داستان  تکامل برنامه ریزی فردی
دل نوشته های من ۰۶ اسفند ۱۳۹۵

داستان تکامل برنامه ریزی فردی

“ما نهایت تلاش را می کنیم تا حقیقت را ندیده بگیریم ولی حقیقت می ماند ،انسان مثل طعبیت الهی و مثل فضا ،بی نهایت است ” آلدوس هاکسلی (+)

#بخش اول داستان تکامل برنامه ریزی فردی من

هدف از ارائه این مطلب در سایتم به صورت نوشتاری در واقع  متن نوعی برون ریزی افکار م است که ،بتوانم برای حل مسائلم به درک و تحلیل درست تری برسم.

گام اول : مقدمه و چرایی برنامه ریزی 

نتیجه تصویری برای کتاب به سوی کامیابی

پیش نوشت 1: تقریبا از سال 1376 اولین بار در کلاس تند خوانی علیپور بود ،که با نقش هدف گذاری در موفقیت فردی  عمیق تر آشنا شدم ،زندگی فردی ام ،من  پر از چالش بود از دوران کودکی برای درآمد زایی کار می کردم ، البته در تابستان ها و گاهی در میان سال ،زیرا دغدغه ام جمع آوری سرمایه بود ،تا بتوانم روی پاهای خودم بایستم  ، فرزندان دورانی پر از واژ های بزرگ جنگ ، دشمن ،حمله ،اضطراب ،سازندگی ، مجاهدات ،کمبود ها و صف های طولانی و صدای آژیر ها ، بودیم ،  مثل همه نوجوان های  آن دوران از خومان توقع بیشتری داشتیم و رنج و سختی کشیدن را هنر می دانستیم ،  القصه ، اویل  دهه 75  با آنتونی رابینز آشنا شدم ،کتاب به سوی کامیابی 1و2و3.

را تقریبا از بر کرده بودم، ولی آن سالها بیشتر به دنبال حفظ کردن کلمات بودم تا مثل یک سوخت راکد دائم مرا بالا ببرد، آن روزها خیلی خبری ،از اینترنت  پر سرعت و شبکه های مجازی نبود خلاصه می شد در بازی فوتبال سر کوچه ،یا شاگردی کردن در مشغله های تابستانی . پدران و مادرامان کمتر کمتر اهل روزنامه و تلویزون بودند  ، و ما هم به طبع آنها کمتر علاقه به تلویزون داشتیم اگر چه پیگیری اخبار جنگ برای همه ما جذاب بود ،اولین بار با واژه هدف گذاری بر اساس نظریه گشتالت  و برنامه عصبی کلامی (NLP) با کتاب های رابینز آشنا شدم وچون مدل ذهنی متفاوتی را برایم ایجاد می کرد ،احساس خوبی داشتم و یاداشت برداری در خصوص اهداف را با چنان ذوقی  وصف نا پذیری می نوشتم، یادم می آید دفترچه کوچکی درست کرده بودم و در سر امتحانات به جای استفاده از آخرین فرصت ها برای مرور درس ،جملات انگیزشی آن را می خواندم . دوران خوبی بود ،در ضمن یک تابلو با فیبر و کاغذ رنگی درست کرده بودم و به دیوار اتاق نصب کرده ،و تمام خلاصه سه کتاب را به صورت جملات کوتاه  در آن نوشته بودم  ،بعد ها که وارد فضای دانشگاه شدم چون هنوز مدلی برایم جایگزین نشده بود ،به سمت روان شناسی مثبت گرا رفتم بیشتر از تداعی تصویر استفاده می کردم و از کائنات می خواستم مرا به آرزوهایم برساند ،و لیست آرزوی هایم در حد چند کلمه خلاصه می شد ،بعد  تقریبا در حین مطالعه و بحث با دوستانم با مبحث  علم هیپنو تیزم آشنا شدم و مطالعه خود را در این زمینه شروع کردم ،تا جاییکه می توانستم  قدرت انجام حرکات نمایشی و را به دست آورم و البته یکی دوبار هم مدیوم های خود را به دوران گذشته و کودکی شان بردم ،البته علاقه من بیشتر جنبه پزشکی داشت و می خواستم بدانم چطور بدن از نظر فیزولوژی  دچار تغییرات می شود  ،وقتی یک سوزن به بدن می زنی دردت می گیرد ،ولی وقتی دارویش  یک سیخ کلفت و بلند را از یک سوی بازو به سوی دیگر بازو فرو می کردند دردی و یا خون ریزی  نداشتند ،البته نقش تلقین  و باور هم نباید در این زمینه نادیده گرفت، ولی به هر صورت توضیح این پدیده کمی سخت بود ،بعد از مدتی پیشرفت در این مسیر ، به دلیل عدم دسترسی به استاد راهنما و مربی خوب  این مسیر را در اینجا مسکوت کردم زیرا احساس می کردم در یک لوپ بیمار افتاده ام ،کمی بعد از این مرحله با کتاب های  روانشناسی مثبت گرا  علاقمند شدم از  آثاری از نویسندگانی چون  گیتی خوشدل  ،وین دایر ،استفان کاوی ،باربارا دی آنجلیس  و …  که بیشتر در حوزه روان شناسی مثبت گرا می نوشتند  مطالعه نمودم ، نقش  انگیزه و ایمان و در نوشته ها پر رنگ بود و همه جا تقریبا ازخود باوری صحبت می کردند ، اما کمی بعد از این دوران به دلیل اینکه نقش اجتماعی ام بیشتر شد، احساس خلا ء بیشتری  در زیمنه خود شناسی و رسیدن به آرزوها کردم ، برای رفع این مورد به دنبال منبع می گشتم تا اینکه با کتاب انسان و رویا ی یونگ برخورد کردم ، و آغاز مسیر مطالعه من به سمت یونگ که عمیقتر از تمام مراحل قبلی بود رفتم ،با نقش ضمیر نا خودآگاه و برنامه ریزی  پنهان ذهن آشنا شدم ،احساس کردم این همان چیزی است که دنبالش بودم ،لذا تا جای که توانستم و فرصت دست می داد مطالعه در این خصوص را  پیگیری نمودم ، اکثر نوشته های یونگ را مطالعه کردم ،البته قسمت زیادی از آن هنوز برایم گنگ است که در طی سال های بعد و مطالعات جانبی این مسائل برایم بهتر مشخص خواهد شد ، کمی بعد با شرکت در کلاس های آموزش مهارتهای خود شناسی سهیل رضاییو دوره  سفر قهرمانی مردان شرکت کردم ، و این دوران برای من بسیار طلایی بود به طوریکه اکثر یخ وجودم برای شناخت سیستم هدف گذاری باز شد و چشم سوم خود را کمی یافتم و برای بهتر فهمیدن موضعات باز هم به یونگ پناه آوردم ، اوضاع تشخیص ام بهتر شد  در آنجا بود که مفهوم اهمیت ضمیر نا خود آگاه و سایه ها را  بهتر متوجه شدم و فهمیدم که چرا ما در زندگی گاهی به صورت کاملا برنامه ریزی شده و نا خود آگاه پروژه شکست خود را رقم می زنیم و در چالش عظیم افسردگی فرو می رویم .

مراحل تکامل :

1-آشنایی با ابزار (SMART):

متن مقدماتی طولانی شد ولی لازم بود که سیر تکامل افکارم را نوشته بنویسم ،زیرا بعد ها به این مدل و این سیر تکامل رجوع می کنم ، بحث هدف گذاری از علم مهندسی وارد علم مدیریت و زندگی فردی شد ،جایئکه برای انجام هر چه بهتر پروژه و کم نمودن فاصله بین هدف و نتایج از بحث اسمارت کردن اهداف استفاده نمودند ،  مدیریت پروژه به بنحوی برای استفاده بهینه از زمان و انرژی اهداف را اسمارت می کردند و بعد ها در واژه های جهت هدف گذاری از ویژگی اسمارت استفاده می کردند ، من هم مثل سایر کسانی که در دو حوزه فعالیت می کردم ،احساس  نمودم برای درک بهتری از اهدافم باید اهدافم اسمارت نمایم ، در ابتدای تعریف اهدافم در اویل سال سعی کردم  اهدف را بر اساس 5 ویژگی(SMART) برنامه ریزی نماییم

شرح مختصری بر این 5 ویژگی

1-معیّن: Specific

(مشخص و واضه توضیح داده شده باشد با تمام جزییات )

مثلا من یک ماشین لکسوز دلفینی مدل 2014 می خواهم )

2-قابل اندازه‌گیری: Measurable

( دارای شاخص اندازه گیری باشد و بتوان آن را اندازه گیری کرد)

مثلا من باید نسبت به پارسال 30 درصد درآمد بیشتری داشته باشم

3-دست‌یافتنی: Attainable:

( محدوده آن قابل انجام باشد و خیلی رویایی نباشد )

4-واقع‌بینانه: Realistic :

( بیشتر بر جنبه تطبیق با واقیعت فعلی سرو کار دارد )

5-زمانبندی‌شده: Timely:

( دارای زمان مشخصی باشد مثلا 12 اسفند ماه 1388)

اما همچنان اهداف من دست نیافتنی بودند (البته برخی از اهدافم همچنان محقق نشده بودند )

swot-analysis

2-آشنایی با ابزار تحلیل (SWOT)

البته باید اعتراف کنم این مسئله چند سالی مرا به خود مشغول کرد و چند دفتری را هم تکمیل کردم ولی همیشه احساس می کردم ،بعضی وقتها خیلی مکانیکی شده ام و در برخی از مواقع که به اهدافم نمی رسیدم ،دچار خود خوری و کاهش عزت نفس می شدم که خود این ضربه مهلکی بود ،تا اینکه در ادبیات مدیریت با واژه های (SWOT) با نقاط ضعف ،نقاط قوت ، فرصت ها و تهدید ها )آشنا شدم  و از طرفی برای نوشتن این مدل باید ابتدا  یک تصور کلی از خود و شرایط موجود ترسیم می کردم  ،و بعد به تحلیل آن از این زاویه می پرداختم .این مرحله در سال های بعد به نحوه هدف گذاریم، اضافه شد.  ابتدا سعی می کردم در میان 4 واژه خود را تعریف کنم و براساس مدل، آینده ای بهتری برای خود متصور شوم . کمی که جلوتر رفتم و با تفکر سیستمی آشنا شدم متوجه شدم هریک از زیر سیستم ها می تواند بر روی کل سیستم اثر بگذارند و در نهایت به جای یک خروجی مطلوب منجر به ایجاد یک خروجی معیوب شود .

3- اهیمت فرایند در ایجاد یک ستانده مناسب  :(اهیمت اثر بخشی بر کارایی )

در این مرحله که اهدافم را تجزیه و تحلیل می کردم ،علیرغم تجزیه و تحلیل کامل  SWOT  و ترسیم نقشه سفر باز هم در برخی اهداف همچنان لنگ می زدم و ،احساس کردم بخشی از وجودم از رسیدن به هدف می ترسد ،سوال سختی بود که باید از خودم می پرسیدم ” کدام قسمت از وجود من است که نمی خواهد من به موفقیت برسم ” جواب این سوال بسیار سخت و طلاقت فرسا بود ،روزهای متمادی فکر می کردم که واقعا چرا من علیرغم برنامه ریزی و انجام  دقیق مراحل هدف گذاری مطابق علم مدیریت هنوز به آنچه می خواهم نمی رسم گاهی دلسرد و مایوس می شدم و احساس بدبختی می کردم،  و با خود می گفتم حتما حکمتی در این نرسیدن است و با نگاه کودکانه سعی بر توجیه قضیه داشتم و تقصیرات را بر گردن کائنات می انداختم  است البته این خود مایوس کننده بود و برخی دیگر را می دیدم که یک دهم من برنامه ریز ندارند ولی موفق به نظر می رسند ؛البته این ظاهر قضیه بود و اصل قضیه را باید از خودشان بپرسی البته اگر راستش را بگویند و برای اینکه خود را نشکنند ادعای آدم های همیشه موفق و زرنگ را در نیاورند .

4- آشنایی باسایه :

پس از طی نمودن دوران تاریک  پرسش های سنگین و جواب های طاقت فرسا ، و مایوس شدن ها و دلخوش کردن ها جسته و گریخته به این موضوع می پرداختم ولی اصل موضع را سخت پیگیری می کردم ، تا اینکه با مطالعه برخی از آثار یونگین ها به موضوع سایه و اهیمت آن رسیدم اگرچه یونگ اشاره کرده بود ولی موضوع برای من همچنان صقیل بود ،مطالعه اثر سایه ها بر زندگی دریچه جدیدی بر روی من گشود و بیشترین قفل های درونی ام را باز کرد.

اثر سایه (بخشی از وجودمان که از آن بی خبر هستیم ) و بخش نیمه تاریک وجود به چهار صورت تبلور می یابد .

1- آن سایه های که که می شناسیم ،ولی چون به صورت عمومی نا پسند هستند ، آنها را مخفی می کنیم در صورتی که دیگران آن را در ما کشف نمایند ناراحت می شویم و معمولا در جایئکه خیلی احساس ناراحتی می نمایئم و خشمگین می شویم نقطه بروز سایه است .

2-آن سایه های که نمی شناسیم ،و لی چون در بخش آگاهی ما است ،گاهی آشکار می شود و ما را غافیلگیر می کند ،مثل  عملی که یکدفعه از شما سر می زند و شما نزد دیگران  شرمگین می شوید .

3- آن سایه های که  را می شناسیم، ولی مداوم تلاش می کنیم پمخالفآن را به دیگران نشان دهیم ،مثل اعمال ریا کارانه که نزد دیگران انجام می دهیم .

4-آن سایه را نمی شناسیم و چون ترس درونی از شناخت آنها در ما وجود دارد ،مدام آدم های که شبیه بخش طرد شده ما هستند به خود جلب می کنیم ( دوستی می گفت نمی دانم چرا همیشه آدم ها در کنار من قرار می گیرند ، روحیه ،لگد پرانی شان گل می کند ).

این بحث  خیلی اهیمت دارد ، تازه فهمیدم چرا بخشی از وجود من به صورت ناخود آگاه برنامه ریزی شکست را دارد (چرا هر وقت کتاب زبان می خوانم یا کاری پیش می آید و یا خوابم می گیرد ) ایحال غور و تامل در این زمینه انتهایی ندارد و دائم مثل ماهی گیر باید مترصد باشی که بتوانی با قلاب سایه ات را شکار کنی و با آن حرف بزنی و به تعامل بررسی ولی نمی توانی سایه ات را ترک کنی و به قول سهیل رضایی اگر سایه ات را انکار کنی روزی انتقام سختی از تو خواهد گرفت .

در مورد این مسئله هم کتاب های متعددی مطالعه کردم تا بتوانم به شناخت بهتری از این واژه دست یایم و در دفتر اهدافم علاوه بر تجزیه و تحلیل روانی ام ،تجزیه و تحلیل سایه های خود را هم نوشتنم .

5- مرحله آشنایی با آرکی تایپ 🙁 کهن الگو ها )

 بعد از مطالعه سایه ها و آشنایی با آنهابه آرکی تاپ ها یا کهن الگو ها رسیدم و کتاب های   بیشتر نویسندگانی چون کارل یونگ- حوزف کمپل- رابرت بلای جین بولن،کارل پیرسون را مطالعه نمودم .

و جالب بود وقتی که در حال مطالعه سایه ها یم بودم، احساس کردم ، در برخی از زمان بخشی از خصوصیاتم طی ماهای از سال عوض می شود، مثل خلقیاتم گاهی شاد بودم و گاهی کمی غمگین و معمولا در دو سر یک  طیف قرار می گرفت ،بعد ها که مطالعاتی در زمینه اسوره شناسی و آرکی تایپ ها انجام دادم و با شخصیت های چون (معصوم ،یتیم ،جنگجو ،حامی ،جستجو گر ،نابود کننده ،عاشق ،آفرینشگر ،حاکم ،جادوگر ،فرزانه ،دلقک )  و شخصیت های اسوره ای مثل (زئوس – آرس- آپولو- پوزیدن -هر مس -هفایتوس و….آشنا شدم این ها همان شخصیت های هستند که هر کدام دارای ویژگی های خاص خودشان هستند و انسان در  هر یک طی مراحل زندگی برخی از این شخصیت ها را زندگی می کند ،و از پس زمینه شخصیتی هر فرد تحت تاثیر  این آرکی تایپ و اسطورها قرار می گیرد و این خود باعث می شود ،که خلقیات و نحوه نگرش به زندگی تحت تاثیر این ها قرار بگیرد ،  ،هر سال یک و یا دو مرتبه تستی در این خصوص انجام می دهم و امتیاز خود را یادشت می کنم و با سال و یا مرحله قبل از آن چک می کنم که روی کدام آرکی تایپ بیشترین نمره را آورده ام و بعد بر روی ویژگی شخصیتی آن مطالعه می کنم که ببنیم کجا نقطه قوت وکجا نقطه ضعف دارد و در بحث هدف گذاری کجا اثر مثبت دارد کجا باید مراقبت بیشتری انجام دهم .

6- مرحله آشنایی با مثلت اشترانبرگ :

در این مرحله که با این دانشمند آشنا شدم و کمی در خصوص مثلت عشقی نوشته، بود که بعدها در یکی از نوشته های محمد رضا شعبانعلی اشاره به بحث عدم دستیابی به برنامه و اهداف، با تجزیه و تحلیل اهداف با ابزار این مثلث اشترانبرگ و اضلاع اش شده بود شکه شامل

1- ضلع تعهد : میزان تعهدی که به هدف خود داریم و حاضر هستیم اولویت های بعدی را بر اساس آن طرح ریزی  و یا نادیده نمایم.(میزان تعهد رابطه همبستگی با اولویت بندی ارزش ها دارد .

2- ضلع شور و اشتیاق : در واقع میزان شور و اشتیاقی که با فکر کردن به هدف به دست می آوریم برخی از اهداف بسیار کسل کننده است که نه تنها شور و شوقی ایجاد نمی کند بلکه احساس خمودگی هم به همراه دارد.

3- ضلع انگیزه : این هدف چقدر نیاز به انگیزه دارد و چقدر انگیزه مرا برای رسیدن به آن شارژ می کند در اکثر هدف های انگیزه بسیار مبهم و کلی بیان می شود که بسیار آسیب زا است .

تقریبا این راه از سال 1382 شروع شد و هنوز ادامه دارد ،مراحل تکامل هر کدام دارای نقاط قوت و ضعفی بود ند ،که  لازمه آن حرکت به سمت مدل کامل تری بود که جوابگوی نیاز ها  و پرسش های من باشد ،در هر مرحله  بحث هدف گذاری برایم  نسبت به مرحله قبل کامل تر شد ،اما باز هم من در برخی از اهدافم  کاملا موفق نشده بودم ، لازم داشتم دوباره  مدل خود را گسترش دهم تا به مدل بهتری برای ارسیدن به اهدافم برسم ،در این خصوص  باز هم مطالعه کردم ، تا اینکه در سال گذشته با نوشته های محمد رضا شعبانعلی با  عنوان سیزده گام برنامه ریزی آشنا شدم و مابقی ماجرای تکامل برنامه ریزی ام را در نوشته های بعدی خواهم نوشت.

لینک کوتاه شده مطلب :https://goo.gl/mnZal5

7+
مطالب مرتبط

2 دیگاه

  1. مژگان گفت:

    با عرض سلام اقای کشاورز عزیز دوست خوب متممی
    سپاس از مطالب مفید و کاملتون . بحث سایه ها برام خیلی جالب بود .احساس میکنم بخش های زیادی از وجودم رو هنوز کامل نمیشناسم و برام گنگ و تاریک هست . چالش هایی که اشاره کردید من هم باهاش مواجه بودم ، خوشحال میشم کتاب هایی که در این زمینه مطالعه کردید و مفید بوده ، منو نیز راهنمایی کنید . همیشه از کامنت های خوبتون در متمم استفاده کردم و نکات زیادی یاد گرفتم . سپاس از محمدرضا ی عزیز که منو با وبلاگ دوستان فرهیخته متممی آشنا کرد که هر کدومشون کوله باری از تجربه و مهارت هستن .

    سپاسگزارم.

    1+
    • keshavarz گفت:

      سلام مژگان عزیز
      بحث سایه ها را بیشتر با کتاب های 1-تاثیر سایه ها 2-نیمه تاریک وجود3-چرا آدم های خوب کارهای بد می کنند ،که جز آثار دبی فورد می باشد را می توان نام برد ،و کتاب اسرار سایه ،از نویسنده رابرت بلای می توان نام برد . در ضمن خوشحال در کنار سایر متممی ها می توانم سهم کوچکی از خوشحالی را داشته باشم. هر دو نویسنده به خوبی این مسئله را واکاوی نموده اند که این دو بزگوار از اندیشه های کارل گوستاو یونگ بهره می برند .

      2+

ارسال دیگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای مورد نیاز علامتگذاری شده اند *