیشه مرا با پرسش های جدیدی روبه رو کرده که گاهی هم فکر کردن در مورد آنها کمی آزار دهنده شده است  ،اصغر فرهادی در جدایی نادر از سیمین و مرگ فروشنده ،قشر متوسط جامعه را هدف  قرار داده است ،که در سیرجامعه مدرنیته دچار پریشان احوالی می گردند و با کشمش های زیادی روبه رو می شوند و گاهی هم زخمی و گاهی هم له و نابود می شوند . توان افزایی در دورانی که سرعت تغییرات جامعه به سمت مدرنیته حرکت می کند به فرسایش افزایی تبدیل می شود ، پای های ما را می شکند و زخم های نویی بر تنمان نمایان می سازد.

برشی از یک اپیزود : در جایی که پیرمرد فروشنده با گرفتن کیسه داروها هاج و واج می ماند و دامادش که این واقعه را نمی تواند به درستی تفسیر کند ،پیرمردی که مجبور است در دوران بازنشستگی اش برای تهیه جهیزیه دخترش شب ها دستفروشی نماید و خرج زندگی را تامین کند .در میان هیایو و به هم ریختگی جامعه ای که در مسیر مدرنیته حرکت می کند (نمایی از شهر تهران و شلوغی و ترافیک )دست آویز زنی می گردد که مثل خود او تنها است ، برای گذاران زندگی نیمه بند خود مجبور به تن فروشی است ،دغدغه ها هر نسل در فیلم بسیار پیچیده مطرح می شود و چند بعدی ،به طوریکه هر کس از لایه ذهنی خودش درک متفاوتی را برداشت و تلقی می کند.

از طرفی صحنه های بی بدیل تئاتر مرگ فروشنده آرتور میلر ( ویلی )و واماندگی فروشندگی که مجبور است در سن پیری همچنان فروشنده بماند و زن فروشنده (لیندا) که مانند زن پیرمرد هی دائم صدقه قربان مردش می شود ،ولی تنهایی مرد وسیع تر از این صحنه ها است و بغض فرو داده شده پیرمرد ،در انتهای صحنه  روی راه پله که به پیش درآمدی برای مرگ خود خواسته و ترک دنیایست که دیگر تمام شده و نمی خواهند که ادامه یابد.

مسلما این فیلم  همانند هر فیلمی دیگر هم دارای نقطه قوت وهم دارای نقطه تاریک است اما آنچه مرا به موضع گیری در این واقعه وادار کرد جایزه اسکار گرفتن فردی ایرانی است که دغدغه اش اتحاد و رفع بی عدالتی است .

لینک کوتاه شده مطلب :https://goo.gl/F31Dj6

3+

داستان تکامل برنامه ریزی فردی -قسمت دوم

موفق کسی است که بداند داشتن هر چیزی به معنای نداشتن چه چیزی است و موفق ترین ،کسی است که بتواند از بین نداشتن ها ” بهترین نداشتن را انتخاب کند

محمد رضا شعبانعلی .

# قسمت اول داستان تکامل برنامه ریزی فردی من

# قسمت دوم داستان تکامل برنامه ریزی فردی من

در قسمت اول که اشاره ای بود ،بر سال های خامی من در این مسیر دشوار ، آرزوی رسیدن به پختگی که فکر می کردم می توان از دیگرانی که در اطرافم هستند تمایزی ایجاد کنم ، شرکت در کلاس های برنامه ریزی فردی با ظاهر پر طمطراق اش همیشه برای مخاطب پر طرفدار بوده است زیرا خود نفس شرکت در این سمینار و کلاس ها بیانگر شوق و عطش موفقیت است .سال های زیادی بود که تقریبا سبک هدف گذاری من از جنس نوشتن و بیان مسئله و شرح حال مسئله بود که البته به نوبه خود موثر و مفید بود ولی به اندازه انتظارتم مرا سیراب نمی کرد و این قضیه مرا نسبت به این واژه کمی نامانوس می کرد ،ولی با این حال دست از نوشتن بر نمی داشتم ،تا اینکه برای برون ریزی ذهنی بیشتری شروع به تغییر سبک خود نمودم و همانطور که در قسمت اول اشاره شد در این مراحل تکامل بیشتری به قبل داشتم و جزییات بیشتری را می نوشتم . در ادامه کمی موضوع را بسط می دهم تا روند منطقی تر من به واژه برنامه ریزی بهتر مشخص شود .

نکات قبل از برنامه ریزی مناسب برای خودت : اول تکلیف خودت را با خودت باید روشن کنی ،ایا واقعا می خواهی به عنوان یک مرحله مهم این واژه را در زندگی اهیمت دهی یا به عنوان یک خواننده سر راهی می خواهی نگاهی بندازی ،اگر مورد اول است که باید خود را برای انجام یک دوره نویسندگی آماده کنی چون سخت ترین مرحله برنامه ریزی نوشتن است البته نه در حد چند خط و شعار که بالای دیوار و یا سر کتابخانه و یا در داخل موبایلت بگذاری بلکه نوشتن مطالبی که ساعتها های از روز را به فکر کردن و نوشتن به آن اختصاص دهی . و به قول پیتر دارکر “کندن نقیب کوتاه فقط تو را به یک زندان به زندان دیگری انتقال می دهد ” و هیچ راه میانبری برای انجام یک برنامه ریزی مناسب وجود ندارد . و تماما مسئولیت این راه را باید به عهده بگیری از روز اول که شروع می کنی و به هزار بهانه تمامش نمی کنی .

مراحل اجرایی نوشتن یک برنامه ریزی خوب :

1- بیان مسئله :

تصویر مرتبط

آغاز هر کاری بیان مسئله و توضیح شرایط جاری خودت است ،نوشتن در خصوص خودت ،مدل ذهنی ات ،جهان بینی ات و جنس شخصیت و آداب و معنویت اما به درست و جزء و این مرحله دیدن خود با نگاه شخص ثالث است با نگاه وکیل لانه به خود (دیدن جوانب مثبت و دیدن جوانب منفی ) یک طرف به قاضی نرفتن دیدن عارضه ها و رسیدن به ریشه ها اگر امروز ضعفی در عمل دارم در کجای ریشه روانم بیماری وجود دارد . و این تصویر همان برداشتن آینه و دیدن خود به تمام قد است .  فونداسیون بندی یک ساختمان به میزان دقت مهندس اجرا و مقاومت مصالح در پی ریزی دارد لذا گذاشتن وقت در این مرحله مثل کندن چاه است در بیایان هر چقدر عمیق تر امید به پیدا کردن آب بیشتر است .

2-خلق یک چشم انداز :

نتیجه تصویری برای چشم انداز

به قول تفکر سیستمی خلق چشم انداز مطلوب ،به ول قدما تعیین ستاره قطبی و به قول استراتژیست ها تصویر آرمانی از خود خلق کردند که امید بخش و بر انگیزانده باشد و بتواند در تو کشش ایجاد کند از نوعی که وقتی به آن فکر می کنی بدنت مور مور شود و عضلات چهرات تغییریابد و ضربان قلبت به طپش افتد ،مثل اولین برخوردی که با عشق ات داشتی و عطش نگاه و طپش ضربان قلبت برای هر رهگذری نمایانگر و جلوه گر بود . راستی آخرین باری که عاشق شدی کی بود ؟

آخرین باری که از یک برنامه مویسقی لذت بردی کی بود ؟ آخر ین باری که در سرما لرزیدی به خاطر کسب درآمدی که عشق داشتی برایش و آخرین باری که هنوز لبخند خود را در آیینه دیدی کی بود ؟

اینها را نگفته ام که محلی شعر و طرب و ادب باشد در این مرحله ،بلکه باید عاشق خودت شوی ،و از خودت طلب داشته باشی سطح انتظارت از خودت بالاتر از سقف اعمالت باشد ،البته نه از توهم سرچشمه می گیرد بلکه از خلاقیت و تفکر سرچشمه می طلبد . استاد خرم می گفت که زمانی که برای یکی از پروژ های تفکر سیستمی که با راسل ایکاف مشارکت داشتم ،پروژه  چگونگی ایجاد چشم انداز مطلوب در قبایل سرخ پوست های امریکا بود وقتی که مراجعه کردیم یک بزرگان قبیله اظهار داشتند که ما برای ترسیم چشم انداز قبیله به بالای کوه می رویم و به صورت دایره می نشینیم و با روح بزرگ به گفتگو می نشینیم و الهام می گیرم و در قالب کلمات جاریش می نمایم . این یعنی “نماد تفکر “در این مرحله که فرقش با توهم مشخص است .

پس در این مرحله خود را متصور می شویم که در 5 ساله اینده کجا هستیم چه کار می کنیم و چه امکاناتی داریم و با جزییات می نویسم و اگر از نظر شما این کار سخت است آن را به سال بعد تعمیم دهیم .یعنی در سال آینده شما کجا هستید و دوست دارید چگونه دیده و شناخته شوید .

البته جنس این تصور باید بر انگیزاننده باشد ،شادی آور و محرک موتور حرکت و وقتی به آن نگاه می کنم می توانیم انرژی خود را باز آفرینی کنیم .هنری مینتزبرگ می گوید که این چشم انداز در خود حرکت به بلوغ می رسد و آقای مایکل پورتر به به عنوان یک دیگاه دیگر اشاره به خلقق چشم انداز متمایز و غیر قابل کپی برداری توسط محیط خبر می دهد . (یعنی جشم اندازی که با کشف توانایی منحصر به خودمان ایجاد شده باشد) .

به طور مثال کارمندی شرکتی که هر روز با تاخیر و خواب آلودگی و یا با انزجار به سرکار می رود و از رفتن خود جز غرولند کردن و اخم و تخم و ناراحتی و تروشرویی یادگاری به جا نمی گذارد نمی تواند چشم اندازی برای خود ترسیم نماید که خود را در مقام مدیر عامل شرکت ببیند .باید این کارمند دل خسته اول بنشیند و با خودش فکر کند که این اصلا می خواهم در این شغل باشم یا باید دنبال شغلی باشم که بتوانم در آن استعداد خود را کشف نمایم و با علاقه در پی کمال اش بروم . البته نگوید که خدا خیرت بده از روی شکم سیری این حرف را می زنی ،همین یک کار هم بچسبد کلی هنر کرده ،کو کار ؟کو شغل ،پس جواب زن و بچه اش را چه بده ،خرج اجاره و خوراک پس چی ؟ بلمه من هم منکرش نیستم چون دغدغه خودم هم است ،اما اگر من بتوانم آینده مطلوب خود را ترسیم کنم و کمک کم به مهارتهای خود اضافه نمایم و خود را محروم نمایم از خیلی لذات مادی و معنوی بی فایده که بیشتر وقت گیر و دردسر ساز هستند تا تکمیل کننده و هم راستای هدف خودم سبدفعالیت ها و اطرافیانم را بچینم و از وقت خالی خود استفاده کنم والا همه ما تفریح و لذا خرید و پارک و مسافرت را دوست داریم .اما تعهد به هدف می تواند کشش دهنده باشد و این یعنی همان عاشقی است یعنی حاضر ایثار کنی و بگذری تا بتوانی به دست بیاوری .بدان که ابراهیم اسماعیل را تا قربانگاه برد تا رسالتش کامل شود،این یعنی عزیزترین چیزی که دوست داری باید کنار بگذاری و آن چیزی جز تکبر و خود خواهی و ناز پرودرگی و بی خیالی و کسلی و بی حوصلگی ات نیست. با خودت صادق باش.

3-نوشتن ارزش های زندگی از نگاه خودت و هدف ات :

نتیجه تصویری برای نوشتن ارزش های زندگی

بعد از طی مراحل اول و دوم تازه مرحله تغییر فاز شروع شده یعنی یخ تبدیل به آب شده و آماده دوباره یخ بستن است گرفتن قالب جدید فکری است ،در این مرحله باید با توجه به دو دریجه جهان بینی فعلی ات و هدف ات ارزش هایت را بنویسی و اولویت بندی نمایی به طور مثال کسی که هدف اش کسب درآمد بیشتر است نمی تواند همزمان اولویت اولش آرامش و رفاه باشد ،و یا کسی که اولویت اش خانواده است نمی تواند به طور همزمان ماجراجویی را همتراز ببیند ،زیرا یکی را باید قربانی دیگری کرد ،اینجا بحث درست بودن و یا درست نبودن مطرح نیست بلکه مسئله انتخاب است ،و به تعداد انگشتان دستم هم کسی را سراغ ندارم که همه چیز را بتواند به طور همزمان در اولویت قرار دهد . یکی از بدبختی ها ما در انجام ندادن کارها بعد از هدف گذاری عدم توجه به این مرحله است ،یعنی به اندازه کافی وقت نمی گذاریم و تکلیف خودمان را با ارزش هایمان را مشخص نمی کنم ،و این درجه خلوص است یعنی باید شفاف تعریف شود تا در مسیر های چند گانه بازی زندگی بتوانیم سریع راه خود را از سایر راه ها مشخص کنمی و در این گرداب تعلل گرفتار نشویم که دیگران بگویند تکلیف خودش ه با خودش مشخص نیست و هنوز نمی دانند چند ،چند است با خودش . مثلا وقتی که کارمندی به او پست جدیدی پیشنهاد می کنند و در واقع به نوعی ترفیع است ولی قبلا در چشم انداز خود رویایی موسیقی را نوشته و در سر خود پروانده که در سال بعد حداقل بتواند هنر موسیقی خود را در تالار شهر به نمایش بگذارد ،شاید ترفیع شیرین و بعد از سالهای متمادی شانش به درب خانه شما سر زده است ولی این انتخاب یعنی نه  گفتن به ارزش های که قبلا مکتوب نموده بود و بر اساس آنها قرار بود اهداف خود را دنبال کند ،منظورم پستی که باید وقت بیشتری در اداره و یا در جلسات تهی مغزان اداره طی کند و در انتهای سال هم لرزه به تنش باشد که آیا پست جدید تثبیت می شود و یا باید به حقارت بیشتری به جایگاه قبلی خودش بر گردد  ولی فرقش این است که عزت نفس کمتری برخوردار است و تن رنجور تر و روح مستهلک تری را به یادگار گذاشته است ،البته من منکر ارتقا سازمانی نیستم، بیشتر هدفم مثال آن کارمند منزجر از کار در اداره بود . که قرار بود به سمت علاقه اش برود وبرای رسیدن به علاقه اش وقت بگذارد . ( داستان تلخ انتخاب اولویت ها است ) که هر روز ما با آن روبه رو می شویم و چنان برخی موارد معکوس وارانه عمل می کنیم که اگر کسی قبلا دفتر یاداشت های ما را خوانده باشد و تصویر آینده متصور شده را بداند جز مشتی خاک بر سر ما نمی ریزد.

لینک کوتاه شده مطلب :https://goo.gl/0yVt5y

3+

همکار یا همراه

این مطالب  : به عنوان تمرین سوالات مربوط به مدل ارتباطات بین فردی و نوع ارتباطات بین فردی در سایت متمم است .

پیش نوشت یک : چند وقت پیش یکی از همکاران نزد من آمد و از بد شدن روزگار و محیط نامساعد کاری گلایه داشت که همکاران به شدت ظاهر بین و مذور شده اند ،حرف های دیروزشان با حرف های امروزشان متفاوت است و دیگر مثل سابق قابل اعتماد نیستند ،و هرکس به فکر دسته نمودن بیل خودش است . من هم  سعی کردم بیشتر شنونده باشم و برای تخلیه روانی فرد از مدل (HPC) که نوعی همدری با نوازش عاطفی است ،برخورد کنم ،اما چرا واقعا ما فکر می کنم محیط کار نسبت به چند سال قبل دارای سیاسی کاری بیشتر ،لابی گری ،و زیر آب زنی بیشتری است ،آیا واقعا به دلیل محیط آن است؟ یا به دلیل کم شدن مهارت های ارتباطی ما ؟ یا به دلیل نوع جهان بینی ما ؟ونوع انتظار خودمان از دیگران است ؟ کدامیک می تواند درست باشد .

در اویل خدمتتم در شرکت از یکی از همکاران می گفت که خوب حواستت را جمع کن اینجا همه همکار هستند ،سعی کن خیلی در مورد مسائل زندگی ات چیزی ندادند .من در اویل بیشتر به  نگاه فاشیستی به این موضوع داشتم  ولی بعدها خودم هم در این زمینه دچار تعارض شدم که آیا واقعا ما نمی توانیم از بین همکارانمان با کسی صمیمی شویم و از ارتباط اجتماعی بالایی برخوردار شویم .

پیش نوشت 2 : تا اینکه امروز در متمم پروژه درس (6 مرحله ارتباط بین فردی ) و ارتباط اجتماعی با مدل پوست پیازی را خواندم و مفهوم جملات بالا را برایم کمی روان تر شد،  وقتی ما در مراحل اولیه برخورد هستیم از خود افشایی کمی برخورداریم و به شرط خوش آمدن از شخصیت فعلی طرف  مقابل ،سعی به بازگویی خود افشایی بیشتری می کنیم و این رابطه را به سمت رابطه صمیمی پیش می بریم ،گاهی در این مرحله دوست داریم سطح رابطه مان را عمیق تر کنیم ولی  طرف مقابل این میزان سطح ارتباط را برای من تعریف کرده و افزایش اصرار از  طرف من برای عمیق تر شدن رابطه با خود افشایی ، بیشتر می تواند این تصور را ایجاد کند ،که به احتمال زیاد طرف مقابل من آداب دان نیست و می خواهد بالجبار مرا وادار به رابطه بیشتری نماید.( تجاوز به حریم شخصی ) اینجا است که فرد سعی می کند با استفاده از رابطه و پیام های غیر کلامی ،کاهش خود افشایی داشته باشد  و از طرفی رابطه فعلی را به سمت صمیمیت کمتر و برخورد کمتر پیش ببرد.

در اینجا اگر همکاری نتواند پیام طرف مقابل را درک کند ،باعث سوء برداشت و ناراحتی طرف مقابل می شود و رابطه عاطفی که قرار بود ه ایجاد گردد به سمت رابطه مبادله ای (رابطه هزینه- فایده ) پیش می رود و محیط هم اگر مساعد باشد روابط  به سمت  کناره کشی ،کنترل بر فرد ،مانع تراشی ،غر زدن ،عصبانیت ،زیرآب زدن و ناامن کردن محیط  پیش می رود. در این حالت  فرد اگر خود افشایی بیشتری نسبت به طرف مقابل شده باشد  ،دچار تردید و ضعف می گردد که چرا اعتماد بی جا نموده است و هر لحظه ممکن است  ،فکر نماید که امکان دارد  همکار من از  این مسئله علیه  من سوء استفاده نماید و در نهایت بذر نهال نفرت را در شرکت بکارد .

حال پاسخ به این سوال بستگی به سطح سواد علمی و روانی فرد دارد. که آیا من خود م باعث ایجاد این حس و حال شده ام ؟ سهم خودم هم در این مسئله  به خوبی می توانیم بفهمم و بدانم چقدر است ؟ یا به علت نقص سیستم ارتباطی ام است که نمی توانم  با همکارانم ارتباط خوبی داشته باشم ؟

عمده ترین نوع ارتباط  بین فردی در محیط کار بر اساس روابط مبادله ای است .یعنی در ازای کاری که می کنم چه چیزی را به دست می آورم و سهم روابط عاطفی کم رنگ تر است . و اگر ما نقطه سهم ارتباط خود را در یک طلف بین سهم ارتباط عاطفی و ارتباط مبادله ای به خوبی تشخیص دهیم دچار سوء تفاهم کمتری نسبت به زمانی هستیم که فکر میکنیم هر رابطه ای عمدتا از جنس روابط عاطفی باید باشد .

لینک کوتاه شده مطلب :https://goo.gl/ZeiRcO

1+

داستان تکامل برنامه ریزی فردی

“ما نهایت تلاش را می کنیم تا حقیقت را ندیده بگیریم ولی حقیقت می ماند ،انسان مثل طعبیت الهی و مثل فضا ،بی نهایت است ” آلدوس هاکسلی (+)

#بخش اول داستان تکامل برنامه ریزی فردی من

هدف از ارائه این مطلب در سایتم به صورت نوشتاری در واقع  متن نوعی برون ریزی افکار م است که ،بتوانم برای حل مسائلم به درک و تحلیل درست تری برسم.

گام اول : مقدمه و چرایی برنامه ریزی 

نتیجه تصویری برای کتاب به سوی کامیابی

پیش نوشت 1: تقریبا از سال 1376 اولین بار در کلاس تند خوانی علیپور بود ،که با نقش هدف گذاری در موفقیت فردی  عمیق تر آشنا شدم ،زندگی فردی ام ،من  پر از چالش بود از دوران کودکی برای درآمد زایی کار می کردم ، البته در تابستان ها و گاهی در میان سال ،زیرا دغدغه ام جمع آوری سرمایه بود ،تا بتوانم روی پاهای خودم بایستم  ، فرزندان دورانی پر از واژ های بزرگ جنگ ، دشمن ،حمله ،اضطراب ،سازندگی ، مجاهدات ،کمبود ها و صف های طولانی و صدای آژیر ها ، بودیم ،  مثل همه نوجوان های  آن دوران از خومان توقع بیشتری داشتیم و رنج و سختی کشیدن را هنر می دانستیم ،  القصه ، اویل  دهه 75  با آنتونی رابینز آشنا شدم ،کتاب به سوی کامیابی 1و2و3.

را تقریبا از بر کرده بودم، ولی آن سالها بیشتر به دنبال حفظ کردن کلمات بودم تا مثل یک سوخت راکد دائم مرا بالا ببرد، آن روزها خیلی خبری ،از اینترنت  پر سرعت و شبکه های مجازی نبود خلاصه می شد در بازی فوتبال سر کوچه ،یا شاگردی کردن در مشغله های تابستانی . پدران و مادرامان کمتر کمتر اهل روزنامه و تلویزون بودند  ، و ما هم به طبع آنها کمتر علاقه به تلویزون داشتیم اگر چه پیگیری اخبار جنگ برای همه ما جذاب بود ،اولین بار با واژه هدف گذاری بر اساس نظریه گشتالت  و برنامه عصبی کلامی (NLP) با کتاب های رابینز آشنا شدم وچون مدل ذهنی متفاوتی را برایم ایجاد می کرد ،احساس خوبی داشتم و یاداشت برداری در خصوص اهداف را با چنان ذوقی  وصف نا پذیری می نوشتم، یادم می آید دفترچه کوچکی درست کرده بودم و در سر امتحانات به جای استفاده از آخرین فرصت ها برای مرور درس ،جملات انگیزشی آن را می خواندم . دوران خوبی بود ،در ضمن یک تابلو با فیبر و کاغذ رنگی درست کرده بودم و به دیوار اتاق نصب کرده ،و تمام خلاصه سه کتاب را به صورت جملات کوتاه  در آن نوشته بودم  ،بعد ها که وارد فضای دانشگاه شدم چون هنوز مدلی برایم جایگزین نشده بود ،به سمت روان شناسی مثبت گرا رفتم بیشتر از تداعی تصویر استفاده می کردم و از کائنات می خواستم مرا به آرزوهایم برساند ،و لیست آرزوی هایم در حد چند کلمه خلاصه می شد ،بعد  تقریبا در حین مطالعه و بحث با دوستانم با مبحث  علم هیپنو تیزم آشنا شدم و مطالعه خود را در این زمینه شروع کردم ،تا جاییکه می توانستم  قدرت انجام حرکات نمایشی و را به دست آورم و البته یکی دوبار هم مدیوم های خود را به دوران گذشته و کودکی شان بردم ،البته علاقه من بیشتر جنبه پزشکی داشت و می خواستم بدانم چطور بدن از نظر فیزولوژی  دچار تغییرات می شود  ،وقتی یک سوزن به بدن می زنی دردت می گیرد ،ولی وقتی دارویش  یک سیخ کلفت و بلند را از یک سوی بازو به سوی دیگر بازو فرو می کردند دردی و یا خون ریزی  نداشتند ،البته نقش تلقین  و باور هم نباید در این زمینه نادیده گرفت، ولی به هر صورت توضیح این پدیده کمی سخت بود ،بعد از مدتی پیشرفت در این مسیر ، به دلیل عدم دسترسی به استاد راهنما و مربی خوب  این مسیر را در اینجا مسکوت کردم زیرا احساس می کردم در یک لوپ بیمار افتاده ام ،کمی بعد از این مرحله با کتاب های  روانشناسی مثبت گرا  علاقمند شدم از  آثاری از نویسندگانی چون  گیتی خوشدل  ،وین دایر ،استفان کاوی ،باربارا دی آنجلیس  و …  که بیشتر در حوزه روان شناسی مثبت گرا می نوشتند  مطالعه نمودم ، نقش  انگیزه و ایمان و در نوشته ها پر رنگ بود و همه جا تقریبا ازخود باوری صحبت می کردند ، اما کمی بعد از این دوران به دلیل اینکه نقش اجتماعی ام بیشتر شد، احساس خلا ء بیشتری  در زیمنه خود شناسی و رسیدن به آرزوها کردم ، برای رفع این مورد به دنبال منبع می گشتم تا اینکه با کتاب انسان و رویا ی یونگ برخورد کردم ، و آغاز مسیر مطالعه من به سمت یونگ که عمیقتر از تمام مراحل قبلی بود رفتم ،با نقش ضمیر نا خودآگاه و برنامه ریزی  پنهان ذهن آشنا شدم ،احساس کردم این همان چیزی است که دنبالش بودم ،لذا تا جای که توانستم و فرصت دست می داد مطالعه در این خصوص را  پیگیری نمودم ، اکثر نوشته های یونگ را مطالعه کردم ،البته قسمت زیادی از آن هنوز برایم گنگ است که در طی سال های بعد و مطالعات جانبی این مسائل برایم بهتر مشخص خواهد شد ، کمی بعد با شرکت در کلاس های آموزش مهارتهای خود شناسی سهیل رضاییو دوره  سفر قهرمانی مردان شرکت کردم ، و این دوران برای من بسیار طلایی بود به طوریکه اکثر یخ وجودم برای شناخت سیستم هدف گذاری باز شد و چشم سوم خود را کمی یافتم و برای بهتر فهمیدن موضعات باز هم به یونگ پناه آوردم ، اوضاع تشخیص ام بهتر شد  در آنجا بود که مفهوم اهمیت ضمیر نا خود آگاه و سایه ها را  بهتر متوجه شدم و فهمیدم که چرا ما در زندگی گاهی به صورت کاملا برنامه ریزی شده و نا خود آگاه پروژه شکست خود را رقم می زنیم و در چالش عظیم افسردگی فرو می رویم .

مراحل تکامل :

1-آشنایی با ابزار (SMART):

متن مقدماتی طولانی شد ولی لازم بود که سیر تکامل افکارم را نوشته بنویسم ،زیرا بعد ها به این مدل و این سیر تکامل رجوع می کنم ، بحث هدف گذاری از علم مهندسی وارد علم مدیریت و زندگی فردی شد ،جایئکه برای انجام هر چه بهتر پروژه و کم نمودن فاصله بین هدف و نتایج از بحث اسمارت کردن اهداف استفاده نمودند ،  مدیریت پروژه به بنحوی برای استفاده بهینه از زمان و انرژی اهداف را اسمارت می کردند و بعد ها در واژه های جهت هدف گذاری از ویژگی اسمارت استفاده می کردند ، من هم مثل سایر کسانی که در دو حوزه فعالیت می کردم ،احساس  نمودم برای درک بهتری از اهدافم باید اهدافم اسمارت نمایم ، در ابتدای تعریف اهدافم در اویل سال سعی کردم  اهدف را بر اساس 5 ویژگی(SMART) برنامه ریزی نماییم

شرح مختصری بر این 5 ویژگی

1-معیّن: Specific

(مشخص و واضه توضیح داده شده باشد با تمام جزییات )

مثلا من یک ماشین لکسوز دلفینی مدل 2014 می خواهم )

2-قابل اندازه‌گیری: Measurable

( دارای شاخص اندازه گیری باشد و بتوان آن را اندازه گیری کرد)

مثلا من باید نسبت به پارسال 30 درصد درآمد بیشتری داشته باشم

3-دست‌یافتنی: Attainable:

( محدوده آن قابل انجام باشد و خیلی رویایی نباشد )

4-واقع‌بینانه: Realistic :

( بیشتر بر جنبه تطبیق با واقیعت فعلی سرو کار دارد )

5-زمانبندی‌شده: Timely:

( دارای زمان مشخصی باشد مثلا 12 اسفند ماه 1388)

اما همچنان اهداف من دست نیافتنی بودند (البته برخی از اهدافم همچنان محقق نشده بودند )

swot-analysis

2-آشنایی با ابزار تحلیل (SWOT)

البته باید اعتراف کنم این مسئله چند سالی مرا به خود مشغول کرد و چند دفتری را هم تکمیل کردم ولی همیشه احساس می کردم ،بعضی وقتها خیلی مکانیکی شده ام و در برخی از مواقع که به اهدافم نمی رسیدم ،دچار خود خوری و کاهش عزت نفس می شدم که خود این ضربه مهلکی بود ،تا اینکه در ادبیات مدیریت با واژه های (SWOT) با نقاط ضعف ،نقاط قوت ، فرصت ها و تهدید ها )آشنا شدم  و از طرفی برای نوشتن این مدل باید ابتدا  یک تصور کلی از خود و شرایط موجود ترسیم می کردم  ،و بعد به تحلیل آن از این زاویه می پرداختم .این مرحله در سال های بعد به نحوه هدف گذاریم، اضافه شد.  ابتدا سعی می کردم در میان 4 واژه خود را تعریف کنم و براساس مدل، آینده ای بهتری برای خود متصور شوم . کمی که جلوتر رفتم و با تفکر سیستمی آشنا شدم متوجه شدم هریک از زیر سیستم ها می تواند بر روی کل سیستم اثر بگذارند و در نهایت به جای یک خروجی مطلوب منجر به ایجاد یک خروجی معیوب شود .

3- اهیمت فرایند در ایجاد یک ستانده مناسب  :(اهیمت اثر بخشی بر کارایی )

در این مرحله که اهدافم را تجزیه و تحلیل می کردم ،علیرغم تجزیه و تحلیل کامل  SWOT  و ترسیم نقشه سفر باز هم در برخی اهداف همچنان لنگ می زدم و ،احساس کردم بخشی از وجودم از رسیدن به هدف می ترسد ،سوال سختی بود که باید از خودم می پرسیدم ” کدام قسمت از وجود من است که نمی خواهد من به موفقیت برسم ” جواب این سوال بسیار سخت و طلاقت فرسا بود ،روزهای متمادی فکر می کردم که واقعا چرا من علیرغم برنامه ریزی و انجام  دقیق مراحل هدف گذاری مطابق علم مدیریت هنوز به آنچه می خواهم نمی رسم گاهی دلسرد و مایوس می شدم و احساس بدبختی می کردم،  و با خود می گفتم حتما حکمتی در این نرسیدن است و با نگاه کودکانه سعی بر توجیه قضیه داشتم و تقصیرات را بر گردن کائنات می انداختم  است البته این خود مایوس کننده بود و برخی دیگر را می دیدم که یک دهم من برنامه ریز ندارند ولی موفق به نظر می رسند ؛البته این ظاهر قضیه بود و اصل قضیه را باید از خودشان بپرسی البته اگر راستش را بگویند و برای اینکه خود را نشکنند ادعای آدم های همیشه موفق و زرنگ را در نیاورند .

4- آشنایی باسایه :

پس از طی نمودن دوران تاریک  پرسش های سنگین و جواب های طاقت فرسا ، و مایوس شدن ها و دلخوش کردن ها جسته و گریخته به این موضوع می پرداختم ولی اصل موضع را سخت پیگیری می کردم ، تا اینکه با مطالعه برخی از آثار یونگین ها به موضوع سایه و اهیمت آن رسیدم اگرچه یونگ اشاره کرده بود ولی موضوع برای من همچنان صقیل بود ،مطالعه اثر سایه ها بر زندگی دریچه جدیدی بر روی من گشود و بیشترین قفل های درونی ام را باز کرد.

اثر سایه (بخشی از وجودمان که از آن بی خبر هستیم ) و بخش نیمه تاریک وجود به چهار صورت تبلور می یابد .

1- آن سایه های که که می شناسیم ،ولی چون به صورت عمومی نا پسند هستند ، آنها را مخفی می کنیم در صورتی که دیگران آن را در ما کشف نمایند ناراحت می شویم و معمولا در جایئکه خیلی احساس ناراحتی می نمایئم و خشمگین می شویم نقطه بروز سایه است .

2-آن سایه های که نمی شناسیم ،و لی چون در بخش آگاهی ما است ،گاهی آشکار می شود و ما را غافیلگیر می کند ،مثل  عملی که یکدفعه از شما سر می زند و شما نزد دیگران  شرمگین می شوید .

3- آن سایه های که  را می شناسیم، ولی مداوم تلاش می کنیم پمخالفآن را به دیگران نشان دهیم ،مثل اعمال ریا کارانه که نزد دیگران انجام می دهیم .

4-آن سایه را نمی شناسیم و چون ترس درونی از شناخت آنها در ما وجود دارد ،مدام آدم های که شبیه بخش طرد شده ما هستند به خود جلب می کنیم ( دوستی می گفت نمی دانم چرا همیشه آدم ها در کنار من قرار می گیرند ، روحیه ،لگد پرانی شان گل می کند ).

این بحث  خیلی اهیمت دارد ، تازه فهمیدم چرا بخشی از وجود من به صورت ناخود آگاه برنامه ریزی شکست را دارد (چرا هر وقت کتاب زبان می خوانم یا کاری پیش می آید و یا خوابم می گیرد ) ایحال غور و تامل در این زمینه انتهایی ندارد و دائم مثل ماهی گیر باید مترصد باشی که بتوانی با قلاب سایه ات را شکار کنی و با آن حرف بزنی و به تعامل بررسی ولی نمی توانی سایه ات را ترک کنی و به قول سهیل رضایی اگر سایه ات را انکار کنی روزی انتقام سختی از تو خواهد گرفت .

در مورد این مسئله هم کتاب های متعددی مطالعه کردم تا بتوانم به شناخت بهتری از این واژه دست یایم و در دفتر اهدافم علاوه بر تجزیه و تحلیل روانی ام ،تجزیه و تحلیل سایه های خود را هم نوشتنم .

5- مرحله آشنایی با آرکی تایپ 🙁 کهن الگو ها )

 بعد از مطالعه سایه ها و آشنایی با آنهابه آرکی تاپ ها یا کهن الگو ها رسیدم و کتاب های   بیشتر نویسندگانی چون کارل یونگ- حوزف کمپل- رابرت بلای جین بولن،کارل پیرسون را مطالعه نمودم .

و جالب بود وقتی که در حال مطالعه سایه ها یم بودم، احساس کردم ، در برخی از زمان بخشی از خصوصیاتم طی ماهای از سال عوض می شود، مثل خلقیاتم گاهی شاد بودم و گاهی کمی غمگین و معمولا در دو سر یک  طیف قرار می گرفت ،بعد ها که مطالعاتی در زمینه اسوره شناسی و آرکی تایپ ها انجام دادم و با شخصیت های چون (معصوم ،یتیم ،جنگجو ،حامی ،جستجو گر ،نابود کننده ،عاشق ،آفرینشگر ،حاکم ،جادوگر ،فرزانه ،دلقک )  و شخصیت های اسوره ای مثل (زئوس – آرس- آپولو- پوزیدن -هر مس -هفایتوس و….آشنا شدم این ها همان شخصیت های هستند که هر کدام دارای ویژگی های خاص خودشان هستند و انسان در  هر یک طی مراحل زندگی برخی از این شخصیت ها را زندگی می کند ،و از پس زمینه شخصیتی هر فرد تحت تاثیر  این آرکی تایپ و اسطورها قرار می گیرد و این خود باعث می شود ،که خلقیات و نحوه نگرش به زندگی تحت تاثیر این ها قرار بگیرد ،  ،هر سال یک و یا دو مرتبه تستی در این خصوص انجام می دهم و امتیاز خود را یادشت می کنم و با سال و یا مرحله قبل از آن چک می کنم که روی کدام آرکی تایپ بیشترین نمره را آورده ام و بعد بر روی ویژگی شخصیتی آن مطالعه می کنم که ببنیم کجا نقطه قوت وکجا نقطه ضعف دارد و در بحث هدف گذاری کجا اثر مثبت دارد کجا باید مراقبت بیشتری انجام دهم .

6- مرحله آشنایی با مثلت اشترانبرگ :

در این مرحله که با این دانشمند آشنا شدم و کمی در خصوص مثلت عشقی نوشته، بود که بعدها در یکی از نوشته های محمد رضا شعبانعلی اشاره به بحث عدم دستیابی به برنامه و اهداف، با تجزیه و تحلیل اهداف با ابزار این مثلث اشترانبرگ و اضلاع اش شده بود شکه شامل

1- ضلع تعهد : میزان تعهدی که به هدف خود داریم و حاضر هستیم اولویت های بعدی را بر اساس آن طرح ریزی  و یا نادیده نمایم.(میزان تعهد رابطه همبستگی با اولویت بندی ارزش ها دارد .

2- ضلع شور و اشتیاق : در واقع میزان شور و اشتیاقی که با فکر کردن به هدف به دست می آوریم برخی از اهداف بسیار کسل کننده است که نه تنها شور و شوقی ایجاد نمی کند بلکه احساس خمودگی هم به همراه دارد.

3- ضلع انگیزه : این هدف چقدر نیاز به انگیزه دارد و چقدر انگیزه مرا برای رسیدن به آن شارژ می کند در اکثر هدف های انگیزه بسیار مبهم و کلی بیان می شود که بسیار آسیب زا است .

تقریبا این راه از سال 1382 شروع شد و هنوز ادامه دارد ،مراحل تکامل هر کدام دارای نقاط قوت و ضعفی بود ند ،که  لازمه آن حرکت به سمت مدل کامل تری بود که جوابگوی نیاز ها  و پرسش های من باشد ،در هر مرحله  بحث هدف گذاری برایم  نسبت به مرحله قبل کامل تر شد ،اما باز هم من در برخی از اهدافم  کاملا موفق نشده بودم ، لازم داشتم دوباره  مدل خود را گسترش دهم تا به مدل بهتری برای ارسیدن به اهدافم برسم ،در این خصوص  باز هم مطالعه کردم ، تا اینکه در سال گذشته با نوشته های محمد رضا شعبانعلی با  عنوان سیزده گام برنامه ریزی آشنا شدم و مابقی ماجرای تکامل برنامه ریزی ام را در نوشته های بعدی خواهم نوشت.

لینک کوتاه شده مطلب :https://goo.gl/mnZal5

7+

چقدر دلم برای خودم تنگ شده

چقدر دلم برای خودم تنگ شده .

آن هنگام که با لباسی نودوز

                              به دیدنم می آیی

شوق باغبانی با من است

که گلی تازه

                   در باغچه اش روییده باشد . . .

نزار قبانی 

برگرفته از سایت –goo.gl/92vnjb

لینک کوتاه شده مطلب :https://goo.gl/zB8FpH

 

1+

مسئله بر سر چه کسی است، نه چه چیزی ؟

پیش نوشت اول :

“در اسطوره جام مقدس که نماد ی از کهن الگوی مادر است ،وقتی که پارسیفال اعلام می کند که می خواهد خانه را ترک کند ،مادر یک لباس یکسره خانگی برای او می دوزد، این لباس یک تکه در شکل نمادین و اسطوره ای اش ،همان عقده مادر پارسفال است هر مرد جوانی با این عقده مادر که به دورش پیچیده شده است، از خانه بیرون می آید و تا وقتی که این لباس را به تن دارد ،در ارتباط با جهان شکست خورده خواهد بود . این عقده با مادر واقعی او نیست بلکه حاصل همان مسخر شدن توسط کهن الگوی مادر است “(کتاب عقده مادر و روابط زن و مرد – رابرت جانسون)

 بیشترین رنج مرد، در زندگی ناشی از همین آمیزه نامقدس است، که بسیار هم مهلک می باشد ،شکل های اصلی زنانگی که مرد در طول زندگی خود آنها را تجربه می کند، عبارت اند از (مادر،عقده مادر ،کهن الگوی مادر ،خواهر،آنیما ،همسر ،دختر،سوفیا ،هیترا )است که در واقع تمام آن عناصر اصیلی است که در زندگی مرد به جنبه های احساسی ،خرد و خویشاوندی مربوط می شود ،

در این جا لازم به ذکر است که عقدر مادر در بیرون از ما و یک موجود مستقل و مجزا است زمانی که ما در زندگی احساس شکست می کنیم و احساس طرد شدن و یا بازگشت به دوران قهقرایی خود را داریم (بازگشت به رحم مادر ) نشانه ای این مسئله روان پریشی ،گو شه گیری ،احساس خفقان و دلتنگی عجیب است ،از روبه رو شدن با مخاطرات زندگی هراس داریم و از گرفتن مسئولیت طرف می رویم  عقده مادر می تواند به صورت یک حس و حال ،دلسردی ،و یاس و فلج یا به صورت بیزاری از همه چیز نشان دهد.

زمانی که مرد دچار عقده مادر می شود (ربطی به مادر واقعی خود ندارد ) امکان زیاد دارد ،دچار فرافکنی نسبت به مادر و یا همسر و یا زن های دیگر و یا آنیمای درون خود شود ،یعنی جنگ درونی را به جنگ بیرونی تبدیل کند ، گرایش فرد به پرخاشگری و یا تسلیم شرایط شدن و رها گردن و پناه گرفتن در پشت هزار بهانه می تواند خطر ابتلا به این عقده را نمایان می سازد.

به اعتقاد یونگ ما در زندگی در دو رحم زندگی می کنیم ،یک رحم زمانی که نطفه بسته می شود و تولد آغاز می گردد و مرحله دوم و رحم دوم زمانی است ،که در دوران کودکی خود بسر می بریم و از لحاظ روانی و بلوغ عقلی کامل نیستیم و در معرض آلودگی روانی توسط والدین خود هستیم ،در مرحله نوجوانی که مرحله آغاز بحران ها می باشد و تا مرحله میانسالگی به اوج خود می رسد ،در زمان میان سالگی بعد از اینکه دوران قربانی کردن بخشی از روان و هویت خود را حهت به دست آورن تایید دیگران بدست آوردیم بخشی از روان ما زخمی شده و و یا مدفون شده در این مرحله اکثرا دچار تضاد های درونی می شویم و گاهی به شکل بیماری بر ما ظهور می نماید ،عوض شدن طبع ،افسردگی ،گوشه گیری و خشم نهفته بیشتر در این دوران دیده می شود اما شرط رفتن به مرحله بعد که کمال یا خرد است ،رد شدن از این مرحله است که معمولا به سختی اتفاق می افتد، زیرا فقط با آگاهی به شناخت درونی و تمرین و ممارست امکان پذیر است ،هر گاه با نیروی مواجه شدیم که می خواهد ما را به دوران رحم اولیه باز گرداند (بی مسئولیتی و عدم پذیرش  جنگ درونی ) یکی از نشانه های مبتلا شده به عقده مار است .هر گاه به طور منفعلانه به یک اقتدار تن می دهیم و در واقع برای یافتن امنیت رحم مادر و برای شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت درباره انتخاب های خود و پیامد های این انتخاب ،خود را در موضع کودک قرار می دهیم ،یعنی سیر قهقرایی در بازگشت به دوران کودکی را طی می کنیم و این عقده مادر دلال مرگ است .

ما در زندگی از هر دو مرحله باید عبور کنیم (مردان و زنان ) و هر مرحله اولویت های خاص خودش را دارد مرحله  طفویت و که بیشتر یادگیری ما از اطراف و وقایع و تاثیرات رفتار های محیط شکل می گیرد و در مرحله دوم عمر ( مرحله میانسالگی ) توجه به درون بسیار مهم می باشد ،انتخاب هر اولویت متناسب با مرحله آن باید باشد ،مردان و زنانی که می بینم که از ترس تنهایی و تفکر در خویشتن ،در همه حال در جمع حضور دارند و بیشترین تنهایی و غم نیز حمل می کنند زیرا به شدت مسائل خود را فرافکن می نمایند و این مسئله باعث دور شدن از خویشتن خویش می شود و البته منظور من تارک دنیا شدن و بریدن از راوبط اجتماعی و اخم درونی نیست ، بلکه  توجه به شناخت و کشف درون است، که بخشی با مطالعه و بخشی با تامل و بخشی با حفظ رابطه با افراد آگاه و یا بدون نقاب است ،رشد فردیت بیار وابسته به طی کردن درست این مراحل می باشد ،مردی که مسخر یکی از عقده های مادر خود می شود  در مسیر فرسایشی قرار خواهد گرفت.

در میان سالگی مسله ما بر سر چه کسی است نه چه چیزی ؟ واقعا ما کیستیم ؟از چه دریچه ای به دنیا نگاه می کنیم ،سایه ها ،نقاب ،ماسک ،عقده های ها چه هستند ؟ چه تاثیری بر روان و سرنوشت ما دارند؟

پیش نوشت دوم :

امسال تقریبا بر روی این نوع مطالعات متمرکز شدم ،مطالعه کتاب های یونگ و رابرت بلای و جوزف کمپل بسیار برای شفاف شدن این مسئله به من کمک نمود ،اما همچنان درگیر این ماجرا هستم ،آنچه که روزی محمد رضا  در جلسه ای گفت که سرشتمان ،سرنوشت هامان را می سازد ،دقیقا نقطه عطف شناخت در این مرحله است .

اما آنچه باید اعتراف کرد ،ما هرگز و هرگز به طور کامل از دست عقده هایمان خلاص نمی شویم ،اما می توانم با شناخت ها و عوارض آنها تا حدودی آثار آنها را کمتر و آسیب های آنها را در زندگی کمتر نماید . اگر کمی به تاریخچه شکست های خود نگاه کنید، حتما رد پای از الگو های تکراری خواهید دید ، اگر بخش روان شما کمی هوشیار باشد ،این سوال را از شما خواهد پرسید و به جای گوشه گیری و تاسف و گریه و ناراحتی کمی آرام بگیرد و سعی نماید، روند های که باعث این مسئله شده ، را کشف نماید مسلما یک طرف حتما خودش شما نقش موثری داشته اید ،تمایل به آرزوی شکست خود یکی از همین مسائلی است، که می تواند در موردش فکر کرد ،گاهی برای شما پیش آمده که در اوج موفقیت و شادی ناگهان احساس بی انگیزگی کرده اید و احساس خنثی بودن به وقایع و کرختکی نسبت به خود داشه اید، کم کم علائم در روان به ظاهر شما هم سرایت می کند ،کاری که دیروز بسیار سریع و خوب انجام دادید، امروز به کندی و به سختی انجام می دهید ، بی حوصله و کم طاقت شده اید و وقتی از شما سوال می شود،چه مرگتان است؟ که در اوج موفقیت که دیگران برای داشتن 10 % از آن له له می زنند ،با بی میلی جواب می دهید نمی دانم خودم هم چم شده ؟ و این آغاز ماجرای افتادن در سراشیبی سقوط است و سفر به زندگی حادث .

1+