تولد یک معلم- محمد رضا شعبانعلی

چند سالی است که دیگر تولد تقویمی برایم جذابیت خاصی ندارد ،باگسترش علم و اطلاعات درگیری ها و توان افراد برای به خاطر سپردن کمتر شده ،اگرچه انواع نرم افزار و اپلیکیشن ها برای این مراسمات زیادشده است .

اما در زندگی کسانی هستند که نمی تواند آنها را فراموش کرد ،مثل فصل ها که نمی توان آنها را نادیده گرفت ، محمد رضا شعبانعلی هم جز کسانی است که نمی توان او را فراموش کرد اگر چه با وجود اینکه می دانم تاریخ تقویمی هم سال ها است، که دیگر جذابیتی برای او ندارد .

 

اما من امروز را بهانه ای یافتم که از او یاد کنم ، چند سالی است که او را می شناسم ،اولین بار در کلاس مذاکره بود ،آن زمان شبیه همه استادانی بود که می شناختم. ولی وقتی تدریس می کرد خیلی ،خودمانی و بی ریا بود ، مهرش به دلم نشست و از آن زمان پیگیر کلاسهاو آموزش هایش بودم . بعد ها آمدیم و عضو خانواده متمم(محل توسعه مهارتهای من ) شدیم و هستیم .

 

 

البته اخیرا هم افتخار همراهی چند ساعتی با او را در گردهمایی  متممی ها داشتم ، آرام و ساکت و لبخند ملیحی روی صندلی نشسته بود و استرس سخنرانی دوستان متممی چند سالی او را پیر تر نمود ، زیرا این گردهمایی اولین کار گروهی دوستان متممی و دانش آموختگان متممی بود .

محمد رضا بیشتر زندگی اش را به آموزش و معلمی  اختصاص داده ،البته فرقش با سایر کسانی که در این حوزه کار می کنند ،ارائه منابع و اطلاعات ناب و دست اول برای خوانندگانش است و در این کار هم بسیار با سخاوت است .

این شعر را از فرویدن مشیری تقدیمش می کنم ، می دانم تولد او بهانه ای است برای من که از او به خاطر تمامی زحماتش تشکر و قدردانی کنم که هم برای من معلمی عزیز و دوست گرامی است .

 

عزیز دلم

تولدت مبارک . و این شعر را در وصف بودنت تقدیمت می کنم.

قربانت حسن 

 تولد واژه ای است در پی
معنا شدن

مفهومی است در تب و تاب
رسیدن

تولد گاه بهانه ای ست
برای دلتنگ خود شدن

شانه ای ست برای جستجوی
خویش

تولد گاهی بهانه ای ست
برای یک جمع دوستانه

برای چند لحظه با هم
خندیدن

برای خرید یک شاخه گل

برای جاری شدن یک قطره
اشک

و کشیدن آهی از سر
دلتنگی

تولد علامتی است پر
معنا در سر رسید زندگی ما

گاه بهانه ای ست برای
نوشتن یک متن یا سرودن یک شعر

تولد گاه بهانه ای ست
برای فریاد بودن

رهایی از پیله تنهایی

و اندکی به دنبال خود
گشتن

تولد مفهومی ست
ناپیوسته در زندگی امروز ما

و تولد بهانه ای ست
برای نوشتن یک متن با دستان من

برای تشکر از خوبانی که
مهرشان ماندنی ست

فریدون مشیری…

 

لینک کوتاه شده مطلب : https://goo.gl/1UPtBD

 

5+

اقتصاددیجیتال و خلق دوباره کلمات

اقتصاددیجیتال و خلق دوباره کلمات

امروز طبق برنامه قبلی برای خرید روکش صندلی ماشینم به یک لوازم لوکس  فروشی ماشین مراجعه کردم .

 

بعد از بررسی روکش ها ی صندلی از نظر کیفیت و قیمت ،ومذاکره با فروشنده یکی از روکش ها را که به نظر برای کیفیت و قیمت مناسب بود، انتخاب کردم جالب است که فرایند مذاکره برای چانه زنی در خصوص قیمت (به عنوان تمرینی برای مذاکره ) فروشنده در میان صحبت ه ایش یرایم متقاعدکردن من روی این نکته تاکید داشت،

 که ما خیلی تخفیف نداریم، اما محصول با کیفیت به همراه نصب با کیفیت  به شما تحویل می دهیم ، و جالب اینکه بسیار اصرار به نصب با کیفیت داشت و می گفت که اگر شما محصول با کیفیت بخرید اما نصب با کیفیت نداشته باشید پول خود را هدر داده اید .

 

(استراتژی  ایشان بر ای متقاعد نمودن من به خرید تاکید بر مزیت خود نسبت به رقبا بود، ولی نمی دانست که من به دنبال ایجاد یک حس خوب از نشستن بر روی صندلی های خودرو هستم ، زیرا معمولا ما با خودرو های خود همزات پنداری داریم ) .

 

امروزه کیفیت جزء لاینفک از محصول یا خدمت می باشد و اگر کالایی دارای کیفیت دلخواه مشتری نباشد، کالا یا خدمت دیگر محسوب نمی گردد،امروز واژه برند یرای  ایجاد ارزشی بیشتر از کالای با کیفیت در  کسب و کارها ایجاد شده است.

 

اما همچنان شرکت های ایرانی میخواهند کیفیت را ضمیمه برند خود کنند. اما آن چیزی که امروز مشتری بابت آن پول می دهد ارزش است چیزی فراتر از کیفیت و قیمت و آن “اعتماد و اطمینان به برند است”

 

در حین بستن  روکش صندلی یکی از مشتریانی که صبح  خرید خود را از این مغازه انجام داده بود مراجعه کرد و ظاهرا   بقیه پول خود را تسویه کرد، در این حد ما چند دقیقه ای با همدیگر همکلام شدیم در مورد کیفیت و قیمت روکش صندلی با هم بحث و  و تبادل نظر کردیم.

  ایشان اظهار می کرد که خرید از سایت های مثل دیجی کالا علاوه بر لذت خرید می تواند حس خوب هم به تو منتقل کند،ودر این رابطه از آخرین خرید خود تعریف می کرد ،که چگونه یک سایت دیجیتالی به راحتی و احترام کالایی  که ایشان مصرف کرد ه بود ،ولی خوشش نیامده بود را تعویض نمود .

 

 ایشان یک کیبورد کامپیوتر  خریداری کرده بود و بعد از باز کردن آن و امتحان کردن نوشتن با آن کیبورد ،از این خوشش نیامده بود به دیجی کالا زنگ زده اظهار نارضایتی از کالای خریداری شده  را نموده، و اپراتور مربوطه در همان روز از طریق پست آن را تحویل گرفته،و دو گزینه برای دریافت وجه به او پیشنهاد داده یا واریز وجه و یا انتخاب دیگری از انواع کیبورد در سایت دیجی کالا .

 

و ایشان کیبورد دیگری را  در سایت انتخاب کرده بود .

 از این خرید خود بسیار راضی  و ذوق زده بود زیرا با آب و تاب فراوان برای من تعریف می کرد ، زیرا نق و نوقی از صاحب کالا نشنیده بود ،و با احترام و سرعت کالای خود را پس گرفته و یک کالای دیگر به او پیشنهاد کرده بود (رضایت از خرید را تامین کرده بود).

 

جالب اینکه اگر  اپلیکیشن آن را نیز نصب می کردی مبلغ ۱۰ هزار تومان به موجودی حساب شما اضافه می کرد و این بازی گیمیفیکشن  خوبی به راه انداخته بود .

 مشتری که با این روش به طور اساسی با برند این کسب و کار آمیخته شده بود و اظهار می کرد که گردش در میان کالاهای قابل عرضه این سایت برای او بهترین تفریح شده است ، بدون اینکه مجبور باشد در میان شلوغی و هیاهوی شهر از میان جمعیت نالان و معترض و اخمو و عصبانی رد شود تا به جنس مورد نظر خود دست یابد .(ارزش حفظ زمان برای مشتری ).

 

امروزه تنها کلمه مورد پذیرش مشتری  اعتماد است ،که  می تواند میان فروشنده و خریدار پلی طلایی را ایجاد کند، پلی از جنس احترام و اعتماد و صبر و صداقت  .

 چیزی که امروز بسیار به آن نیاز مندیم و باید برندها آغاز کننده این رابطه باشند ،چیزی که امروز در میان شرکت های ایرانی  و برند های ایرانی و فروشندگان ایرانی کمتر می‌توان آن را جستجو نمود.

 

اقتصاد دیجیتال تاثیر به سزایی بر روی رابطه برند و مشتری می گذارد ، در جایی که فروشنده و خریدار حضور فیزیکی و تبادل کلام ندارند و برند  تنها از طریق تصاویر و  نمادها  می توانند با مشتری  گفتگو  و متقاعد به خرید نماید  .

 

  اگر برند ها نتوانند تصویر ی مطلوب از کالای خود به  نمایش بگذارند، با یک کلیک حذف خواهند شد،در این زمان  هزینه فرصت از دست رفته برای برند مسلما او را به ورطه نا بودی با شیب تند خواهد کشاند ، مسئله ای که امروز بسیار از آن خواهیم دید . نمونه بارز آن را در تعداد کسب و کار های که در لجن ورشکستگی غوطه ور شده اند و هیچ کار آفرینی جرات نزدیک شده به آن را ندارد . ما آن را به وضوح ر روز در جلوی چشمان خود می بینیم . مرگ خاموش کسب و کار ها .

 

اما هنوز اقتصاد دیجیتال برای ما مبهم است و فرصت و تهدید های آن برای ما تشریح نشده است، زیرا هنوز رفتار های فروشنده از نوع  رفتارهای چانه زنی متقاعد سازی  با تکنیک تاکید بر کیفیت و منیت استوار است  و این نشان دهنده این موضوع است که نه تنها فروشنده این بازی را درک نکرده ،خریدار هم ارزش خود را درک نکرده و میزان تاثیر گذاریش بر روی برند را نادیده گرفته است .

 

لازمه درک  مفاهیم به کلماتی چون  احترام، صداقت ،پایبندی به ارزش ها، ظهورکامل اقتصاد دیجیتال در کسب و کارها است . اینجاست که مشتری می تواند این مفاهیم را به خوبی درک نماید.

 

زمانی  نه چندان دور که باید منتظر آن بود، تا دوباره قدرت کلمات ارزش خود را پیدا کند. این ارزش برای مشتری  هزینه ای در بر نداشته باشد، شرکت ها  به جای بوق و کرنا کردن برند خود در گوش مشتری ،در حال ساخت پل  طلایی  به قلب و ذهن مشتری باشند.

و این نیازمندخلق دوباره  کلمات در لباسی نو  با مفهومی کاملاً ملموس می باشد.

 

لینک کوتاه شده مطلب :  https://goo.gl/gQivxd

2+

آیا من یک مشاهده گر فعال هستیم ؟

موضوع : گفتگو با دوستان 

مشاهده گری فعال چیست ؟

آیا من یک مشاهده گر فعال هستیم ؟

 

این روزها در خصوص مشاهده کردن و دیدن در حال فکر کردن هستم ،و سوالاتی در این زمینه دارم که برای روزهای آتی باید بیشتر به آن فکر کنم .

 

راستش اینجا نوشتم که یادم باشد که بیشتر در موردش فکر کنم و از نظرات خوانندگان عزیز هم استفاده کنم که بتوانم مبحث جامعه تری را دراین زمینهبنویسم.

دغدغه من فارق از اینکه امروز همه توصیه به تمرکز و دقت در گفته ها و شنیده ها دارند ،ولی هر روز به علت بمباران اطلاعاتی در معرض هزاران اطلاعات مختلف

هستیم و هر روز هزاران بسته اطلاعاتی خواه یا نا خواه وارد حافظه خود می نمایم و مسلما در هنگام تصمیم گیری از خطای آخرین اطلاعات  هم بهره مند می شویم 

 

 سوال اصلی این است که چگونه می توان مغز خود را عادت بدهیم که بسته های اطلاعاتی غیر مفید را بدون اینکه آنها رابایگانی کند با کمترین انرژی از روی آنها عبور کند.

 

 

سوالاتی در این زمینه :

 

۱-مهارت مشاهده گری فعال بامشاهده گری  غیرفعال چه تفاوت های دارد ؟

۲-مهارت خود تنظیمی جهت مشاهده گری فعال شامل چه مهارت های می باشد؟

۳- چگونه ذهن خود را در حالت استندبای برای اطلاعات غیر مفید قرار دهیم ؟

۴- از کجا بفهمیم که یک مشاهده گر فعال هستیم ؟

۵- چه میکرو اکشن های موجب تقویت حس مشاهده گری فعال می شود ؟

۶-سبک زندگی یک مشاهده گر فعال چگونه است ؟

 

لینک کوتاه شده مطلب : https://goo.gl/qntz1Y

 

 

0

داستان سازمان فروش-تو اخراجی

 

داستانهای سازمان فروش ،باز گویی تجربه های مستند در محیط کار است که می تواند در کنار دانش و تجربه را هم برای ما ایجاد نماید اگر چه تجربه در محیط کار می تواند به به ازای هر فرد می تواند متفاوت باشد، الگوی فکری نویسنده به عنوان شخص ثالث و از نگاه فرد بیرونی قابل بیان است .

 

 

حمید در این روزها به شدت مشغول و کلافه بود از طرفی ماه های پایانی تابستان را طی می کرد و از طرفی در حال تکمیل وتجهیز آپارتمانی بود که به تازگی خرید بود .حمید در یک سازمان فروش مشغول به کار بود و تقریبا ۱۱ فروشنده را سرپرستی میکرد ،

چند روز به پایان ماه باقیمانده بودکه مدیر اداری به او گفت قرارداد او با سازمان تمدید نمی شود این حرف مثل پُتکی بر سر او فرود آمد ، ابتدا کمی گیج شده بود زیرا تمام شاخص های فروش او بالا بود و از زمانی که در جایگاه جدید قرار گرفته بود رشد فروش را تجربه کرده بود.

در سازمان های فروش معمولا نیروها بعد ازمدتی که تثبیت می شوند، قرار داد آنها بعد از مدتی تمدید می شود و در مورد حمید هم تا الان به همین منوال بوده است ،ایحال حمید اولین قدم به سمت مسئول فروش خود رفت و از او سوال کرد که چه اتفاقی افتاده ؟ و چرا قرارداد او تمدیدنمی شود ؟

و مهندس مسعود ازاین قضیه اظهار بی اطلاعی کرد ،؛ظاهرا حمید از هر کسی می پرسید آنها اظهار بی اطلاعی می کردند،در سازمان کسی به او پاسخ روشن و شفافی نمی داد.

بلاخره تصمیم گرفت به نزد مدیر ارشد سازمان برود و از او در خصوص عدم تمدید قرار داد سوال نماید ،و در ملاقاتی که صورت گرفت. مدیر مجموعه با خونسردی جواب داد 

که نمی تواند قرار داد او را تمدید نماید و از ادامه همکاری با او منصرف شده است . حمید با حالتی افسرده و غمگین و بغض کرده دلیل عدم همکار ی خود را جویا شد ولی آقای مهندس سلامت از دادن پاسخ طفره رفت و تنها اکتفا نمودبه اینکه نمی تواند با او همکاری کند .

حمید که کاملا گیج شده بود با ناراحتی از اتاق مدیر بیرون آمد و غرق در افکار خود روز را به پایان برد، از طرفی نگران اقساط خانه جدید خود بود

 

از طرفی نمی دانست در این شرایط چگونه به  خانواده اش اطلاع دهد .از طرفی به علت اینکه چندین سال در این شرکت کار کرده بود به شرایط سازمان اُخت پیدا کرده بود و بسیار برایش سخت بود که در یک سازمان دیگر فعالیت کند و از صفر شروع نماید.

 

 اما یک مسئله در ذهنش مرور می شد و اینکه آخرین بار ۲ماه پیش بود که با مدیرش بر سر ماموریت ها  خود جر و بحث می کرد و به قول دوستان خودش در حال چانه زنی بود ،و مدیرش در زمانی که عصبانی شده بود او را تهدید به عدم همکاری کرده بود .اما به نظر خودش این اتفاق خیلی عادی بود و در کثر مواقع این اتفاق بین همکاران ایجاد می شد .

 

حمید به دلیل عدم دانش مذاکره با مدیر بالادستی  خود و ساده انگاری روابط کاری ،علیرغم داشتن تجربه و دانش کاری از کار اخراج شد ، مسئله ای که در محیط سازمان های فروش در اکثر مواقع اتفاق می افتد .

ولی به دلیل ناآگاهی در خصوص مسئله، به عدم تفاهم میان دونفرنام گذاری می گردد و صورت مسئله پاک می شود، نداشتن مهارت مذاکره در اغلب موارد منجر به خروج از شرکت می گردد، زیرا که داشتن روابط حسنه (مذاکره موفق )با مدیر مجمموعه می تواند به عنوان یک تسهیل گر مهم در سایر بخش های فروش کاربرد داشته باشد .

 

اگر حمید در طول فعالیت خود در سازمان این سوال را از خود می پرسد که اگر روزی بخواهم به هر دلیل سازمان را ترک کنم واکنش اطرافیانم نسبتبه این موضوع چیست ؟ 

اگرچه همکاران حمید از رفتن او خوشحال بودند زیرا او را” فردی خودپسند و مغرور “می دانستند و بارها نسبت به این مسئله واکنش داده بودند و اعتراض

خودرا نزد مدیر برده بودندکه ایشان علیرغم آگاهی نسبت به مسائل فروش ،و همکاری با سایر همکاران خود سعی بر مصادره کردن مسائل فروش نسبت

به خود دارد ،از طرفی در خصوص مسائل مربوط به سایر همکاران بی تفاوت است،حتی فروشنده ها از غرور و داد زدن های او خسته بودند و او را فردی

جاه طلب و مسند دوست میدانستند .

 

ما بدون اینکه بخواهیم برخی از رفتار هایمان بر روی دیگران تاثیر منفی میگذارد از شوخی های بی جا با همکاران تا مخالفت های آشکار و پنهان با مدیر بالا دستی می تواند در ایجاد ذهنیت منفی سازمان در مورد ما نقش مهمی داشته باشد، اگرچه زمانی که نظر خودمان را جویامی شوند،

اصلا چنین احساسی نداریم و این را بسیار عادی تلقی می کنیم ،اما بدانیم در این زمانه هیچ چیزی رایگان نیست و باید مالیات یا تاوان آن رابدهیم و حرفی که از دهان خارج می شود تا عملی که سر زده انجام می شود

 

توصیه های که می توان این شرایط به حمید نمود این است که :

 

۱-ابتدا در مورد این موضوع با افراد غیر مرتبط صحبتی نکند .

۲-در خلوتی با خود نسبت به اعمال و رفتار خود دوباره بیندیشد و ببنید که کجا اشتباه کرده و آیا امکان جبران است یا خیر ؟

۳ -به مدیر خود کمی مهلت بدهد و از او بخواهد که چند روزی به او فرصت فکر کردن بدهد که موضوع را دوباره مرور کند.

۴- -خود را آماده این موضوع نماید که این امکان وجود علیرغم تمام جوانب او نتواند با شرکت همکاری نماید و از نظر احساسی خودرا آماده کند تا این مشکل با کمترین آسیب به خانواده منعکس شود.

۵-کمی به خود استراحت بدهد و سعی کند یک مذاکره خوب با مدیرش تنظیم کند که یا از ظریق نامه یا حضوری مسائل را مطرح نماید و به اشتباهات خود اعتراف نماید و از اینکه مدیر مجموعه یک فرصت دیگر به او می دهد تا بتواند جبران مافات نماید تشکر کرده باشد.

 

دوست و  خواننده گرامی، در این خصوص چه نظری دارید که بتواند حمید را در این شرایط کمک نماید ؟

لینک کوتاه شده مطلب:  https://goo.gl/ZE8EpQ

2+

درسی از نوشته های میثم مدنی

دیشب از خستگی نتوانستم تکالیف شبانه خودم که مرور زبان و متمم خوانی و رسیدگی به کارهای نوشتم بود، را تمام کنم ،از خستگی دقایقی را  استراحت کردم ولی متاسفانه به خوابی عمیقی فرو رفتم،در خواب صحنه های از مسافرت بود انگار که از جای به جای دیگر در حال گذر هستم و بعد در سکانس بعدی در حال رفتن به مکانی بودم که توجه ام به کفش هایم جلب شد

انگار تا به تا بودند کمی دقت کردم ،کفش پای راستم از کفش پای چپم نوک تیز تر بود و انگار فرق می کرد ،ابتدا توجهی نکردم ولی بعد از مدتی احساس کردم باید عوضش کنم از یک راهرو باریک که رد شدم و از سه پله پایین آمدم ،نشستم و شروع به باز کردن بندهای کفش هایم کردم ،کمی سخت بود ولی ناگهان توجهم به ماشینی جلب شد که برخی از فامیل های و آشنایان در آن بودند و من بدون اینکه درنگ کنم ،روی خودم را از آنها بر گردانم ،و شروع به باز کردن بندهایم کفش هایم کردم ،پرونده ای که در دستانم بود را بر روی سنگی در همان اطراف گذاشتم و مشغول شدم ولی انگار باید بندهای کفش ام را از اولین سوراخ باز می کردم و این موضوع کمی سخت بود .

برایم،در همین لحظه احساس کردم که گوسفندی در کنارم قرار گرفته وابتدا کمی جا خوردم و بعد متوجه شدم که آنقدر درگیر موضوع کفش هایم بوده ام که نسبت به وقایع کنارم آگاه نبودم و این مسئله کمی برایم تعجب آور بود .

ایحال صبح با کمی خمودگی بلندشدم و از اینکه دیشب نتوانسته بودم کارهایم را انجام دهم از دست خود ناراحت بودم ، در طول مسیر داشتم به این موضوع فکر میکردم که چرا این روزها احساس خستگی می کنم علیرغم اینکه پروژه های سنگینی ندارم .

صبح که در حال مرور خبر های روز بودم نگاهم به سایت شاهین کلانتری افتاد که از میثم مدنی و نوشته هایش گفته بود و دوست داشتم یک سری به این سایت زنم اگرچه جز سایت های خوبی است که باید مداوم سر بزنم و از نوشته هایش لذت ببرم ،

نگاهی به سایت میثم مدنی انداختم با میثم مدنی از طریق محمدرضا شعبانعلی آشناشدم و نوشته هایش را دوست دارم، چون روان و ساده و قابل فهم می نویسد و دارای برنامه و نقشه راه است که از رنگ وبوی نوشته هایش میتوان فهمید.

در نوشته جدیدش با نام انقراض آدم ها با رویکرد خرس های قطبی نزدیک می شویم روبه رو شدم ، که بامضمون اینکه تصمیم های ساده انرژی می برندو انتظارات ساده بیشتر را با آزمونی به نام آزمون صندلی تاکسی برای خودشناسی این عنوان را ادامه داده بود که خواندش خالی از لطف نیست.

دوباره چند ثانیه فکر کردم و دوباره نوشته را خواندم و احساس کردم ارتباط عمیقی بین خواب دیشب و این نوشته وجود دارد، باز برای بار سوم نوشته خواندم خیلی ذوق کردم از اینکه می توانم مفهموم خوابم را تعبیر کنم ،این مطلب را با خواب دیشب ،جز پدیده های همزمانی یونگ تفسیرمی کنم ،

و بعد از تفسیر خوابم نتیجه گرفتم که یکی از دلایل خستگی زیاد من از نشت انرژی نشات می گیرد ،زیرا خروجی انرژی روزانه ام از ورودی های آن بیشتر است و دائما در طول روز به صورت خودآگاه و نا خودآگاه با مسائل کاری که بیشتر آنها کم اهمیت هستند ،خود را دشارژ می کنم و بدون اینکه متوجه موضوع شوم ذهن و روح ام با خستگی مفرط و بدون خروجی اثر بخش مستهلک می کنم.

 به تعبیر خوابهای که دردر میان عوام رواج دارد اعتقادی ندارم، ولی چون در زمینه نا خودآگاه و رویا و یونگ چندسالی مطالعه مستمر داشته ام ،پیام خواب خود را اینگونه فرض می کنم که در سفری که هستم خیلی به مسائل کم اهمیت بهاء داده ام و باعث شده که در اینگونه مسائل غرق شوم بدون اینکه لذتی از سفر خود ببرم.

تقریبا با توجه به نوع عادتم جز افرادی هستم که به مطالعه در شب عادت و تمرکز بهتری دارم ،اما زمانی که بدون وقفه از ساعت ۶٫۳۰ تا ۱ شب بیدار هستم بعد از مدتی احساس خستگی مفرط می کنم ،بخصوص که کار و شغل پر مشغله ای دارم و روزانه بیش از ۲۰ تصمیم می گیرم که هر کدام از آنها بر روی  روند درآمدی ویا هزینه ای شرکت اثر مستقیم دارد .

و زمانی که مابین روز کمی استراحت می کنم، ناخواسته شب دیرتر می خوابم و این مسئله قاعدتا بر روی صبح های من تاثیر منفی می گذارد .یکی از تصمیم های جدی این روزهای من تغییر عادت از مطالعه شبانه به مطالعه در صبح زود است که یکی از مزایایی آن دیدن طلوع آفتاب و لذت بردن از این منظره زیبا است ومزیت بعدی آن سرحال بودن در ابتدای صبح است .

نکته مهم نوشته آقای  میثم مدنی “افکار بزرگ ،ذهن های بزرگ پر انرژی می طلبد” که برای تغییر این سبک از زندگی باید ورودی ها و خروج های ذهن خودرا سروسامان دهم.

لینک کوتاه شده مطلب: https://goo.gl/p3GVRE

2+

فرصت های فرصت سوزی که خانمان سوز است

همیشه در ادبیات زندگی از فرصت‌ها به عنوان منبعی که می‌توان باعث رشد و ترقی شود صحبت به میان می‌آید از فرصت تحصیلی تا فرصت شغلی تا فرصت ازادواج و فرصت‌های که یاد می‌شود یکی از این فرصت‌ها، فرصت‌های دوستی و آشنایی است.

فرصت‌های که امروزه به دلیل شتاب در جریان زندگی از آنها به عنوان آلترناتیو رشد و همفزایی یاد می‌شود، معمولاً با این جمله ممکن است

به یاد دوستی‌های بیفتیم که اخیراً به دایره دوستی‌های خود اضافه کرده‌ایم و با حساب دوتا چهار تا می‌خواهیم بدانیم، که چگونه می‌توانیم از این رابطه ها نقاط قوت خود را بهبود و نقاط ضعف خود را کم نماییم.

بخصوص اگر دوستمان در یک زمینه متخصص هم باشد که دیگر نور علی نور است و ما ذوق زده از این دایره دوستی وبه خودبالیدن

وهیجان همفزایی با او ما را همچون آهن ربا به سمت فلز می‌کشد و در این رؤیای وهم انگیز این رابطه چه کسب و کارهای و درآمدها و راز ونیاز های عاشقانه‌ای در تصورمان شکل نمی‌گیرد.

اماغافل از اینکه این فرصت‌ها اگر درست تجزیه و تحلیل نشود و با مسیر و نقشه زندگی‌مان همراه و همسو نباشند،می تواند خانه‌مان سوز هم باشد، بسی که این دوستی هم توانمان و هم نیرویمان را مستهلک کند و چاله سوء تفاهم‌ها را بین رابطه‌ها را عمیق تر نماید.

هزینه‌ای که روزی برایمان جنبه خنده آور مزاح آور در رابطه بود تبدیل به کابوس شبانه نمان شود، بیام فرض کنیم دغدغه ما زبان است و در این میان با دوستانی آشنا می‌شوی که دغدغه‌هایشان، دیجیتال مارکتینگ است و در ظاهر هم از تو موفق‌تر هستند.

و رنکینگ شغلی خوبی هم دراند و فضای جامعه و کسب و کارها هم استارتاپی است و ما هیجان زده ایم که از این فرصت رابطه بتوانیم درآمد بیشتری و تجربه متفاوت‌تری را نصیب خودمان کنیم..

و دریغ که در این دنیا چیزی رایگان نیست و مدل ذهنی که بر این اساس بنا نهاده شده دیر یا زود هزینه دو برابری خواهیم داد،

همان فریب صید وصیاد پیش می‌آید و داشتن مخاطب در این رشته ما را به صیدی برای صیاد تبدیل می‌کند وغافل هستیم که از اینکه دغدغه مان یادگیری زبان بوده و هم گروه و هم کلام شدن با این دوستان نه تنها عزت نفسمان را بهبود نمی‌دهد بلکه بدبود هم می‌دهد.

زیرا همیشه احساس می‌کنیم که چیز کمتری از آنها بلد هستیم و دائم درست وبا غلط باید پیرو نظرات آنها باشیم و بدتر از اینکه اگر بخواهیم کار مشترکی هم با آنها داشته باشیم که فاتحه مان هم خوانده می‌شود.

البته قابل ذکر است که برداشت بد از این موضوع نداشته باشیم، داشتن دوستان در گروه‌های مختلف به خودی خود بد نیست.

بلکه زمانی ما را دچار مشکل می‌کند که احساس کنیم باید در هر قبیله عضو دائم باشیم و بودن درقبایل مختلف نه تنها مزیت نیست بلکه جزء مضرات هم محسوب می‌شود و این هم برمی گردد به محدودیت منابع و زمان و عمرمان و اولویت‌هایمان.

دوستی با هر گروه ما را را شیبه آن‌ها می‌کند و گرفتن رنگ وبوی متفاوت برای ما مزیت نیست، زیرا شبیه دلقک سیرک می‌شویم که با داشتن اشکال نامتوازن و رنگهای متضاد و حرکات ناقص سعی در خندان حضار می‌کند.

من خودم به علت شغل ام در بازار یابی و فروش دوستان فراوانی در زمینه‌های مختلف دارم و زمانی سعی می‌کردم این سؤال را در ذهنم داشته باشم،

که چطور می‌توانم از این دایره دوستی خود بهره ببرم و فرصت‌ها خوبی را رقم بزنم و جالب اینکه در برخی از موارد با این نوع مدل ذهنی که اقدام کردم

دچار نا امیدی و هزینه شکست مادی و معنوی شدم و از کیسه عزت نفسم خرج کردم که علاوه بر آسیب‌های مادی آسیب‌های روحی هم اضافه شد زیر ا در حل مسئله‌ام دچار خطای تاییدفرض خودانجام شده بودم. و جالب اینکه این مسئله تکرار هم می‌شد.

وقتی تحلیل و بررسی نقشه شکست انجام می‌دادم به علت اینکه بیشتر بر روی موضوع شخصیت و مسائل بیرونی تمرکز می‌کردم کمتر به خطای شناختی خود اهمیت و بهاءمی دادم، و دوباره این مسئله تکرار می‌شد .

جالب اینکه از همان سوراخ دوباره به طریق شکل و شمایل متفاوتی گزیده می‌شدم و هاج و واج از اینکه این نوع حماقت کی می‌خواهد دست از سرم بردارد مجبور به طی کردن دوره ملال آور رنج و محنت می‌شدم و هزینه عدم بازشناسی موضوع همسو نبودن دغدغه‌ها را می‌پرداختم.

امروز که به مسئله خودنگاه می‌کنم می‌بینم که اگر یک دوست  مزیت‌های متفاوتی‌تری نسبت به خودم دارد، اما دغدغه‌هایش  رنگ و بوی متفاوت تری دارد،

یعنی نگاهش به مسائل زندگی و فردی متفاوت است، سعی می‌کنم از او دوری گزینم و رابطه خود را کمرنگ‌تر نماییم که هم به او و هم به خودم آسیب نزنم، که بعداً علاوه بر از دست دادن رابطه باعث کاهش عزت نفسم نشود.

پس سعی می‌کنم دغدغه‌هایم را درست تعریف کنم تا در این مسیر در دام دوستان فرصت نماها نیفتم.

اما باورم است که اگر خودرا لایق چیزی نکنیم حتی اگر فرصت خوبی هم به دست بیاوریم و یا در کنار او قرار گیریم نه تنها هجوم به آن فرصت ما را توانمندتر نمی‌سازد ،بیشتر ما را نادان‌تر جلوه می‌دهد و هزینه ادامه مسیر را سخت‌تر از مان می‌گیرد .

این همان راز زندگی است هیچ چیز رایگان نیست و هر برای هر چیزی بهایی باید داد حالا هوشمندی ما این است

که درست دغدغه‌هایمان را تشخیص دهیم و در مسیر حل این دغدغه خود را توانمندتر کنیم و بعد مترصد قرار رفتن در مسیر رابطه‌ها و دوستی‌های باشیم که همسفر آنها شویم و با مصاحبت با آنها و دادن هزینه مسیر دلخواهمان را سریعتر پیش برویم.

 

لینک کوتاه شده مطلب: https://goo.gl/mvdGmu

 

1+