چرا آینده را دوست نداریم

 “زندگی اصیل را کسانی انجام می دهند که دوسرمایه دارند عقل در مسائل نظری و وجدان در مسائل علمی   “(گوینده ناشناس )

 

پیش نوشت : این روزها بحث انتخابات داغ است ،همه از نامزدها ،رویدادها ،وقایع می گویند برخی می نالند از دادن رای قبلیشان که نا امید تر شده اند و برخی نگران تغییرات پیش رو در سطح اقتصاد و جامعه هستند ،انگار قرار نیست ما کمی برای خودمان بیاسایم و در زندگی مان غور کنیم ،که بدانیم چند چند هستیم با خودمان .

آنچه که فکر مرا این روزها  به خود مشغول کرده ،حرکت ها و تحلیل ها و پیش بینی های است که کمتر از آینده نگری ما رنگ و بوی برده ،انگار در جبر تاریخی و جغرافیایی خودمان گیر کرده ایم ،هنوز این رئیس قبیله است که باید تصمیم بگیرد که به کجا کوچ کنیم و به چه کسی حمله کنیم و به چه مسائلی فکر کنیم ،انگار این رویداد های تاریخی است که ما را به ناگزیر برای مشروطه طلبی آماده می کند و انگار این وقایع و حوادث طبیعی است که برای ما داستان های شبانه و کلمات روزانه می سازد ،راستی اگر این ها نبود ما چه حرفی برای گفتن داشتیم و از بی حرفی احتمالا می مردیم ،شما خودتان قضاوت کنید چقدر در زندگی روزمره افرادی را می بینیم که به جای تحلیل رویدادها به روند ها توجه کنند،چقدر برنامه و فیلم و سخنرانی و درس و وبلاگ هستند که رعایت این نوع نگاه را بکند ،اصلا چرا راه دور می رویم چقدر خودمان را مقید به رعایت برنامه توسعه فردی خودمان می کنیم ،عزیزی که وقتی برای نوشتن در یک وبلاگ نمی گذارد و یا وقتی برای یک کامنت گذاری ساده نمی گذارد چطور از آینده خود حرف می زند و ساعت ها در این نرم افزار های OTT در حال ارسال پیام و شکلک است ،کمی بررسی دقیق تری به زندگی شخصی خودمان بیندازیم ببنیم کدامیک از رفتار های ما سهمی آینده نگری دارد سهم اقدامات نسبت به واکنش هایمان چقدر است ؟ انگار با آینده قهر هستیم و دوست نداریم چشممان به آینده باز شود زیرا نمی توانیم آن را درست بفهمیم و این نکته ای درد آور است برای ملتی که می خواهد در تعین سرنوشت خود دخیل باشند ،کسی که در روزمرگی خود فلج شده چگونه می تواند حتی یک تصمیم ساده قابل دفاع برای خود بگیرد .

دوست نداشتن آینده تبدیل به یک رفتار شده :

از سبد خرید هایمان گرفته تا میزان نمک و روغنی که در رژیم غذایی خود استفاده می کنیم ،رفتار های پَرخاشگرایانه مستقیم و غیر مستقیم با خودمان و با دیگران  همه حاکی از دوست نداشتن آینده است ،نه نا امیدی به آینده،  کسی که دچار ناامیدی شده یا خودکشی می کند و یا دچار افسردگی عمیق می شود که حتی در انجام ساده ترین اعمال خود رنجور است ،اما کسی که تا دیر وقت در بستر تحلیل های شبانه و یا ارسال جک و پیام های سطحی فعال است در ضمن کاسب خوبی هم است نمی تواند نا امید باشد .دانشجوی که برای خواندن یک کتاب به سراغ خلاصه آن می رود و کارمندی که از بد روزگار کارمند شده و هی نق و نوق می کند و حتی حاضر نیست یک کتاب در خصوص رشته حرفه ای خود بخواند نمی تواند نا امید نامید، بلکه ایشان آینده رادوست ندارد زیرا آینده را در امتداد گذشته می بیند و البته این رفتار هم شامل خود من می شود زیرا این یک طیف رفتاری است نه نقطه سیاه و سفید ماجرا  اما ….

 چرا ما آینده را دوست نداریم  :

البته که علت های زیادی برای این مسئله می توان متصور شد و من هم جامعه شناس نیستم و می دانم برای تحلیل یک موضوع باید از زوایای مختلف نگاه شود ،ولی  در حد فهم ام به بستر فرهنگی و تاریخی آن جامعه وزن بیشتری در تحلیل ها می دهم  ،از دیدگاه خودم اگر در زمنیه چرایی دوست نداشتن آینده  بگویم ،شامل:

1-تنبلی و کاهلی در فکر کردن و استفاده  از خوراک فکری فست فودی .

2- پیش داروی در کنش و واکنش های اجتماعی  بدون توجه به آثار آن در فرایند تفکر صحیح .

3-همرنگی با جماعت برای راحتی کار و فرار از پیدا کردن دلیل قانع کننده و موجه برای پذیرش مطلب

4-تقلید کورکورانه از وقایع و رخدادها و مسیر های موفقیت به ظاهر درست .

5-تعبد در پذیرش حرف و سخن وابسته دانسته اطلاعات فرد با جایگاه و مستند قدرت .

6-القا پذیری در خصوص رویداد های که زیاد تکرار می شوند و یا انرژی احساسی زیادی در آنها است

7. تعصب مقلدانه نه متفکرانه در خصوص مسائل شخصی و جمعی

8- تجربه نیدوختن از گذشته و تکرار اشتباهات رفتاری و احساسی

9- جدی نگرفتن زندگی ،به عنوان یک سرمایه برای آینده گان (رها کردن خود در مسیر زندگی از ما انسان های شاد تری نمی سازد بر عکس انسان های بی مسئولیت تر می سازد ).

دکتر سریع القلم در کتاب اقتدارگرایی ایرانی در عصر قاجار به پدیده ایلل و نظام عشیره ای تاکید فراوانی داشته و می گوید که “تداوم نظام ایلی و عشیره ای در صحنه سیاسی ایران ،تحقق مفهوم دولت و ملت  به معنای نوین آن به تاخیر انداخت

چیزی که امروز در شبکه های اجتماعی می توانیم به وفور ببنیم و هر کس از یک قبیله و یا چند قبیله خود را تعریف می کند و ظاهرا تکنولوژی نیز در این زمینه نقش بسزایی داشته و به عنوان یک انتخاب گریز نا پذیر برای انسان ها شده است و اگر مواظب نباشیم با انتخاب قبیله ای نادرست می توانیم برای همیشه خود را آینده نگری محروم نمایم .

گاهی تنها کافی است برای رها شدن از شر این رفتار های تصنعی و مقلدانه ،قبیله خود را عوض کنیم تا بتوانیم نوع نگاه را عوض نمایم . آنوقت است که سهم رفتار های آینده نگرانه در حوزه تفکری ،سلامت ،شغلی ،توسعه مهارتهای فردی ،توسعه دانش و خرد جمعی می تواند نوید بخش انتخاب بهتری از آینده و سرنوشت خودمان باشد .

و بدانیم آنچه که سرنوشت یک ملت را تعیین می کند خصلتهای عامه مردم و اکثریت آنها است.

لینک کوتاه شده مطلب : https://goo.gl/pJxotb

1+

زیگمای زندگی

عنوان : زیگمای زندگی

دنیای جدید همواره با خود رشد و رقابت را به ارمغان آورده است ، با افزایش روز افزون تغییرات در تکنولوژی و ابزارها، انسان برای توسعه زندگی و شناخت خود با افزایش هزینه های انتخاب و فرصت همراه نموده است و هر لحظه باید در خصوص مسائل زندگی انتخاب های را انجام دهد،  گاهی  نیز در این مسیر تاوان و بهاء سنگینی را برایش به ارمغان می آورد ، این مسئله امروزه  انتخاب و تصمیم های ما را با چالش های زیادی از قبیل، افزایش ابهام پیچیدگی قوانین علت و معلولی ،استرس و اضطراب همراه نموده است. برای شناخت بهتر مسائل و درک پیچیدگی ها این مسیر  مدل جدیدی برای کشف دنیای درون را آغاز می نمایم، این بار عمیق تر مسائل نادیدنی  رادر انتخاب ها و تصمیم هایمان را می بینیم ، قبل از هر آغازی ،به ریشه هایمان و خاکی که در آن روئیده ایم رجوع نمائیم ،  یکبار دیگر مراحل رویش خود را مورد بازبینی قرار دهیم تا در این مسیر به درک بهتری از الگو های نابخردانه تفکراتمان ورفتارهایمان برسیم و فهمیدن نقاط ضعف  و کور مدل ذهنی در ریشه های تفکری ،برای طی نمودن مسیر صعب و سخت رویا های امروزمان لازم است ،کسب ظرفیت مناسب دانش ،بینش و منش برای برخی از مهارتهای توسعه فردی می تواند همواره  ما را در مسیر سخت و صعب العبور تصمیم های و تردیدها و اضطراب ها یاری نماید ،پرورش و آموزش  ذهن و شخصیت برای مواجهه با طوفان های زندگی لازم است در نتیجه این اعمال  افزایش کیفیت تصمیم گیری در مسائل زندگی منجر به اقدام هوشمندانه تری می گردد ،که هزینه ها و تنش های  و شکست ها و ناکامی ها را کاهش می دهد ،در عصری که هزینه های یادگیری از شکست ها روبه افزایش است و می بینیم شرکت و انسان های که در چندین و چند سال، از دیدگاه خود و دیگران موفق بوده اند، ولی به علت عدم درک درستی از پاردایم های و روند های در حال شکل گیری ،واژگون  شده و سقوط دردناکی را تجربه نموده اند ،در جایی که بسیاری از تجارب دیگر قابل استفاده نیستند و بیشتر به عنوان سابقه محسوب می شوند و نمی توانند ملاکی برای تصمیم گیری های ما قرار گیرند،و پذیرش این نکته بسیار دردناک است ،برای فردی که فکر می کرده می تواند به عنوان چراغ راه آینده از تجارب خود استفاده نماید.این همان هزینه های فرصت از دست رفته می باشد ،که ما بارها با انتخاب نادرست مان در روابط ،کسب و کار ،شراکت با دیگران پرداخته ایم . این پروژه قصد دارم مدلی ترکیبی از توسعه مهارت تصمیم گیری در مواجهه با انتخاب های زندگی با کمک دانش روانشناسی ،اسطوره شناسی ،تاریخ و مدیریت کسب و کار با الهام از کتابهای شیب اثر “ست گادین” و کتاب اینجا جای ما نیست اثر” چارلز بی.هندی ” کتاب سیزیف اثر “ورنا کست “کتاب تئوری های انتخاب اثر “دکتر ویلیام گلسر ” کتاب 5 قطعه از پازل زندگی اثر” جیم ران ” کتاب قهرمان هزار چهره اثر” جوزف کمپلکتاب همه ما کیمیاگریم اثر “چارلز.بی .هندی” بپردازم .

 چرایی اهمیت شناخت مدل زیگمای زندگی:

زمانی که دانه ای کاشته می شود ،برای رویش باید درخاک مناسب قرار داده شود ، با استفاده مواد کانی و معدنی و جذب و هضم آنها و نور کافی  رشد نماید و سر از خاک بیرون آورد ،بعد با گرفتن نور و آب و عناصر حیاتی زیر زمینی و مراقبت توسط باغبان تبدیل به درختی جوان می شود در این زمان آفت ها و بیماری سرما و گرما باد و طوفان ها این نهال جوان را مورد تهدید قرار می دهند ،و بعد از گذراندن این شرایط می تواند تبدیل به درخت باروری شود ،که برای سال ها میوه های خوش طعم و سایه گوارا بیافریند ،اگر بخواهیم از آنالوژی در این مثال برای حیات انسان استفاده کنیم ،ما ابتدا زایش و تولد با قرار گرفتن در محیط خانواده و جامعه پرورش می یابیم ، و این محیط ما را با باید و نباید های زندگی آشنا می کند ، اگر از جبر جغرافیایی و زمانی صرف نظر کنیم ،هریک از ما با ترکیبی از باورها  وارد جامعه برزگتری می شویم که ناگزیر برای رشد و ادامه حیات از مسیر زندگی عبور می نماید،هر لحظه با انتخاب هایمان و تصمیم هایمان مسیر خاص خود ترسیم می نمایم و هزینه های تصمیم گیر های را بر دوش می کشیم ،برخی با تلاش بیشتر دستاورد بهتری به دست می آورند و برخی با تلاش بیشتر دستاورد کمتری و این پارادوکس در زندگی ادامه می یابد، تا جای که از دادن هزینه های سنگین انتخاب هایمان درمانده و دچار سکون و بی حرکتی می شویم ، مثل باتلاق از حرکت می ایستیم و هر روز در خود بیشتر فرو میرویم بدون اینکه عمیق تر شویم و حاصل این،ترس ها ،استرس و اضطراب های است ،که ناگزیر تحمل می نمایم ، دوران سخت افسردگی و کناره گیری آغاز می شود ،با وجودی که ازنظر سنی هنوز مراحل جوانی  را طی می نمایم ، اگر شانس بیاوریم و اقدامی برای بهبود خود آغاز نماییم از این کتاب به آن کتاب ، از این دوره به آن دوره آموزشی و از این استاد به استاد دیگری  گام می نهیم و در نهایت نتیجه این تلاش  ها ملغمه ای از آنچه باید داشته باشیم و آنچه نباید داشته باشیم است ، اما باز حالمان خوب نیست ، مثل فصل بهار بارها دائم از این احساس به آن احساس در نوسان هستیم . همچنان وامانده در انتخاب هایمان ،  این واماندگی ما را با افزایش هزینه اتلاف منابع ،وقت و انرژی تلف خواهد کرد ،اینجا است که اهمیت شناخت درست مفاهیم بر پایه اصول علمی و تمرین و انظباط روحی و روانی برای کشف دوباره خویشتن باید آغاز گردد.نباید اجازه بدهیم که سال ها فرصت و منابع و اقبال زمان حال از دست ما بگریزد و اگر منتظر بمانیم تا منابع این لذت آینده ایجاد شوند و قبل از تجربه کردن هنرمندانه این لحظات ،در این انتظار بمانیم آنگاه باید مدت طولانی را انتظار بکشیم.( زیگمای زندگی ، مدلی برای تشریح شناختی عمیق و ترسیم مسیر رشد و توسعه فردی زندگی حرفه ای وشخصی است) .

لینک کوتاه شده مطلب : https://goo.gl/SZq0wk

2+

چرا من ؟

جلسه با کمی تاخیر برگزار شد مدیران ارشد پایتخت نشین بر سر میز بررسی عملکرد شعبه فروش دور میز نسشته بودند ، مدیر فروش و سرپرستان فروش همگی گزارش خود را از شب قبل آماده و برای یک جلسه چالشی خود را تا دندان مسلح با آمارو اقارم نموده بودند، بخصو ص اینکه شعب هم سود آور بود،  نسبت به سال قبل کاهش فروش را تجربه نموده بود ،ولی به علت افزایش قیمت سبد محصولات قابل عرضه سود خوبی را کسب نموده بود ، در آغاز جلسه مدیر ارشد سازمان با حرف های رتوریک(حرف های مثبت بی خاصیت ) سعی در در دست گرفتن جلسه داشتکه متوجه شدیم ایشان هم  خدا را می خواهد و هم خرما را ،البته این نگاه از نظر یک کارشناس استراتزی متعارض محسوب می شود، زیرا در برخی صنایع نمیتواند هم به تناژ بالای رسید و هم به سود بالای رسید این نسخه بازار است که تعیین کنند ه این دو عنصر می باشد و البته دست کاری در آمیخته های بازار می تواند نقش مکمل و یا متضاد این استراتژی را بازی نماید ، البته هر دو هم درست بود ولی عرف صنعت بیشتر از جنس تناژ بود تا ریال زیرا افزایش ظرفیت خالی دستگاه ها فشار بیشتری بر صنعت  وارد می نمود تا افزایش سود حاصل از فروش ،از طرفی  محصولات ریال ساز هم سهم مشخصی در صنعت را به خود اختصاص می داد،حرکت در هر رو سر طیف خیلی انرژی و استرس را ایجاد می کرد ، البته در این میان معاون مدیر ارشد که به تازگی پست بالتری منصوب شده بود ، برای اینکه حرفی زده باشد ، سخن خود را این چنین آغاز نمود که ما می توانستیم سود بیشتری را کسب نماییم و در واقع این سود نشان دهنده ضرر و زیان است و البته دلیل این صحبت خود را داشتن پرسنل با تجربه و مدیرمابانه می دانست  البته زیاد هم بی جا نمی گفت، زیرا چند سال عملگی در یک کار بلاخره از شما یک بنای آجر می سازد ،اما مهندس برج ساز خیر ،دانش کسب می شود  و تجربه به دست می آید ولی مهارت یعنی از دل سنگ خمیر مایه به دست آوردن است، که کار هر کسی نیست ،مگر اینکه دانش خود را بارها در بوته آزمایش و سنجش در میدان واقعی عمملیاتی گذاشته باشد و از دل آن دانش جدیدتر و مهارتت بهتر و خرد شایسته تر پیدا کرده باشد ،تبدیل  دانش به منش و این  کار هم زمان می طلبد و هم نگاه سخت گیرانه به دانسته های خود و به قولی

“انسان ها همه سخت گیرند ،اما انسان های بزرگ به خود سخت می گیرند و انسان های حقیر به دیگران

اما چرا ما در این راه  نا توان هستیم؟ 

چرا  ما در اکثر لحظات و جلسات  سریع به جای نقد داشته های خودمان به نقد صحبت های دیگران می پردازیم ؟

شاید سوالاتی از جنس

چرا الان ما در این وضعیت هستیم ؟چه روند های بر ما تاثیر گذاشته ؟ به چه ابزار و دانشی نیاز داریم تا بتوانیم به جایگاه مطلوب برسیم ؟ بتواند در ترسیم این نقشه راه کمک بیشتری بنماید تا اینکه به جای صحبت های صد من یک غاز افراد دور قاب چین و کارشناسان و متخصصان یک شبه در میدان کارزار

از این جنس جلسات کم وجود ندارد و جالب اینکه مدیران تحصیل کرده ما برای طی نمودن راه صد ساله یک شبه ،وقتی در این ورطه می افتند و یا در کنار مدیران ارشد سازمانی قرار می گیرند ،بر علیه دانش خود به پا می خیزند و نه تنها تاب درست سوال کردن و درست صحبت کردن را ندارند بلکه مثل لال مادر زادی سعی دارند با زبان بدن فقط سرو دست خود را تکان دهند تا مدیر عامل برای ادامه صحبت های خود سوخت بیشتری به دست آورد ؟

چرا من ؟

سوالی بود که تک تک پرسنل واحد فروش بعد از جلسه از خود می پرسیدند (چرا  از من نه تنها تقدیر نشد بلکه با دست های خالی و با کلی انتظار از جلسه راهی نمودند) از خود سوال می کردند که علیرغم سعی و تلاش در فروش در طی یکسال در نهایت با حرف های رتوریک و خنثی و بدون نتیجه در یک جلسه متهم به کم کاری و عدم استقاده از تلاش کامل در جهت اهداف فروش شدم

از خود سوال می کردند چرا من اینقدر بدبخت هستم که با این همه تلاش نه تنها تشکر زبانی نشد بلکه بدهکار هم شدیم ؟ (این حال و روز اکثر کسانی است که ما در سطح جامعه می توانیم ببنیم و کسانی جرات پرسیدن این سوال را دارند و کسانی دیگر حتی در خفا هم جرات پرسیدن این پرسش را ندارند زیرا احساس  می کنند فردا مدیر عامل می توان از وضعیت قیافه آنها این حدس را بزند و بعد هم مسلما باید اخراج شوند  .

اما واقعا چرا من ؟

دلایل متعدی می توان برای این پرسش مطرح نمود ،من چند تجربه که برایم  خودم پیش آمدم را بازگو می کنم در زمانی که من فاقد مسیر ذیل بودم این پرسش برایم بسیار آزار دهنده بود  :

1- ضعف در پرزنت مناسب و قوی از خود (یعنی عدم درست ارائه و پرزنتیشن )مهارتی که برای همکاران واحد فروش از نان شب واجب تر است .

2-نگاه شغلی به شغل خود نه نگاه حرفه ای (فرق آن این است که در این شغل تعریف شده مسئولیت ها و شرح وظایف خود را می بینیم و در نگاه حرفه ای شغل خود را با نگاه یک استراتژیست نگاه میکنیم و ضعف و قوت و فرصت و تهدید های خود را می توانیم ببنیم یعنی هم درخت و هم جنگل  را می بینیم )و انگاه تازه به سطح سوالات درست می رسیم یعنی پرسیدن حرفه ای ؟

3- نق زدن و غر زدن هیچ وقت نتوانسته است از آلام بشری کم نماید چیزی که بر خلاف تصور فکر می کنیم با وقت گذاشتن برای باز تعریف خاطراتی برای دیگران می تواند ما را سبک تر نماید ،که البته جز احمق تر نشان دادن  وجود خود و نگاه خود چیزی از آلام ما کم نمی نماید .

4-تلاش مجدد برای رسیدن به سطح بالاتری از استاندارد عملکرد (آیا واقعا سطح بالاتریوجود دارد که هنوز می توانستیم آنرا انجام دهیم و نخواسته ایم ) البته صادقانه بپرسید و بدون اینکه اما و اگر در میان باشد.

5- به ارتقا شغل خود و ترک سازمان فکر کنید گاهی فکر کردن به این موضوعات جسارت به شخص می دهد و برای اینکه بتواند خود را محک بزند وبرای محیط جدید خود را آماده کند فرصت خوبی است ؟

6-مطالعه در خصوص افزایش عزت نفس در جلسات و راهکار های حفط و ارتقا آن به جای تفکر منتقدانه از خود بیشتر مشکلات ما از ضعف عزت نفس منشاء می گیرد نه مشکل اراده

7- تدوین مسیر حرفه ای شدن  عمیق نمودن تخصص در یک رشته و یا تخصص خاص به صورت کاملا حرفه ای .

و یادمان باشد

در زمان های سختی و در آستانه شکست در میدان نبرد زندگی ،زمانی که فشار ها زیادی بر ما وارد می شود ،ذهن انسان به سمت راه ساده تر و تفکر چرایی منفی سوق پیدا می نماید.

مطالب بیشتر برای مطالعه :

1- کتاب عزت نفس ناتانیل براندن 

2- فایل صوتی حرفه گری در محیط کار

لینک کوتاه شده مطلب : https://goo.gl/EAqXZj

3+

لحظه نگار دوستان متممی

متمم مخفف عبارت محل توسعه مهارتهای من و طرحی برای تولید محتوای فارسی با هدف ارتقاء سطح دانش و مهارت فارسی زبانان در نقاط مختلف ایران و جهان است.

طرح متمم از دوم بهمن سال ۱۳۹۲ به صورت رسمی آغاز به کار کرد و هم اکنون با همکاری یک تیم تخصصی تولید و مدیریت محتوا و آموزش مهارتی، به سرپرستی محمدرضا شعبانعلی، فعالیت می‌کند.

متمم، توسعه دانش و مهارت فردی را نه صرفا به عنوان ابزاری برای رشد و پیشرفت و موفقیت فردی، بلکه به عنوان تنها راهکار عملی رشد و پیشرفت و توسعه جامعه می‌بیند.

 

لحظه نگار دوستان متممی 

داستان از همان عضو شدن متمم و خواندن مطالبش در سه سال پیش شروع شد و کم کم یخ من ذوب شد و در متمم ذوب شدم و این برای من جز بهترین دستاورد ذوب شدنم بوده است ،در مقایسه با برای انواع ذوب شدن های امروزی از پول ،افراد ،مدرک ،سابقه ،دوستان  و …. می دانم چرا که می توانی فاصله نفهم بودنت را با بقیه نفهم بودن های  دیگر خوب تشخیص دهی، کمی حسرت بخوری که چرا زودتر در این بستر محتوای پاک نیفتاده ای و هنوز در بین زباله های تولید شده توسط سایت های کپی پیست کننده و دانلود کننده گیر کردی و تمام بدنت را مجروح می کنی مثل زباله گردی که بی محابا دست در میان سطل بزرگ آشغال های می کند تا چیزکی به دست بیاورد .

دوستانی که با آنها در این سایت آشنا شدم بسیار فرهیخته تر از خودم بودن و به وجود آنها افتخار می کنم و حسرت می خورم به چند سالی از عمرم که سریعتر از خودم حرکت می کند و فاصله سنی ام را با دانش کسب شده ام بیشتر می کند و خرف تر بنظر می رسی (پیرمردی که فقطدپیلم قدیمی دارد در قبال بچه های امروزی بهتر است خود را درس نخوانده تلقی کند چون چیزی جز ضایعگی برایش به ارمغان نمی آورد .

شروع داستان دورهمی :

در یکی از روزهای زمستان 95 با زنگ تلفنی به نام بهروز مطیع دوست خوب متممی مکالمه ای شروع شد و بدون اینکه ایشان را از نزدیک ملاقات کرده باشم حس خوبی در ای تماس داشتم انگار که سالها ایشان را می شناختم و بعد سجاد سلیمانی استارت بعدی بود که زده شد و سجاد که فردی برون گرا و فعال و اهل دل  است تصمیم گرفتیم سایر دوستان متممی را دور هم جمع کنیم بلاخره از طریق ایمیل و آدرس سایت برخی از شماره ها را پیدا کردیم و سریع گروهی تشکیل شد ،در قبل از پایان سال تصمیم گرفتم تا جای که می شود با دوستان تماس تلفنی بگیرم و از حال و روزشان مطلع شوم و کمی هم گپ بزنیم تا دایره دوستی هایمان فراتر رود . در این میان یاور مشیرفر با لهجه دوست داشتنی تبریزی اصل می گفت “تا زمانی که دور هم ننشینیم و چای نخوریم دوستی هایمان رنگ و بوی دوستی نمی گیرد ” و چقدر هم راست می گفت . جرقه ای به ذهنم زد که تهران که بیشتر دوستان متممی بودند دور هم در اویل سال 1396 یک دورهمی غیر رسمی متممی تشکیل دهیم . و آغاز این حرکت دوست داشتنی و دلپذیر همان یاور بود .

و در ادامه این دورهمی :

سجاد سلیمانی با انرژی خوب و مثبتش تمام زحمات ما را بردوش کشید از تامین محل دورهمی تا تمام هماهنگی های پذیرایی و دورهمی مجلس کوچک این دورهمی

و دوستان خوبم :

1-امین آرامش

2- شاهین کلانتری

3-سجاد سلیمانی

4-محمد بانشی

5-دانا مردوخی

6-جواد عزیزان

7-پویا

8- علی مطلبی

9-سینا

10- معصومه صدیقی

11- شهرزاد پاکرخ

12-پریسا حسینی

13-نیلوفر کشاورز

و

 خلاصه نشست دورهمی :

موضوع نشست تا حدی توسط سجاد در اوایل مشخص شد بحث بر روی کتاب شیب ست گادین و اظهار نظر در خصوص اینکه :

1-آیا شیب درستی را انتخاب کرده ایم ؟

2-آیا با داشته های فعلی می توانی از عهده ترک شیب بربیایم ؟

3- مسائل مالی در این میان چه نقشی و دغدغه ای می تواند ایفا کند (کند و یا تند کردن حرکت شیب )؟

4-متمم بودن چقدر در شناخت مسائل و انتخاب شیب های زندگی مان کمک مان کرده است .و خلاصه سوال های از این دسته ؟

دوستان عزیز می گویند : 

البته مجبورم کمی خلاصه بگویم ،زیرا حافظه ام کمی در زمینه بسط مطلب خطای شناختی دارد .

یاور مشیرفر : از مدل ذهنی خودش گفت از (سیسرو و داستان های پداگوژی ) و خستگی ناپذیر بودن نوسان کردن و غرق نشدن و دغدغه اش نوشتن مدلی برای توسعه پایدار در خاور میانه با توجه به بحران های پیش رو و نوع بافت جغرافیایی و سیاسی منطقه.

امین آرامش : از خاطرات کودکی می گوید از آرزویش استاد دانشگاه زابل شدن و خدمت کردن به مردم تا کارهای جانبی در کنار درس خواندنش .از مدل ذهنی اش  که ترسیم فرایند ها است و به صبر نشستن و بعد نتیجه گیری و غافل نشدن از دام وسواس ذهنی برای تصمیم گیری آینده ، از رویا و هدفش که معلم شدن است  و  برنامه هایش در آینده که آموزش توسعه مهارتهای فردی به جوانی های است  که برای پیدا کردن خود در جامعه باید هزینه های زیادی را بدهند.

دانا مردوخی : از دوران کودکی و سختی های کنکور دادن و تلاش های مستمر برای یادگیری و رنج غربت دوبی ،عراق ،ترکیه برای یادگیری و کسب تجربه و با توضیح مسائل از زوایه دیدن روند های دیجیتال و تغییرات پیش رو و فرق بین هوشمند زندگی کردن در دنیای دیجیتال و زندگی معمولی و دفن شدن در رویداد های فعلی.

شاهین کلانتری : از نویسندگی و حرفه ای شدن از هزینه کردن برای عمیق شدن در زمانی که فرصت ها به درب منزل تو می آیند و ذکر خاطره همکاری با دوستی که بعدها رابطه او و کارش را عمیقتر و با تجربه تر نمود ،پرهیز از افراد سطحی در جامعه و دوری از افراد و اخبار زرد و نسشتن و تلاش برای حرفه ای شدن در یک مسیر مشخص مثل خودش که نویسندگی را با چیزی دیگری عوض نمی کند .

سجاد سلیمانی : همچنان همه را سوال پیچ می کند و با خنده شیرنش ما را وادار به حرف زدن می نماید . و پرسش های عمیقی می پرسید و نفس گیر و می داند چطور نفس های ما  را در سینه حبس کند  و سوال و سوال سوال و خودش هم می گوید از شیب های که بوده و رها کرده ،از داستان ورشکستگی تا پلیس و کارمند شدن و الان هم دغدغه  اش رها کردن  شغل فعلی و کارمندی اش است ، ولی مردد و نیاز به تنهایی بیشتر و خلوت با خود (چقدر حالش را می فهمم ).

جواد عزیزیان : تا جای که مطرح کرد دغدغه اش رهایی از شغل کارمندی است ولی بیشتر را من سعادت نداشتم در کنارش باشم .

محمد بانشی : اهل شیراز ،دانشجوی کار آفرینی و در حال حاضر در یک شرکت بازرگانی مشغول به کار است ،و بیشترش را قرار بود بگوید …..

سینا و پوریا هم گوش می دادند و قرار بود بیشتر برایمان توضیح دهند که نشد . (باز هم سعادت ما نبود ).

نیلوفر کشاورز : از دغدغه های شراکتش و رها کردن برای پیدا کردن آرامش بیشتر ،از دغدغه ماهان پسر کوچولوی پر انرژی اش و از داستان رها کردن مسیر و ادامه دادن یک شیب دوست داشتنی و تولید محتوا و از  تنهایی خود برای تصمیم گیری و ادامه راه .

معصومه شیخ مردای: 

بیشتر فعالانه گوش می کردند و کمی هم از دغدغه اش گفت همان شیب زندگی که بلاخره باید روزی آن را ترک کرد و شیب بهتری پیدا کرد .

 شهرزاد پاکرخ  :

آرام و ساکت آمد و آرام و ساکت هم رفت .

پریسا حسینی :

و اما زحمات عکاسی و شات گرفتن با ایشان بود ،دغدغه اش ادامه تحصیل در رشته مورد نظرش در خارج کشور بود که فعلا میسر نشده است ولی  عکاسی با علاقه خاصی را دنبال می کرد ،و شنیدن فعال جز خصوصیاتش بود .

اما ماجرای من بعد از این جلسه : 

فکرت در پیچ و خم های  این جاده زندگی هر وقت می می خواهی به دادت برسد البته که نمی رسد ،فضا را مبهم تر می کند و نگاهت بین گذشته و آینده نگاه می دارد انگار که پشت سرخودت هم می توانی ببینی و در این لحظه کاسه ججمه ات را پر از سوال های که مغزت را تا حد انفجار جلو برد ، و بعد اش هم به حال خودت رها می کند ، خوبی این نشست ها این است که می فهمی که چقدر ظرف دانش و سطح سوادت کم است و برای فهمیدن ناچیز ترین چیزها  باید روزها تلاش کنی و مسیر های متفاوتی را بروی و هزینه های زیادی را بدهی  و فقط برای رسیدن به خاطر یک نگاه یا مدل ذهنی که می توانست تو را سالها جلو بیندازد ،همه اذهان داشتند این بسترها و نشست ها کمتر پیدا می شود و این را مدیون متمم و محمد رضا شعبانعلی هستیم ،که می توانیم با نگاه کردن  به هم بفهمیم سوال های اساسی تری در زندگی وجود دارد که کمتر برای آنها و پاسخ به آنها وقت می گذاریم ،سوال های که روزی خواهند رسید و آنقدر دندان شکن است که نمی توانی جلوی بغض گریه کردن را بگیری و مشت می کوبد بر سرو صورتت و بی رحمانه تازیانه می کوبد بر روحت .

نگاه های تک تک دوستان را در خاطر سپردم تا شاید در این مسیر پر و پیچ و خم راهی برای خود پیدا کنم . راستی که چقدر  بعضی محفل ها آتش زن است “راست “می گفتند .این سوختن را دوست دارم .

سرمستی ما مردم هشیار ندانند
انکار کنان شیوه‌ی این کار ندانند
در صومعه سجاده نشینان مجازی
سوز دل آلوده‌ی خمار ندانند
آنان که بماندند پس پرده‌ی پندار
احوال سراپرده‌ی اســـرار ندانند
یاران که شبی فرقت یاران نکشیدند
اندوه شبان من بی‌یار ندانند
بی یار چو گویم بودم روی به دیوار
تا مدعیان از پس دیوار ندانند
سوز جگر بلبل و دلتنگی غنچه
بر طرف چمن جز گل و گلزار ندانند
جمعی که بدین درد گرفتار نگشتند
درمان دل خسته‌ی عطار ندانند…

لینک کوتاه شده مطلب : https://goo.gl/eu2H2W

 

5+

چقدر دلم برای تنهایی ام تنگ شده

پیش نوشت اول :

داشتم چند وقت پیش با خودم فکر می کردم که چقدر تنهایی خوب است ،راحت تر می توانی به کارهایت برسی و برنامه ریزی مفید تری داری ،چقدر این روزها دلم برای تنها ماندن با خودم تنگ شده . به علت مشغله زیاد در هر روز کلی مورد هجوم افکار ی قرار می گیرم که مجبورم برایشان تصمیم گیری کنم ،این افکار از محیط آشوبناک شغلی تا فعالیت های روزمره گرفته تا زمانی که به اتاق شخصی ام وارد می شوم و می توان با بستن درب اتاق تمام آنچه را بوده در پشت درب بگذارم و یک نفس عمیق بکشم ،و چقدر حسرت این لحظه ها را می کشم تا اینکه فرا برسد ،امروزه با پیشرفت تکنولوژی و افزونهای مجازی مثل افراد قبیله کرووای تو را می خورند ،شب ها از دست تلگرام و روزها از دست ایمیل ها ،جوری هم می خورند که خودت ندانی که چند پاره شده ای و وقتی که به خودت می آیی نه تنها هویتی نداری بلکه از دائم گوشت بدنت در بین افراد این قبیله در حال جویدن است و بدتر از اینکه خودت هم در مراسم آنها شرکت می کنی .

به قول محمد رضا شعبانعلی تکنولوژی برای ما جهان سومی و دومی ها خیلی زود بود، زیرا از ما به جای فرهیختگان دانش ،قربانیان آش و لاشی می سازد که قرن ها باعث عقب ماندگی ذهنی می گردد و این همان پارادوکس کسب دانش بیشتر است (دانش بدون اهلیت یافتن ) .

و چقدر تنهایی در این عصر شلوغ نایاب شده ،گاهی حتی 2 کلام حرف حساب با خودت نداری که بگویی و مثل جزامی ها از دیدن چهره خودت هم زود خسته می شوی ،وقتی که برای تمد اعصاب لحظه ای توقف می کنی و می خواهی با خودت خلوت کنی می بینی نه تنها خلوتی نمانده بلکه پر از اشباح غیر خودی هم شده و دائم مثل مگس های گوشتخوار از بدنت می کنند و می خورند و این همان سکوت تلخ مردمی است که در تنهایی حرفی برای گفتن ندارند .

جوان تر که بودم از تنهایی فرار می کردم و خود را در میان جمع های شلوغ رها می کردم بعدا هم در میان فضای مجازی و اقیانوس بیکران تکنولوژی اطلاعات غرق می کردم و تنها زمانی که به خود آمدم که دیدم چقدر از تنهایی خودم دور شده ام و حتی با خودم هم نمی توانم کلامی حرفی بزنم و این آغاز وحشت بود (منظورم از حرف ،همان کلامی که تراوشی تازه ایجاد کند در روح ،همان کلامی که جاری می شود ،دل آرام می گیرد ،والا چرت و پرت گفتن در هر زمانی به زبان می آید ) .

بعد از مدتی فهمدیم که تنهایی هم خوب است و قدر تنهایی را باید دانست بخصوص اینکه برای غنی سازی دوران تنهایی و تنها ماندنت باید آذوقه تهیه کنی و برای غنای روحت ،خود را تراش دهی ،و این میسر نمی شود مگر با وقت گذاشتن و نوشتن و تمرین گفتگوی فعال با خودت مثل دو نفر دوست واقعی، نه اینکه مثل آدم های امروزی از دور دلبری می کنند و از نزدیک زهره می برند . کافی است برای اینکه به مفهوم حرف من برسید نیم نگاهی به آدم های دور بر خود نگاهی بیندازید تا عمق فاجعه را درک کنید ،دورانی که کمتر کسی حاضر است برای ما وقت بگذارد ،چه به اینکه حتی پای دل هم بنشیند و نزدیک زمانی است که مثل ژاپنی ها برای خرید یک گوش شنوا باید پول به موسسات عاطفی و روانی بدهیم در آینده نزدیک بعید  می دانم خبری از نوه و نتیجه در دور سفرها باشد و ما باید با تنهایی خودمان سر کنیم و اگر امروز برای آن روزها توشه ای نداشته باشیم ، سپری کردن هر لحظه این تنهایی (که پر از اشباح غیر خودی شده است ) بسیار دردناک است.

پی نوشت دو :

آیا تنهایی خوب است ؟ آیا تنها ماندن خوب است ؟

نمی دانم و نمی توانم مطلق به این سوال جواب بدهم ،فقط می گویم کمی به روند های زندگی نگاه کن و آنگاه پاسخ خودت را تا حدودی می توانی حدس بزنی . اما اگر برای من این سوال مطرح باشد  پاسخ آن آریست .  زیرا تنها لحظه ای که می توانم برای خودم مفید باشم همین لحظات است که کمی به خود واقعی ام و نیازهایم واقف می شوم دوست دارم تنهایی خود را در آغوش بفشارم و از بودن با او لذت ببرم زیرا او قدر مرا می داند . (و البته نه ربطی  به درون گرا و برون گرای  فرد هم ندارد و شاید فقط یک همبستگی غیر خطی داشته باشد) . مشکل و معضل جامعه ما نبود تنهایی است ،کسی که نمی تواند با خودش حرف بزند مثلا خودش را فقط در عمل تعریف می کند و کسی که از خودش متنفر باشد، همیشه بر خلاف مسیر ماندن با خودش قدم بر می دارد این را می توان در نمایه داعشی و ترویسم دید .  در همان ابتدا در تجاوز به حریم شخصی خودت اتفاق می افتد وقتی اجازه دادی حریم شخصی ات توسط خود غیر خودی مورد تجاوز قرار بگیرد (قرار دادن خود در فضای رسانه ای که پر از خطای شناختی است ،قرار دادن خود در جریان اخبار زرد و قرار دادن خودت در جوار افراد بی هویت و رویداد گرا و ……)و بعد از این تجاوز نوبت به تجاوز به حریم دیگران در فضای رسانه ای و فضای فکری و فضای عملیاتی می افتد و بعدش هم در نهایت فرد دیگری با هویت دیگری در تو تبلور می یاید .

چقدر دلم برای تنهایی ام  تنگ شده .

این جا گویی

صدای انسان هرگز به گوش نخواهد رسید

تنها بادهای عصرِ سنگیبر دروازه‌های سیاه می کوبند.

این جا گویی در زیر این آسمان

تنها من زنده مانده‌ام

زیرا نخستین انسانی بودم

که آرزوی جام شوکران کردم

آنا آخماتووار  (+)

3+

خود افشایی در نوروز

#خود افشایی

فصل بهار برایم همیشه تداعی کننده بوی نسیم ،بوی خاک نم دار ،فصل شکوفه های گیلاس و زندگی بوده است ،وقتی که در این پیچ و خم زندگی حتی فرصت نگاه کردن از خودمان را می گیریم کمتر به باغ همسایه دشت و طبیعت نگاه می ندازیم،از خودمان فاصله می گیریم و وقتی دلتنگ می شویم نمی دانیم چرا نمی توانیم با خودمان خلوت کنیم انگار که سالها از خودمان دور افتاده ایم و این رمزی است که فقط در طبیعت می تواند مورد بازیابی قرار گیرد . چیزی که امروز به سادگی از کنار آن عبور می کنیم . امروز حس خوشبختی ها بسیار کم رنگ شده و شاید زمان زیادی باید فکر کنیم که آخرین باری که احساس خوشبختی کردیم کی بود ه است.

(بیشتر…)

1+