لحظه نگار دوستان متممی

لحظه نگار دوستان متممی

کشاورز لحظه نگار ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۶

متمم مخفف عبارت محل توسعه مهارتهای من و طرحی برای تولید محتوای فارسی با هدف ارتقاء سطح دانش و مهارت فارسی زبانان در نقاط مختلف ایران و جهان است.

طرح متمم از دوم بهمن سال ۱۳۹۲ به صورت رسمی آغاز به کار کرد و هم اکنون با همکاری یک تیم تخصصی تولید و مدیریت محتوا و آموزش مهارتی، به سرپرستی محمدرضا شعبانعلی، فعالیت می‌کند.

متمم، توسعه دانش و مهارت فردی را نه صرفا به عنوان ابزاری برای رشد و پیشرفت و موفقیت فردی، بلکه به عنوان تنها راهکار عملی رشد و پیشرفت و توسعه جامعه می‌بیند.

 

لحظه نگار دوستان متممی 

داستان از همان عضو شدن متمم و خواندن مطالبش در سه سال پیش شروع شد و کم کم یخ من ذوب شد و در متمم ذوب شدم و این برای من جز بهترین دستاورد ذوب شدنم بوده است ،در مقایسه با برای انواع ذوب شدن های امروزی از پول ،افراد ،مدرک ،سابقه ،دوستان  و …. می دانم چرا که می توانی فاصله نفهم بودنت را با بقیه نفهم بودن های  دیگر خوب تشخیص دهی، کمی حسرت بخوری که چرا زودتر در این بستر محتوای پاک نیفتاده ای و هنوز در بین زباله های تولید شده توسط سایت های کپی پیست کننده و دانلود کننده گیر کردی و تمام بدنت را مجروح می کنی مثل زباله گردی که بی محابا دست در میان سطل بزرگ آشغال های می کند تا چیزکی به دست بیاورد .

دوستانی که با آنها در این سایت آشنا شدم بسیار فرهیخته تر از خودم بودن و به وجود آنها افتخار می کنم و حسرت می خورم به چند سالی از عمرم که سریعتر از خودم حرکت می کند و فاصله سنی ام را با دانش کسب شده ام بیشتر می کند و خرف تر بنظر می رسی (پیرمردی که فقطدپیلم قدیمی دارد در قبال بچه های امروزی بهتر است خود را درس نخوانده تلقی کند چون چیزی جز ضایعگی برایش به ارمغان نمی آورد .

شروع داستان دورهمی :

در یکی از روزهای زمستان 95 با زنگ تلفنی به نام بهروز مطیع دوست خوب متممی مکالمه ای شروع شد و بدون اینکه ایشان را از نزدیک ملاقات کرده باشم حس خوبی در ای تماس داشتم انگار که سالها ایشان را می شناختم و بعد سجاد سلیمانی استارت بعدی بود که زده شد و سجاد که فردی برون گرا و فعال و اهل دل  است تصمیم گرفتیم سایر دوستان متممی را دور هم جمع کنیم بلاخره از طریق ایمیل و آدرس سایت برخی از شماره ها را پیدا کردیم و سریع گروهی تشکیل شد ،در قبل از پایان سال تصمیم گرفتم تا جای که می شود با دوستان تماس تلفنی بگیرم و از حال و روزشان مطلع شوم و کمی هم گپ بزنیم تا دایره دوستی هایمان فراتر رود . در این میان یاور مشیرفر با لهجه دوست داشتنی تبریزی اصل می گفت “تا زمانی که دور هم ننشینیم و چای نخوریم دوستی هایمان رنگ و بوی دوستی نمی گیرد ” و چقدر هم راست می گفت . جرقه ای به ذهنم زد که تهران که بیشتر دوستان متممی بودند دور هم در اویل سال 1396 یک دورهمی غیر رسمی متممی تشکیل دهیم . و آغاز این حرکت دوست داشتنی و دلپذیر همان یاور بود .

و در ادامه این دورهمی :

سجاد سلیمانی با انرژی خوب و مثبتش تمام زحمات ما را بردوش کشید از تامین محل دورهمی تا تمام هماهنگی های پذیرایی و دورهمی مجلس کوچک این دورهمی

و دوستان خوبم :

1-امین آرامش

2- شاهین کلانتری

3-سجاد سلیمانی

4-محمد بانشی

5-دانا مردوخی

6-جواد عزیزان

7-پویا

8- علی مطلبی

9-سینا

10- معصومه صدیقی

11- شهرزاد پاکرخ

12-پریسا حسینی

13-نیلوفر کشاورز

و

 خلاصه نشست دورهمی :

موضوع نشست تا حدی توسط سجاد در اوایل مشخص شد بحث بر روی کتاب شیب ست گادین و اظهار نظر در خصوص اینکه :

1-آیا شیب درستی را انتخاب کرده ایم ؟

2-آیا با داشته های فعلی می توانی از عهده ترک شیب بربیایم ؟

3- مسائل مالی در این میان چه نقشی و دغدغه ای می تواند ایفا کند (کند و یا تند کردن حرکت شیب )؟

4-متمم بودن چقدر در شناخت مسائل و انتخاب شیب های زندگی مان کمک مان کرده است .و خلاصه سوال های از این دسته ؟

دوستان عزیز می گویند : 

البته مجبورم کمی خلاصه بگویم ،زیرا حافظه ام کمی در زمینه بسط مطلب خطای شناختی دارد .

یاور مشیرفر : از مدل ذهنی خودش گفت از (سیسرو و داستان های پداگوژی ) و خستگی ناپذیر بودن نوسان کردن و غرق نشدن و دغدغه اش نوشتن مدلی برای توسعه پایدار در خاور میانه با توجه به بحران های پیش رو و نوع بافت جغرافیایی و سیاسی منطقه.

امین آرامش : از خاطرات کودکی می گوید از آرزویش استاد دانشگاه زابل شدن و خدمت کردن به مردم تا کارهای جانبی در کنار درس خواندنش .از مدل ذهنی اش  که ترسیم فرایند ها است و به صبر نشستن و بعد نتیجه گیری و غافل نشدن از دام وسواس ذهنی برای تصمیم گیری آینده ، از رویا و هدفش که معلم شدن است  و  برنامه هایش در آینده که آموزش توسعه مهارتهای فردی به جوانی های است  که برای پیدا کردن خود در جامعه باید هزینه های زیادی را بدهند.

دانا مردوخی : از دوران کودکی و سختی های کنکور دادن و تلاش های مستمر برای یادگیری و رنج غربت دوبی ،عراق ،ترکیه برای یادگیری و کسب تجربه و با توضیح مسائل از زوایه دیدن روند های دیجیتال و تغییرات پیش رو و فرق بین هوشمند زندگی کردن در دنیای دیجیتال و زندگی معمولی و دفن شدن در رویداد های فعلی.

شاهین کلانتری : از نویسندگی و حرفه ای شدن از هزینه کردن برای عمیق شدن در زمانی که فرصت ها به درب منزل تو می آیند و ذکر خاطره همکاری با دوستی که بعدها رابطه او و کارش را عمیقتر و با تجربه تر نمود ،پرهیز از افراد سطحی در جامعه و دوری از افراد و اخبار زرد و نسشتن و تلاش برای حرفه ای شدن در یک مسیر مشخص مثل خودش که نویسندگی را با چیزی دیگری عوض نمی کند .

سجاد سلیمانی : همچنان همه را سوال پیچ می کند و با خنده شیرنش ما را وادار به حرف زدن می نماید . و پرسش های عمیقی می پرسید و نفس گیر و می داند چطور نفس های ما  را در سینه حبس کند  و سوال و سوال سوال و خودش هم می گوید از شیب های که بوده و رها کرده ،از داستان ورشکستگی تا پلیس و کارمند شدن و الان هم دغدغه  اش رها کردن  شغل فعلی و کارمندی اش است ، ولی مردد و نیاز به تنهایی بیشتر و خلوت با خود (چقدر حالش را می فهمم ).

جواد عزیزیان : تا جای که مطرح کرد دغدغه اش رهایی از شغل کارمندی است ولی بیشتر را من سعادت نداشتم در کنارش باشم .

محمد بانشی : اهل شیراز ،دانشجوی کار آفرینی و در حال حاضر در یک شرکت بازرگانی مشغول به کار است ،و بیشترش را قرار بود بگوید …..

سینا و پوریا هم گوش می دادند و قرار بود بیشتر برایمان توضیح دهند که نشد . (باز هم سعادت ما نبود ).

نیلوفر کشاورز : از دغدغه های شراکتش و رها کردن برای پیدا کردن آرامش بیشتر ،از دغدغه ماهان پسر کوچولوی پر انرژی اش و از داستان رها کردن مسیر و ادامه دادن یک شیب دوست داشتنی و تولید محتوا و از  تنهایی خود برای تصمیم گیری و ادامه راه .

معصومه شیخ مردای: 

بیشتر فعالانه گوش می کردند و کمی هم از دغدغه اش گفت همان شیب زندگی که بلاخره باید روزی آن را ترک کرد و شیب بهتری پیدا کرد .

 شهرزاد پاکرخ  :

آرام و ساکت آمد و آرام و ساکت هم رفت .

پریسا حسینی :

و اما زحمات عکاسی و شات گرفتن با ایشان بود ،دغدغه اش ادامه تحصیل در رشته مورد نظرش در خارج کشور بود که فعلا میسر نشده است ولی  عکاسی با علاقه خاصی را دنبال می کرد ،و شنیدن فعال جز خصوصیاتش بود .

اما ماجرای من بعد از این جلسه : 

فکرت در پیچ و خم های  این جاده زندگی هر وقت می می خواهی به دادت برسد البته که نمی رسد ،فضا را مبهم تر می کند و نگاهت بین گذشته و آینده نگاه می دارد انگار که پشت سرخودت هم می توانی ببینی و در این لحظه کاسه ججمه ات را پر از سوال های که مغزت را تا حد انفجار جلو برد ، و بعد اش هم به حال خودت رها می کند ، خوبی این نشست ها این است که می فهمی که چقدر ظرف دانش و سطح سوادت کم است و برای فهمیدن ناچیز ترین چیزها  باید روزها تلاش کنی و مسیر های متفاوتی را بروی و هزینه های زیادی را بدهی  و فقط برای رسیدن به خاطر یک نگاه یا مدل ذهنی که می توانست تو را سالها جلو بیندازد ،همه اذهان داشتند این بسترها و نشست ها کمتر پیدا می شود و این را مدیون متمم و محمد رضا شعبانعلی هستیم ،که می توانیم با نگاه کردن  به هم بفهمیم سوال های اساسی تری در زندگی وجود دارد که کمتر برای آنها و پاسخ به آنها وقت می گذاریم ،سوال های که روزی خواهند رسید و آنقدر دندان شکن است که نمی توانی جلوی بغض گریه کردن را بگیری و مشت می کوبد بر سرو صورتت و بی رحمانه تازیانه می کوبد بر روحت .

نگاه های تک تک دوستان را در خاطر سپردم تا شاید در این مسیر پر و پیچ و خم راهی برای خود پیدا کنم . راستی که چقدر  بعضی محفل ها آتش زن است “راست “می گفتند .این سوختن را دوست دارم .

سرمستی ما مردم هشیار ندانند
انکار کنان شیوه‌ی این کار ندانند
در صومعه سجاده نشینان مجازی
سوز دل آلوده‌ی خمار ندانند
آنان که بماندند پس پرده‌ی پندار
احوال سراپرده‌ی اســـرار ندانند
یاران که شبی فرقت یاران نکشیدند
اندوه شبان من بی‌یار ندانند
بی یار چو گویم بودم روی به دیوار
تا مدعیان از پس دیوار ندانند
سوز جگر بلبل و دلتنگی غنچه
بر طرف چمن جز گل و گلزار ندانند
جمعی که بدین درد گرفتار نگشتند
درمان دل خسته‌ی عطار ندانند…

لینک کوتاه شده مطلب : https://goo.gl/eu2H2W

 

5+
لحظه نگار- یزد

لحظه نگار- یزد

کشاورز لحظه نگار ۲۰ بهمن ۱۳۹۵

یزد – «شهر بادگیرها»، «دارالعباده»، «دارالعلم و دارالعمل»، «حسینیه ایران»، «شهر دوچرخه ها»، «شهر شیرینی» ، «شهر قنات و قنوت و قناعت» و «شهر آتش و آفتاب».

یزد – برایم سمبل رفتن به درون و فرا خواندن توسط مام زمین است ،همیشه دوست داشتم یزد را از نزدیک ببینم آب انبار ها – قلعه ها – آتشکده – معابد – صحرا و بیایان راز و رمز آن واقعا دوست داشتنی است در چند روزی که در سال 1393 در آنجا بودم جز فرصت های سوخته عمر به حساب نمی آمد . اگر من بخواهم برای تسلط به نوشتن ،شهری را انتخاب کنم، یکی از شهر هایم قطعا یزد خواهد بود .

 

3+
لحظه نگار

لحظه نگار

کشاورز لحظه نگار ۰۳ بهمن ۱۳۹۵

DSC00076

کشور قزاقستان- آلماتی – بهار 1387

اولین سفری که مذاکرات تجاری در سطح کشورهای تازه استقلال یافته را داشتم ،  از آن دوران به بعد به صورت جدی به حوزه  مذاکره در بازار یابی و  طرح های تجاری علاقه پیدا کردم  . این این مذاکره قصد اصلی  معرفی محصولات شرکت به تجار قزاقی بود و نتیجه آن هم ارسال 2 محموله از کشور ایران به کشور قزاقستان شد .

خاطرات خوبی از یک کشور تازه استقلال یافته برایم ایجاد شد ، برایم تازگی داشت ، انتظارم  به عنوان یک خارجی کمتر از این بود و آنچه برایم خیلی مشهود بود ،نظم و انظباط به عنوان یک فرهنگ پذیرفته شده ،تمیزی و آراستگی در محیط های عمومی ، و احترام به قوانین کشور در سطح عمومی از همه بیشتر نظر مرا به خود جلب کرد . اگر چه در آن زمان خیلی از مفاهیم مذاکره را نمی دانستم و یا درک نمی کردم . و امروز که به آن نقطه نگاه می کنم مسیری حرکت تبلور یافته خود را می بینم .

عکس از سمت راست : خودم – آقای معصومی (معاون مالی اقتصادی شرکت – آقای بامیری رایزن اتاق بازرگانی – تجا ر قزاقی .

0
لحظه نگار-باغ فین کاشان

لحظه نگار-باغ فین کاشان

کشاورز لحظه نگار ۰۶ آذر ۱۳۹۵

حال و هوای عجیبی دارد ،باغ فین کاشان برای سومین بار است که به این باغ می روم و هر بار هم در تابستان گرم مجبور بروم که معمولا گرمای خشک و آزاد دهنده دارد ،وقتی وارد باغ می شوی محوطه بسیار زیبای دارد از آب نما و استخر ها گرفته تا طاق ضربی و حجره و حوض های سر صحن و درختان کهن سال ،ولی باز دل آدم می گیرد احساس خفگی دست می هد ،نمی دانم  شاید به  این دلیل که این باغ زیبا شاهد مرگ بزرگ مردی بود که فریاد  را در کام خود را فرو خورد تا فریادش نشانه ترسش نباشد ،بسیار سخت است که مرگ خود را به دست خود رقم بزنی و وقتی قحط الرجال در مملکت  بیداد می کند ،دلم گرفت و برای لحظاتی به درخت کهن سالی تکیه دادم و گوش خود را بر درخت نهادم شاید بتوانم کمی به درد دل درخت گوش کنم ،درختی که شاهد مرگ عزیری بود که مادر عالم دیگر از و نزایید ، ناله درخت برایم هم تسکین وهم رنج هم غم بود .- مرداد 1395 – کاشان

0