یک روایت
اجتماعیات 28 ژوئن 2017

یک روایت

ساعت ۱۵٫۳۰ روز اول تابستان مرد با عصبانیت پایش را روی پدال گاز فشار داد و چراغ قرمز را رد کرد، این روزها کمتر حرف می‌زد و بیشتر به یک نقطه خیره می‌شد، نگاهش مثل مزه دهانش تلخ بود، کمی آنطرف تر با سرعت پیچید و با ترمز ناگهانی ایستاد، دلش نمی‌خواست به خانه برود هی دل، دل می‌کرد، خودش هم نمی‌دانست چه مرگش شده است، نگاهی به پارک اطراف کرد مملو از مسافر بود آخه این تعطیلات آخر هفته باعث شده بود مردم مثل زامبی‌ها از خانه و کاشانه خود فرار کنند. بیشتر تیپ عموم به نظرش کارمندی بودند چون هم تیپ ظاهری ساده‌تری داشتند و هم سفره‌های کوچکتری و چهره های خسته شده از تنش کاری. راستی این روزها بدنش هم کرخت و بی حال و هم تنش زده بود انگار مثل چوب خشک شده آماده اشتعال شدن بود گرمای تابستان هم این مسئله را تشدید می‌کرد، محمود این روزها با وجود داشتن یک شغل کارمندی خوب احساس ناخوشی می‌کرد، شاید در کل این شش ماه کمتراز ۱۰۰۰ کلمه صحبت کرده باشد، انگار زبانش در کامش نمی‌چرخید و ذهنش قفل شده بود، دوست داشت الان در هوای مدیترانه‌ای سواحل استانبول قدم می‌زد با وجودی که هنوز استانبول نرفته بود بد جوری هوایش را کرده بود نسیم خنک ساحل و چهرهای خندان و رقصان حالش را خوب می‌کرد با خوردن یک قهوه ترک حالش هم بهتر از این می‌شد، به تصویر کشیدن این احساس کمی از تلخی نگاهش کم کرد، به اطرافش نگاه دقیق‌تری کرد انگار که بخواهد چیزی را کشف کند، دختری که تاب بازی می‌کرد و پدرش تند تند با موبایل حرف می‌زد و با یک دست تاب می‌داد و با دست دیگرش عصبانیت کلام خود را در فضا منتشر می‌کرد، در آنطرف تر مرد و زن جوانی را که به نظرش هنوز به خانه بخت نرفته بودند مشغول صحبت بودند ،چنان سخت دست در گریبان هم شده بودند، که اگر جنسشان از بادکنک بود حتماً ترکیده بود، اما انگار هم آغوشی با موبایل را بهتر انجام می‌دادند، این تصاویر نگاهش را نتوانسته بود تسکین دهد، ساعت از ۱۶٫۳۰ گذشته بود چند روز پیش یکی از دوستانش گفته بود که فیلمی خوبی در حال اکران است، دوست داشت که دخترش را به سینما ببرد چون چند وقتی بودکه به علت مشغله فکری کمتر برای دخترش وقت گذاشته بود، البته بیشتر دوست نداشت دخترش تلخی‌اش را ببیند، ماشین را روشن کرد و به سمت منزل رفت، کلید را آهسته در درب چرخاند انگار کسی منتظرش نبود، دخترش نگاهی سرد و سریعی به پدر انداخت و دوباره نگاهش را به سمت شبکه مود علاقه‌اش چرخاند، انگار تلخی نگاه پدر در دختر هم سرایت کرده بود، زنش که غرق خواب بود اصلاً متوجه ورود کسی به منزل نشد، آقا محمود کیفش را در گوشه اتاقش گذاشت و کت اش را در رخت کن آویزان کرد. مثل همیشه با بی تفاوتی از جلوی دخترش، جسم خسته اش را به اتاق مطالعه رساند و خود را در صندلی رها کرد. به سقف اتاق نگاهش را دوخت و سعی کرد کمی به افکارش استراحت بدهد تا بتواند کمی ذهنش آرام کند. افکار مبهمی او را آزار می‌داد از بسته پلک‌هایش جلوگیری می‌کرد، انگار قرار نبود آرامش را مزه مزه کند، نگاهی به داخل کتاب خانه انداخت تا شاید کتابی بیابد که بتواند فضای ذهنی‌اش را عوض کند، کتاب چراغ و آیینه، کتاب شرق شناسی ادوارد سعید، در باب حکمت زندگی شوپنهاور، تسلی بخش‌های فلسفه آلن دو باتن،  اما این عناوین نتوانست ذائقه فکری اش را تحریک کند، انگار دچار بیماری ناتوانی شده باشد از چیزی لذت نمی‌برد، سعی کرد در کف اتاق دراز بکشد و با کشیدن نفس‌های عمیق بتواند برای چند ثانیه آرام شود، دراز کشید انگار دیگر ذهن اش تسلیم شده بود و آرام پلک‌هایش را روی هم گذاشت و خود را به فضای درون سپرد. اما تلخی نگاهش را نتوانست به درون راه ندهد. انگار این لعنتی مثل موم سقه سیاه به او چسیبده بود. او خودش هم می‌دانست این‌ها همه‌اش ناشی از نداشتن یک همصحبت است که بتواند کلام اش را با او جاری کند و تلخی‌اش را بگیرد

9+
مطالب مرتبط

6 دیگاه

  1. عالی بود آقای کشاورز دستت درد نکنه

    0

    • کشاورز گفت:

      فواد عزیز البته به غنی بودن روایت های شما نمی رسد ولی مسلما خواندن وبلاگ روزانه شما برای من نقش خورندن یک قهوه صبحگاهی را دارد و شامه ذهن را تیز و قوی می کند.

      0

  2. عالی بود حسن جان .تصویرسازی خیلی خوبی داره .مخصوصا زامبی ها

    0

  3. شهرزاد گفت:

    سلام حسن عزیز.
    زیبا روایت کرده بودی.
    میگم، اون کاراکترتوی داستان رو خوب بگو بیاد متممی بشه. 🙂
    اگر هم متممی هست که خوبه بدونه که توی جمع متممی ها اصلاً تنها نیست و یه عالمه همصحبت و همراهِ خوب داره. 🙂
    — پی نوشت:
    اونجا که نوشتی ” کف اتاق دراز بکشد و…”نمیدونم چرا یاد شخصیت اصلی توی کتاب “همه ی نامها” (اثر: ساراماگو) افتادم که عادت داشت همیشه روی تختش دراز میکشید و با سقف حرف میزد.
    کتاب دوست داشتنی و قشنگیه…

    1+

    • کشاورز گفت:

      شهرزاد عزیز
      من به ادبیات داستانی علاقه خاصی داشتم و دارم ،بدجوری هم وسوسه نویسندگی رو در این زمینه تو سرم است ولی هیچگاه درست به آن نپرداخته ام ،البته برای این کار اولویت های دیگری را دارم مثل آموزش زبان و ایجاد ارتباط با زبان زنده دنیا ،و بعد از اونم هم یک مدتی باید شاگردی شاهین کلانتری رو انجام بدهم .
      تنهایی و مقوله تنها شدن بخصوص در جمعی که نمی توانی با آنها حرفی از جنس تنهایتی بزنی سخت و طاقت فرسا است ما روایتگران کسانی هستیم که روزه برای چند دقیقه حرف زدن به انواع رفتار های تصنعی آویزان می شوند . ترسیم این چنین فضای سخت نیست زیرا همه ما با این نوع آدم ها و فضا آشنایی داریم . نگاه به سقف هم شاید تمثلی از آخرین تلاش های فرد برای ارتباط با مام زمین است ،چیزی که این روزها به سختی پیدا می شود ،و فرقش با تسلیم شدن در نوع نگاه روایتگر است.

      0

ارسال دیگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای مورد نیاز علامتگذاری شده اند *