روز حمل و نقل و رانندگان

 وزارت راه و شهر سازی و برای آگاه‏سازی هر چه بیشتر جامعه با نقش و جایگاه بخش حمل و نقل، روز ۲۶ آذر ماه از سوی شورای فرهنگ عمومی به نام روز  ملی حمل و نقل نام گذاری کرده است.

این قشر از جامعه که بیشتر عمر خود را در جاده های کشور می گذارنند و در توسعه بخش های زیر بنایی جامعه نقش آفرینی می کنند، زیرا یکی از شاخص توسعه کشور ها وضعیت جاده ای و صنعت حمل و نقل آن کشور است.

 در سازمان های فروش و پخش یکی از واحد های درگیر با مشتری، که دقیقا یکی از نقاط تماس مهم هم می باشد، واحد حمل ونقل کالا است، که یکی از مهمترین وظایف این گروه ارسال محصول، تحویل به موقع به مشتری با حفظ کیفیت اولیه  کالا است .
در سازمان های پخش و توزیع تحویل به موقع  یکی از فرایند های مهمی است، که میتواند برا ی شرکت ارزش افرین باشد .

و از طرفی داشتن ناوگان سالم، تمیز و مرتبدر زمان سرویس به مشتری مهم است و مشتری ترجیح میدهد که از شرکتی خرید کند که ناوگان بهتر و مرتب تری داشته باشد، زیرا حس خوبی به مشتریان در هنگام تحویل بار میدهد.
بحث اعتماد، به تحویل دهنده به عنوان یکی از چالش های مهم در صنعت خرده فروشی است، زیرا زمانی که راننده بار را تحویل می دهد، امکان شمارش دقیق آن امکان پذیر نیست (البته در برخی از شرکت های پخش و توزیع تحویل دهنده و راننده دو عضو متفاوت هستند).

در این گونه مواقع مشتری باید به راننده اعتماد کند و گاهی هم بر سر این اعتماد هزینه های زیادی را متحمل میشود. البته برند شرکت توزیعی در ایجاد این حس بسیار مهم است.
رفتار راننده در هنگام رانندگی، تمیزی خودرو، سلامت محصول از نظر کیفی وکمی، وصول مطالبات، ارسال و تحویل به موقع، پاسخگویی خوب به مشتری جز وظایف اصلی رانندگان در صنعت پخش میباشد.
امروزه آموزش حین خدمت یکی از وظایف شرکتها است، که برای ارتقاء دانش و مهارت نیروهای خود استفاده میکنند، در این میان شرکت های پخش و توزیع بیشتر آموزش های خود را بر گروه فروشندگان خود متمرکز می نمایند.
در صورتی که سهم رانندگان و تحویل دهندگان کمتر از فروشندگان نمی باشد، زیرا با سرویس دهی خوب و یا بد می توانند در وفاداری مشتری بسیار موثر باشند.
امروزه شرکت های بزرگی مثل اسنپ توانسته اند، با تحول در صنعت حمل ونقل بسیار ارزش آفرین باشند و به شکل باور نکردنی با طراحی سیستمی در نقش گرفتن رفتاری رانندگان موثر باشند.
شرکت های پخش و توزیع به علت نداشتن امتیازات خاص و یا ملموس برای این رده سازمانی هنوز در دوره های هستند، که با نوشتن شعار های از قبیل ” رانندگی من چطور است” سعی در اصلاح وبا مراقبت رفتار رانندگان خود دارند.
سختی های این صنف از کسب وکارها، بیشتر از نوع کمبود حمایت و مراقبت میباشد، که جامعه شامل (دولت، پایانه، آژانس های حمل ونقل، شرکت های توزیع بار و مسافر وظیفه آن را بر عهده دارند.
فشار فیزیکی ناشی از شرایط حمل ونقل، این گروه از افراد جامعه را به سوی دردهای فیزیکی بخصوص درد های پا و ستون فقرات می برد،  از طرفی مشکلات عاطفی و روانی در بین خانوداه به دلیل عدم حضور کم، آسیب های آنها را نسبت به سایر  کسب و کار جامعه بیشتر کرده است.
به این بهانه روز ملی حمل و نقل تبریک و خدا قوت می گویم، به این قشر زحمت کش و تلاش گر جامعه، بخصوص رانندگانی که در صنعت پخش و توزیع محصول فعالیت میکنند.

لینک کوتاه شده مطلب : https://goo.gl/oWU82R

روز حمل و نقل و رانندگان
Rate this post

پیام تسلیت به مردم داغدار استان کرمانشاه

“إِلَّا الَّذِینَ صَبرَُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ أُوْلَئکَ لَهُم مَّغْفِرَهٌ وَ أَجْرٌ کَبِیر”

 

 

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را

کی‌ام مجال کنار تو دست خواهد داد
که غرق بوسه کنم، باز دست و پای تو را

دل گرفته من کی چو غنچه باز شود؟
مگر صبا برساند به من هوای تو را

 

 

 

غم از دست دادن عزیزان چه سنگین و طاقت فرسا است .

دادن پیام تسلیت در این گونه وقایع بیشتر تسکین دل دردمندمان است، برای چند لحظه ای که خود را در جای پدر ،مادر و یا فرزندی می گذاریم که داغ دلشان وصف ناپذیر است .

این استان هنوز غم زده کودکانی و جوانانی است، که در جنگ تحمیلی از دست داد، هنوز بار روانی و آسیب های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی رخت خود را از این استان بر نچیده است .

جای جای این استان و استان های غربی مرزی کشور، همواره در طلب دستانی پر مهر بوداند، که بتواند کمی از آلام و رنج این مردم بکاهد، داستان غمناک زلزله که هر لحظه بر وسعت قربانیان آن اضافه می شود، برای کسانی که در این مرز و بوم بوده اند و از نزدیک شاهد  سخت گیری زندگی بر  حاشیه نشین های این استان بوده اند، بسیار اندوهبار است .

به سهم خودم تشکر و قدرانی می کنم از پیام های و کمک های بشر دوستانه ای تمامی هموطنانم، که با امکانات و تخصص و تهیه مایجتاج ضروری به این مردمان غیور و رنجور همیاری و کمک می نمایند.

و پیام تسلیتم به تمامی عزیزانیست، که در  این واقعه دردناک، رنج های تمام نشدنی را تحمل می کنند .

لینک کوتاه شده مطلب : https://goo.gl/LBxMpm

پیام تسلیت به مردم داغدار استان کرمانشاه
Rate this post

هنر گفتگو نکردن و هزینه های آن

هنر گفتگو نکردن  و هزینه های آن 

 

زین سو کشان سوی خوشان، زان سو کشان با ناخوشان

   یا بشکند یا بگذرد کشتی در این گردابها.

این روزها ،بازار سوء تفاهم داغ است ،من از تو و تو از من و خودم با خودم ،عمولا هزینه آن هم کم نیست .

 در اکثرسازمان های  دولتی سبک گفتگو قدرتی است یعنی او امر می کند و تو خفه می شوی و اطلاعات می کنی .

در  برخی از سازمان های  خصوصی گفتگو حول محور سرمایه گذار می چرخد و جز پاچه خواری یا استعفا دادن و از این شرکت به آن شرکت رفتن داستانی هزار شب  روایتی دیگری نیست 

و دسته سوم که مردمانی هستند که  در همین  سازمان ها تحمل می کند و می سازند و شانه از زیر بار مسئولیت خالی نمی کنند اما هزینه ماندن و ساختن را می پردازند . 

این روزها را گفتم نه ظاهرا خیلی عجله کردم ما در بیشتر دورانی های تاریخی بستر سوء تفاهم داشته ایم در مقطعی خوب رشد کرده و در مقطعی کمتر رشد کرده .

ولی به هر حال بیشتر از سایر جوامع اطرافمان با این بستر وهم آلود مواجه شده ایم .

 

هنر گفتگو نکردن و هزینه های آن

هنر گفتگو نکردن و هزینه های آن “مصداق های آن در سطح  جامعه “

افسردگی و روان پریشی ،دو رویی و تزویر ،چانه زنی و فرصت طلبی ،درگیری های فیزیکی ،نگاه های عبوس و نا امید ،استفاده از زبان بدن تهدید 

 هنر گفتگو نکردن و هزینه های آن “مصداق های آن در سطح  خانواده “

کودک آزاری ،طلاق های دائمی و عاطفی ،کم شدن زمان گفتگو ،افزایش تنش های بین والدین و زوج های جوان 

هنر گفتگو نکردن و هزینه های آن “مصداق های آن در سطح  محیط کاری”

تعبیض جنسیتی ،افزایش دیوار بلند بین مدیران و کارگران ،کاهش سطح گفتگوی بین واحد های شرکت ها و سازمان ،افزایش پدیده رانت خوراری و رشوه ،افزایش پدیده بندپ،  افسردگی ناشی از بحران هویتی ( افزایش تعداد نقاب های شخصیتی در محیط کار )

دکتر رنانی در این باب مقاله ای نوشته اند که شاید رنگ و بوی سیاسی اجتماعی دارد ولی به نظرم اگر بحث کلان موضوع را از دیدگاه فرهنگ و جامعه نگاه کنیم،

زاویای و مصداق های بیشتری در این باب بدست بیاوریم ، هنری که نتوانسته ایم به درستی یاد بگیرم و به کار ببریم . نداشتن دامنه واژگان قدرتمند، نداشتن صبر و حوصله ، نداشتن خویشتن داری ،یک طرفه به قاضی رفتن ،برخی از علل این معضل تاریخی و اجتماعی است . 

این مقاله(ناتوانی در گفتگو ) توانست تا حد زیادی برایم مسئله هنر  گفتگو  نکردن را از زوایه  دادن هزینه آشکار و پنهان بیشتر شفاف نماید . 

شما را  هم به خواندن  این متن کوتاه شده ، مقاله دعوت می نمایم  و در صورت داشتن فرصت بیشتر  خواندن متن کامل مقاله خالی از لطف نیست .

“یکی از اصلی‌ترین مولفه‌های بلوغ عقلانی و روحی، چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی، «توانایی گفت‌وگو»‌ است.

در واقع معتقدم بدون تقویت این توانایی در یک جامعه، آرزوی توسعه آرزویی محال است.

اقتصاددانان توسعه برای «شرایط آستانه‌ای توسعه»، یعنی شرایطی که تا در جامعه‌ای محقق نشود اصولا موتور توسعه روشن نخواهد شد و قطار یک جامعه روی ریل توسعه قرار نخواهد گرفت،

ویژگی‌های متعددی ذکر کرده‌اند. وقتی به این شرایط نگاه می‌کنیم درمی‌یابیم که همه آنها نیازمند وجود یک مهارت اصلی در جامعه است و آن «مهارت گفت‌گو» ‌است.

و مرادم از گفت‌وگو، حرف زدن یا «اختلاط» نیست. گفت‌و‌گو، مجادله و مناظره و بحث هم نیست. گفت‌وگو یک دادوستد زاینده، اخلاقی، عقلانی و همسطح است.

گفت‌وگو عین وقتی است که خریدار و فروشنده برای معامله و مبادله کالایی که نیاز دارند، روبه‌روی هم می‌ایستند و درباره آن کالا صحبت می‌کنند.

در مبادله، هر دو طرف احساس می‌کنند که از این مبادله منتفع می‌شوند، وگرنه هیچگاه وارد مبادله نمی‌شدند.

در مبادله، هر کدام از طرفین احساس می‌کند طرف مقابل چیزی دارد که اگر از او بگیرد به دردش می‌خورد و منتفع می‌شود.

در مبادله پیش‌داوری نمی‌کنیم، کالا را می‌گیریم و وارسی می‌کنیم، اگر سالم و استاندارد بود مبادله انجام می‌شود. در مبادله حاضریم در برابر چیزی که می‌ستانیم چیزی بدهیم.

در مبادله موقعیت‌های علمی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی طرفین اثری ندارد، یعنی تا زمانی که درباره خرید‌وفروش آن کالا با هم صحبت می‌کنند گویی هر دو همسطح هستند. و در پایانِ مبادله، هر دو طرف راضی از یکدیگر جدا می‌شوند.”

گفت‌وگو یک توانایی محوری برای مبادله اندیشه‌ها است که در آن هر طرف باید دستکم ده ویژگی‌ داشته باشد تا در پایان، هر دو طرف از گفت‌وگو راضی باشند.

این توانایی‌ها عبارتند از:

توانایی گوش دادن فعال (فقط نشنویم بلکه عمیقاً گوش بدهیم)؛ توانایی سخن گفتن محترمانه؛ توانایی ابراز خویش یا سخن‌گفتن صادقانه (صاف و رو راست و بدون پیچیدگی سخن گفتن)؛ توانایی پذیرندگی و آموزندگی (به مثابه یک فرد عالم که نیازی به یادگیری از دیگران ندارد وارد ‌گفت‌وگو نشویم)؛

توانایی داشتن ذهنی گشوده و باز نسبت به دیدگاه دیگران (حق را در انحصار خودمان ندانیم)؛ توانایی صبر در شنیدن و آرامش در بیان نظر؛

توانایی تعلیق ذهنی (گوش دادن بدون پیش‌داوری و توقف موقت دادن به باورهای قبلی‌مان)؛ توانایی همدلی و جانبداری سازنده (به طرف مقابل فرصت و آرامش بدهیم تا مقصودش را به اندازه کافی توضیح بدهد)؛

توانایی جویندگی (همواره در جست‌وجوی دانستن بیشتر باشیم)؛ و توانایی ناظر بودن (خودآگاه بودن در طول گفت‌وگو، خود را فریب ندادن،‌ بر پچ‌پچ‌های درونی غلبه کردن و …).

 

لینک کوتاه شده مطلبhttps://goo.gl/2rSBN4

 

هنر گفتگو نکردن و هزینه های آن
Rate this post

وقاحت لذت بخش

وقاحت لذت بخش

با این کلمه هیچ وقت راحت نبودم، گاهی فکر می‌کنم چه کلمه‌ای می‌توان جایگزین این کلمه کرد، رذالت، پستی، عوضی بودن، نه هیچکدام به دلم نمی‌چسبد همان وقاحت خوب است. یعنی عالی است.

وقتی بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم چقدر هم، بامسما است، وقاحت یعنی بی‌ادبی و گستاخی بی‌شرمی؛ بی‌حیایی.

وقتی می‌بینی که همکارت، مدیر بالا دستی و یا پرسنل پایین دستی، چقدر با وقاحت دورت می‌زنند و بعد در چمشان تو زل می‌زنند و طلبکارانه و ریاکارانه نگاهت می‌کنند، انگار که رفتار وقاحت بارشان را سرنگی در شریان زندگی‌ات وارد می‌کنند. و وقیحانه منظره شکست و افتادنت را نگاه می‌کنند.

کسی که خود را با القاب پدر و فرزندو مادر یک صنعت معرفی می‌کند و وقتی با آنها دمخور می‌شوی، می‌بینی چقدر وقیحانه زندگی می‌کنند، از دزدیدن محتوا تا استثمار محتوا گرفته تا سن سخنرانی‌های پر آب و تاب وقتی از نزدیک با آنها همراه می‌شوی می‌بینی که نون به نرخ روز خوردن، زیر پا گذاشتن ارزش‌ها، بسیار هنر مندانه انجام می‌دهند و انگار نه انگار که وجدانی از آدمیت به ارث برده باشند. چقدر دردناک است این لجن شدن روح.

مدیری که دم از بازار جهانی می زندو آنوقت برای کاهش زیان محصول آلوده خودرا با عوض کردن تاریخ به بازار عرضه می‌کند و آن هم به بیمارانی که سلامت برای آنها هزینه‌های زیادی را بر آنها تحمیل کرده، کسی که از انسانیت و شریعت می‌گوید و مذبوحانه برای چند ساعت اضافه کاری حاضربه اضافه کردن ماده نگهدارنده به مواد غذایی است که ذات آن سلامت زا است.

این روزها ما دچار کوری سیاه شده‌ایم، یعنی با رذالت تمام در چشمان همدیگر نگاه می‌کنیم و قطره شرارات را در چمشان فرد مقابل می‌ریزیم. و یانکی‌های تربیت می‌کنیم که به یانکی بودن خود بسی افتخار می‌کنند.

ای کاش ژوره ساراموگو قبل از اینکه رمان کوری را بنویسید، سری به ما می‌زد که چطور از وقاحت خود لذت می‌بریم آنه با چمشانی باز.

وقاحت در زیر پوست جامعه تاول زده و بوی تعفن آن مثل زخمی کرم انداخته هر روز صبح به مشام می‌رسد و دیدن این رفتار جزیی از لذت‌های جامعه شده کسی که به زباله دانی عادت کرده از بوی زباله سر مست می‌شود و برایش لذتی بالاتر از این نیست که در این زباله دانی غلت بزند و وقیحانه رفتار می‌کند. نمی‌دانم که چه داروی را می‌توان برای این بیمار خاموش جامعه تجویز نمود، جامعه‌ای که قرار است در مسیر توسعه قرار گیرد و ریل‌های قطار تکنولوژی را بر پا کند، این رویای نیمه شب من است که همچو عرقی سرد هر شب بر تنم می‌ماند.

در فرهنگی که رفتار وقیحانه و با وقاحت زندگی کردن جزیی از ارزش‌هایش شده است ریشه‌های زندگی را سخت خشک و برگ‌هایش را زرد و بی جان و غنچه‌هایش را سخت بیمار و آفت زده می‌کند.

 

 

«چرا ما کور شدیم، نمی دانم، شاید روزی بفهمیم، می خواهی عقیده مرا بدانی، بله، بگو، فکر نمی کنم ما کور شدیم، فکر می کنم ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که می توانند ببینند اما اما نمی بینند.» (رمان کوری )

 

لینک کوتاه شده مطلب : https://goo.gl/RqXd4t

وقاحت لذت بخش
Rate this post

گفتگو با مریم میرزاخانی

مریم جان امروز همه از تو نوشته‌اند، فضای مجازی پر از ناله‌ها و ضجه‌ها و خاطرات تو است اینکه چه بودی و چه کردی و چه شدی

من خیلی تو را نمی‌شناسم، نه گذشته تو را می‌توانم بازگو کنم و نه درجه افتخاراتت در دانشگاه استنفورد و مدل‌های کسب افتخار ریاضی‌ات، اما این را می دانم که نوشتن از کسی که ۴ سال با یک بیماری جنگید و خم به ابروی خود نیاورد بسیار سخت و طلاقت فرسا است برای نسل ماهایی که با صدای تند همکارانمان برآشفته می‌شویم و گلو خود را باد می‌کنیم، برای ما هایی که تنها غم مان افتادن و سفید شدن تار موهایمان است، برای ماهایی که در فضای های مجازی به دنبال مطلب و یا عکس و یا دست نوشته تحریف شده‌ای هستیم که با فوروارد کردن آن درجه عقلانیت و یا درایت و یا طنز گونه خود را به رخ بکشیم ، نمی‌دانم که مدل ذهنی‌ات چه بوده، نمی‌دانم که چه کتاب‌هایی را خوانده‌ای و نمی‌دانم که شخصیت‌های بزرگی که در زندگی ات برایت الگو بوده‌اند، و نمی‌دانم که برای این همه تأثیر گذاری چه مشقت‌هایی را از سر گذرانده‌ای و از چه لذت‌های منصرف شده‌ای.

اما میدانم که نسل امروزمان نیاز مند تمرین شجاعت و جسارت است  نیازمند باز نگری در افکار و باورهایمان داریم، اما بیشتر از اینکه تو را بشناسیم و در زندگی‌ات موریانه وار مکاشفه کنیم، نیازمند شناخت ارزشهای است که ما را به دنیای بهتر  تو وصل کنند و البته جنس آن بسیار متفاوت از ارزش‌های است که هر روز با آن معامله می‌کنیم و روزگارمان را سر می‌کنیم. امیدوارم که بتوانیم کمی از عمق نگاه تو را در یابیم وبرای جامعه انسانی  که به زور و وحشت وتهدید  روز خود را شب می نماید و شب خود را سیاه تر می نماید ،پیام آور صلح هم باشیم و چه مردان و زنانی که در همین مرز و بوم بدون اینکه نام و نشانی داشته باشند و تصویرشان در صفحه اول گوگل با صدها فالور و یقه چاک باشد ، با سادگی و ساده زیستن اما عمیق زیستن، ریشه پیام صلح و دوستی را هر روز آبیاری می‌کنند.

 

 

 

مریم جان برایمان دعا کن.

گفتگو با مریم میرزاخانی
Rate this post

یک روایت

ساعت ۱۵٫۳۰ روز اول تابستان مرد با عصبانیت پایش را روی پدال گاز فشار داد و چراغ قرمز را رد کرد، این روزها کمتر حرف می‌زد و بیشتر به یک نقطه خیره می‌شد، نگاهش مثل مزه دهانش تلخ بود، کمی آنطرف تر با سرعت پیچید و با ترمز ناگهانی ایستاد، دلش نمی‌خواست به خانه برود هی دل، دل می‌کرد، خودش هم نمی‌دانست چه مرگش شده است، نگاهی به پارک اطراف کرد مملو از مسافر بود آخه این تعطیلات آخر هفته باعث شده بود مردم مثل زامبی‌ها از خانه و کاشانه خود فرار کنند. بیشتر تیپ عموم به نظرش کارمندی بودند چون هم تیپ ظاهری ساده‌تری داشتند و هم سفره‌های کوچکتری و چهره های خسته شده از تنش کاری. راستی این روزها بدنش هم کرخت و بی حال و هم تنش زده بود انگار مثل چوب خشک شده آماده اشتعال شدن بود گرمای تابستان هم این مسئله را تشدید می‌کرد، محمود این روزها با وجود داشتن یک شغل کارمندی خوب احساس ناخوشی می‌کرد، شاید در کل این شش ماه کمتراز ۱۰۰۰ کلمه صحبت کرده باشد، انگار زبانش در کامش نمی‌چرخید و ذهنش قفل شده بود، دوست داشت الان در هوای مدیترانه‌ای سواحل استانبول قدم می‌زد با وجودی که هنوز استانبول نرفته بود بد جوری هوایش را کرده بود نسیم خنک ساحل و چهرهای خندان و رقصان حالش را خوب می‌کرد با خوردن یک قهوه ترک حالش هم بهتر از این می‌شد، به تصویر کشیدن این احساس کمی از تلخی نگاهش کم کرد، به اطرافش نگاه دقیق‌تری کرد انگار که بخواهد چیزی را کشف کند، دختری که تاب بازی می‌کرد و پدرش تند تند با موبایل حرف می‌زد و با یک دست تاب می‌داد و با دست دیگرش عصبانیت کلام خود را در فضا منتشر می‌کرد، در آنطرف تر مرد و زن جوانی را که به نظرش هنوز به خانه بخت نرفته بودند مشغول صحبت بودند ،چنان سخت دست در گریبان هم شده بودند، که اگر جنسشان از بادکنک بود حتماً ترکیده بود، اما انگار هم آغوشی با موبایل را بهتر انجام می‌دادند، این تصاویر نگاهش را نتوانسته بود تسکین دهد، ساعت از ۱۶٫۳۰ گذشته بود چند روز پیش یکی از دوستانش گفته بود که فیلمی خوبی در حال اکران است، دوست داشت که دخترش را به سینما ببرد چون چند وقتی بودکه به علت مشغله فکری کمتر برای دخترش وقت گذاشته بود، البته بیشتر دوست نداشت دخترش تلخی‌اش را ببیند، ماشین را روشن کرد و به سمت منزل رفت، کلید را آهسته در درب چرخاند انگار کسی منتظرش نبود، دخترش نگاهی سرد و سریعی به پدر انداخت و دوباره نگاهش را به سمت شبکه مود علاقه‌اش چرخاند، انگار تلخی نگاه پدر در دختر هم سرایت کرده بود، زنش که غرق خواب بود اصلاً متوجه ورود کسی به منزل نشد، آقا محمود کیفش را در گوشه اتاقش گذاشت و کت اش را در رخت کن آویزان کرد. مثل همیشه با بی تفاوتی از جلوی دخترش، جسم خسته اش را به اتاق مطالعه رساند و خود را در صندلی رها کرد. به سقف اتاق نگاهش را دوخت و سعی کرد کمی به افکارش استراحت بدهد تا بتواند کمی ذهنش آرام کند. افکار مبهمی او را آزار می‌داد از بسته پلک‌هایش جلوگیری می‌کرد، انگار قرار نبود آرامش را مزه مزه کند، نگاهی به داخل کتاب خانه انداخت تا شاید کتابی بیابد که بتواند فضای ذهنی‌اش را عوض کند، کتاب چراغ و آیینه، کتاب شرق شناسی ادوارد سعید، در باب حکمت زندگی شوپنهاور، تسلی بخش‌های فلسفه آلن دو باتن،  اما این عناوین نتوانست ذائقه فکری اش را تحریک کند، انگار دچار بیماری ناتوانی شده باشد از چیزی لذت نمی‌برد، سعی کرد در کف اتاق دراز بکشد و با کشیدن نفس‌های عمیق بتواند برای چند ثانیه آرام شود، دراز کشید انگار دیگر ذهن اش تسلیم شده بود و آرام پلک‌هایش را روی هم گذاشت و خود را به فضای درون سپرد. اما تلخی نگاهش را نتوانست به درون راه ندهد. انگار این لعنتی مثل موم سقه سیاه به او چسیبده بود. او خودش هم می‌دانست این‌ها همه‌اش ناشی از نداشتن یک همصحبت است که بتواند کلام اش را با او جاری کند و تلخی‌اش را بگیرد

یک روایت
Rate this post