مسئله بر سر چه کسی است، نه چه چیزی ؟
دل نوشته های من ۰۲ اسفند ۱۳۹۵

مسئله بر سر چه کسی است، نه چه چیزی ؟

پیش نوشت اول :

“در اسطوره جام مقدس که نماد ی از کهن الگوی مادر است ،وقتی که پارسیفال اعلام می کند که می خواهد خانه را ترک کند ،مادر یک لباس یکسره خانگی برای او می دوزد، این لباس یک تکه در شکل نمادین و اسطوره ای اش ،همان عقده مادر پارسفال است هر مرد جوانی با این عقده مادر که به دورش پیچیده شده است، از خانه بیرون می آید و تا وقتی که این لباس را به تن دارد ،در ارتباط با جهان شکست خورده خواهد بود . این عقده با مادر واقعی او نیست بلکه حاصل همان مسخر شدن توسط کهن الگوی مادر است “(کتاب عقده مادر و روابط زن و مرد – رابرت جانسون)

 بیشترین رنج مرد، در زندگی ناشی از همین آمیزه نامقدس است، که بسیار هم مهلک می باشد ،شکل های اصلی زنانگی که مرد در طول زندگی خود آنها را تجربه می کند، عبارت اند از (مادر،عقده مادر ،کهن الگوی مادر ،خواهر،آنیما ،همسر ،دختر،سوفیا ،هیترا )است که در واقع تمام آن عناصر اصیلی است که در زندگی مرد به جنبه های احساسی ،خرد و خویشاوندی مربوط می شود ،

در این جا لازم به ذکر است که عقدر مادر در بیرون از ما و یک موجود مستقل و مجزا است زمانی که ما در زندگی احساس شکست می کنیم و احساس طرد شدن و یا بازگشت به دوران قهقرایی خود را داریم (بازگشت به رحم مادر ) نشانه ای این مسئله روان پریشی ،گو شه گیری ،احساس خفقان و دلتنگی عجیب است ،از روبه رو شدن با مخاطرات زندگی هراس داریم و از گرفتن مسئولیت طرف می رویم  عقده مادر می تواند به صورت یک حس و حال ،دلسردی ،و یاس و فلج یا به صورت بیزاری از همه چیز نشان دهد.

زمانی که مرد دچار عقده مادر می شود (ربطی به مادر واقعی خود ندارد ) امکان زیاد دارد ،دچار فرافکنی نسبت به مادر و یا همسر و یا زن های دیگر و یا آنیمای درون خود شود ،یعنی جنگ درونی را به جنگ بیرونی تبدیل کند ، گرایش فرد به پرخاشگری و یا تسلیم شرایط شدن و رها گردن و پناه گرفتن در پشت هزار بهانه می تواند خطر ابتلا به این عقده را نمایان می سازد.

به اعتقاد یونگ ما در زندگی در دو رحم زندگی می کنیم ،یک رحم زمانی که نطفه بسته می شود و تولد آغاز می گردد و مرحله دوم و رحم دوم زمانی است ،که در دوران کودکی خود بسر می بریم و از لحاظ روانی و بلوغ عقلی کامل نیستیم و در معرض آلودگی روانی توسط والدین خود هستیم ،در مرحله نوجوانی که مرحله آغاز بحران ها می باشد و تا مرحله میانسالگی به اوج خود می رسد ،در زمان میان سالگی بعد از اینکه دوران قربانی کردن بخشی از روان و هویت خود را حهت به دست آورن تایید دیگران بدست آوردیم بخشی از روان ما زخمی شده و و یا مدفون شده در این مرحله اکثرا دچار تضاد های درونی می شویم و گاهی به شکل بیماری بر ما ظهور می نماید ،عوض شدن طبع ،افسردگی ،گوشه گیری و خشم نهفته بیشتر در این دوران دیده می شود اما شرط رفتن به مرحله بعد که کمال یا خرد است ،رد شدن از این مرحله است که معمولا به سختی اتفاق می افتد، زیرا فقط با آگاهی به شناخت درونی و تمرین و ممارست امکان پذیر است ،هر گاه با نیروی مواجه شدیم که می خواهد ما را به دوران رحم اولیه باز گرداند (بی مسئولیتی و عدم پذیرش  جنگ درونی ) یکی از نشانه های مبتلا شده به عقده مار است .هر گاه به طور منفعلانه به یک اقتدار تن می دهیم و در واقع برای یافتن امنیت رحم مادر و برای شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت درباره انتخاب های خود و پیامد های این انتخاب ،خود را در موضع کودک قرار می دهیم ،یعنی سیر قهقرایی در بازگشت به دوران کودکی را طی می کنیم و این عقده مادر دلال مرگ است .

ما در زندگی از هر دو مرحله باید عبور کنیم (مردان و زنان ) و هر مرحله اولویت های خاص خودش را دارد مرحله  طفویت و که بیشتر یادگیری ما از اطراف و وقایع و تاثیرات رفتار های محیط شکل می گیرد و در مرحله دوم عمر ( مرحله میانسالگی ) توجه به درون بسیار مهم می باشد ،انتخاب هر اولویت متناسب با مرحله آن باید باشد ،مردان و زنانی که می بینم که از ترس تنهایی و تفکر در خویشتن ،در همه حال در جمع حضور دارند و بیشترین تنهایی و غم نیز حمل می کنند زیرا به شدت مسائل خود را فرافکن می نمایند و این مسئله باعث دور شدن از خویشتن خویش می شود و البته منظور من تارک دنیا شدن و بریدن از راوبط اجتماعی و اخم درونی نیست ، بلکه  توجه به شناخت و کشف درون است، که بخشی با مطالعه و بخشی با تامل و بخشی با حفظ رابطه با افراد آگاه و یا بدون نقاب است ،رشد فردیت بیار وابسته به طی کردن درست این مراحل می باشد ،مردی که مسخر یکی از عقده های مادر خود می شود  در مسیر فرسایشی قرار خواهد گرفت.

در میان سالگی مسله ما بر سر چه کسی است نه چه چیزی ؟ واقعا ما کیستیم ؟از چه دریچه ای به دنیا نگاه می کنیم ،سایه ها ،نقاب ،ماسک ،عقده های ها چه هستند ؟ چه تاثیری بر روان و سرنوشت ما دارند؟

پیش نوشت دوم :

امسال تقریبا بر روی این نوع مطالعات متمرکز شدم ،مطالعه کتاب های یونگ و رابرت بلای و جوزف کمپل بسیار برای شفاف شدن این مسئله به من کمک نمود ،اما همچنان درگیر این ماجرا هستم ،آنچه که روزی محمد رضا  در جلسه ای گفت که سرشتمان ،سرنوشت هامان را می سازد ،دقیقا نقطه عطف شناخت در این مرحله است .

اما آنچه باید اعتراف کرد ،ما هرگز و هرگز به طور کامل از دست عقده هایمان خلاص نمی شویم ،اما می توانم با شناخت ها و عوارض آنها تا حدودی آثار آنها را کمتر و آسیب های آنها را در زندگی کمتر نماید . اگر کمی به تاریخچه شکست های خود نگاه کنید، حتما رد پای از الگو های تکراری خواهید دید ، اگر بخش روان شما کمی هوشیار باشد ،این سوال را از شما خواهد پرسید و به جای گوشه گیری و تاسف و گریه و ناراحتی کمی آرام بگیرد و سعی نماید، روند های که باعث این مسئله شده ، را کشف نماید مسلما یک طرف حتما خودش شما نقش موثری داشته اید ،تمایل به آرزوی شکست خود یکی از همین مسائلی است، که می تواند در موردش فکر کرد ،گاهی برای شما پیش آمده که در اوج موفقیت و شادی ناگهان احساس بی انگیزگی کرده اید و احساس خنثی بودن به وقایع و کرختکی نسبت به خود داشه اید، کم کم علائم در روان به ظاهر شما هم سرایت می کند ،کاری که دیروز بسیار سریع و خوب انجام دادید، امروز به کندی و به سختی انجام می دهید ، بی حوصله و کم طاقت شده اید و وقتی از شما سوال می شود،چه مرگتان است؟ که در اوج موفقیت که دیگران برای داشتن 10 % از آن له له می زنند ،با بی میلی جواب می دهید نمی دانم خودم هم چم شده ؟ و این آغاز ماجرای افتادن در سراشیبی سقوط است و سفر به زندگی حادث .

1+
مطالب مرتبط

0 دیگاه

ارسال دیگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای مورد نیاز علامتگذاری شده اند *