تعارض و گفتگوی درونی با خود

تعارض و گفتگوی درونی با خود


ادویسه هومر،‌ اولیس در خلال سفرخود در دریا با یک مشکل روبه رو می شود، سیرنز زنی راز آلود و افسونگر بود که با اغواگری مردان و دریانورد را به جزیره اش کشانده و سپس آنها را می کشت.

 

روش کار او به این شکل بود که، در گلزار ها شروع به آواز خواندن می کرد ، و هیچ مردی را تحمل وسوسه های سیرنز را نداشت .

 

ساحل این جزیره پر از سر کسانی بود که در این را ه جان خود را باخته بودند.

 

اولیس به سربازان خود دستور داد که او را به تیرک کشتی ببندند و حتی با تقاضا و التماس های او در هنگام عبور از آن جریزه او را باز نکنند. این طور خود را از این معرکه نجات داد.

 

یکی از رفتارهای سازمانی که منشاء بسیاری از تعارض های ناخواسته بین کارکنان و مدیران است و هر طیف دیگری را به عدم درک متهم می کنند.

نتیجه تعارضی است که، فرد با خودش دارد و حاصل این تعارض شکل گیری گفتگوی درونی خسته کننده است که فرد نسبت به موقعیت اش دائم در حال مکالمه است.

 

امروز مدیرمان بسیار عصبی بود، از چهره اش می توان خواند، امروز همکارم با خودش مشکل دارد،‌  با داد  و فریاد حرف می زد و حرف های نامربوط به سایر همکاران را با صدای بلند بیان میکرد.

 

امروز روز کلافه کننده ای بود،‌ انگار همگی از دنده چپ بلند شده اند، این گفتگو ها و مشاهدات همه از ریشه تعارض درونی فرد با خودش منشاء می گیرد و تاثیراتش را بر محیط اطراف نمایان می کند.

 

هر روز بین خود و خودمان در حال مذاکره هستیم ، یکی از سخت ترین مذاکره های، گفتگو با خود است،‌دست و پنجه نرم کردن با این کشمش دورنی بخشی از زندگی است. که گاهی تا مرز فرسوده شدن پیش می رود.

 

در زندگی روزمره ما هر روز دست به انتخاب می زنیم،‌ تعارض بین آنچه می خواهیم و آنچه وجود دارد. یک بخش به دنبال رفع خواسته های کوتاه مدت است و بخشی دیگر به دنبال منافع بلند مدت.

 

به تعبیری همیشه رقابت بین احساسات و عقلانیت است، گاهی در اسارت احساساتمان همچنان باقی می مانیم و برای رهایی از این د ام هزینه های سنگینی را خواهیم پرداخت.

 

گاهی کلافه کننده می شود، این گفتگوی درونی، ظاهرا قرار نیست که روزی تمام شود،‌ خستگی و بی حوصلگی از میوه های این کشمش درونی است. اما باید پذیرفت که بخشی از این طبیعت مربوط به نگرش کوتاه مدت و بخشی به نگرش بلند مدت است .

 

انسان ها معمولا ارجیحت های متعارض با هم دارند و این بر مبنای تعارض بین خواستن و باید است.

 

خواستن از جنس آرزو و بلندمدت است و باید از جنس بودن وکوتاه مدت است و هر چه فاصله این دو مسئله در زندگی فرد بیشتر باشد،‌گفتگوی درونی بیشتر و سرکوب گرانه تر خواهدبود .

 

برای رسیدن به آرامش درونی گام اول پذیرش این دو نیرو و ایجاد تعادل بین نیروهای درونی و رسیدن به صلح درونی است.

 

مسئله ای تعارض با خود با رنج پرسش و پاسخ و کنجکاوی از درون مان آغاز می شود. همه ما نیازمند یک گفتگوی سالم و سازنده باخود هستیم.


مطالب که خواندن آنها خالی از لطف نیست:

 بزرگترین عارضه قرن(+)
فشار روانی در مدیریت رفتار سازمانی پیشرفته(+)
سرپرستان فروش: شما زندانی هستید یا زندانبان(+)

لینک کوتاه شده مطلب:https://goo.gl/Schqmk

 

تعارض و گفتگوی درونی با خود
Rate this post

شوالیه های تاریکی سازمان

شوالیه های تاریکی سازمان   

حمید که چند وقت بود حسابی کلافه بود، مدیر سازمان آقای صدیقی اخیرا دل و دماغی نداشت که با او صحبت کند.

  چند پیشنهاد هم برای توسعه بازار اخیرا تهیه کرده بود و زحمات زیادی هم بایت اینکار کشیده بود، از این نوع برخورد احساس می کرد، مسئله ای وجود دارد ولی نمی دانست که دقیقا چه موضوعی است.

 

چند بار خواست  این موضوع را با آقای صدیقی مطرح کند، ولی این روزها سرش شلوغ تر ازا این ها بود که سر صحبت را با هم باز کنند، با همکارانش آقای حسینی درد دل کرد، ولی ایشان هم پاسخی نتواست بدهد و بیشتر خود را به گوش ندادن مشغول کرد.

 

حمید می دانست که ادامه این وضعیت اصلا به نفعش  نیست،  تغییر رفتار آقای صدیقی کاملا مشهود است.

 

انگار از چیز دلخور است،  یکباره به ذهنش خطور کرد، که با آقای شیرزادیان که معاون تولید و فنی شرکت بود صحبت کند.

و از ایشان راهنمایی بخواهد، چون هم ایشان مورد اعتماد مدیر عامل و هم فردی با تجربه و با سابقه بود .

عصر بهاری هوای دلنشینی داشت، بوی یاس فضای حیاط شرکت را پر کرده بود.

 

حمید به آرامی کنار از اتاق فروش گذشت و از پله های بالا رفت، نزدیک درب اتاق آقای شیرزادیان  متوقف شد، که طبق  معمول سر در حساب و کتاب تولید داشت.

 

درب را به آهستگی زد، البته کمی مردد بود.

  ناگهان از پشت حسن آقا آبدرچی شرکت، او را به درون اتاق هل داد و گفت چرا تعلل می کنید، بفرماید چای تازه دم آوردم، آقای شیرزادیان با دیدن حمید از سر جایش بلند شد.

 

 با اشاره دست او را راهنمایی که در صندلی راحتی بنشیند، حمید خودرادر صندلی راحتی جمع کرد، معمولا خیلی به ندرت پیش می آمد، که با هم گفتگو نمایند، شاید سالی یک یا دو مرتبه.

 

آقای شیرزادیان از شرایط بازار، پرسید و دلایل کاهش فروش در طی این ماه، که آمار تولید هم تحت تاثیر قرار داده بود.

 

حمید هم از شرایط فصل و شرایط پروموشن های رقبا گفت، که در حال حاضر ما اکثر پروموشن های خود را قطع کرده ایم.

 

منتظر دستور هیات مدیره برای تصمیم گیری هسیتم. البته پیشنهادهای خوبی را ارائه داده ایم.

 

بعد از رد و بدل کردن حرف های کلی، حمید روبه آقای مهندس کرد و گفت من یک مشکلی دارم، آمدم با شما مشورت کنم، آقای شیرزادیان کمی تمرکزش را روی چهره حمید بیشتر کرد، چه موضوع مهمی بوده که ایشان می خواهد مطرح کند؟

حمید گفت:

“که  چند روزی است که آقای صدیقی کمی با من سر سنگین است و اجازه صحبت هم  نمی دهد، من هم از این شرایط کلافه شده ام و نمی دانم که چه موضوعی پیش آمده است”.

پیش جنابعالی آمدم که مرا راهنمایی کنید، چون شما کاملا مرا می شناسید و من نسبت به شما ارادت  خاصی دارم.

 

آقای شیرزادیان، کمی به فکر فرو رفت و جزئیات بیشتری را از حمید خواست که برایش توضیح دهد.

 

حمید هم تمام مسائل را با ایشان در میان گذاشت، در پایان مقرر شد، که آقای مهندس با آقای صدیقی صحبت کند،  دلیل این سردی رفتار را متوجه شود.

 

چند روزی گذشت و فروش آرام آرام بهتر شد.

 

و تقریبا از رشد خوب نسبت به مدت مشابه برخوردار بود، ساعت 17 را نشان می داد و تقریبا کار فروش تمام شده بود.

حمید که آماده رفتن شده بود، تلفن زنگ زد و پشت خط آقای شیرزادیان بود. از ایشان دعوت کرد که به اتاقش مراجعه نماید.

 

حمید بعد از نشستن کنار آقای شیرزادیان و خوش وبش کردن روزانه، آقای مهندس رو به حمید کرد و گفت که مشکل شما شوالیه تاریکی بود.

حیمد که از شیندن این واژه کمی جا خورد و فکر کرد که ، آقای مهندس قصد شوخی با او را دارد.

این دیگر چه موضوعی است، مگر ما در سازمان شوالیه داریم ؟

بعد از شنیدن حرف های آقای شیرزادیان، حمید متوجه شد که ، یکی از همکاران نزدیکش  در فروش در خصوص حمید اطلاعات غلطی را به آقای صدیقی داده بود، و ظاهرا.

 

این اطلاعات متاسفانه با عملکرد این روزها عجین شده بود و بحث از ایناطلاعات از این قرار بوده که حمید می خواهد به شرکت رقیب بپیوندد.

 

 این مسئله خیلی ناراحت کننده بوده برای ایشان، بطوریکه آقای صدیقی می خواسته بداند، با این رفتار حمید را متوجه اشتباهش نماید.

 


شوالیه های تاریکی در سازمان:

در تمام سازمان ها، افرادی هستند که در تاریکی سازمانی(لابی گری سیاه و گروه های غیر رسمی، ذی ضرر ها و …) که به علت افزایش ساختار های غیر رسمی موجب تخریب افراد در نزد گروههای قدرت می گردند.

 

 شوالیه های تاریکی سازمان  معمولا کسانی هستند که دوست دارند در نزد همه وجه خوبی داشته باشد و در جلسات رسمی معمولا از کلمات دو پهلو و مبهم استفاده می کنند.

 

 وقتی با آنها بحث می کنید سریع هیجانی شده ویا خود را به سردرد و بی حالی میزنند. البته این ویژگی ها مطلق نیست، و در یک طیف  قرار می گیرد.

 

معمولا این افراد در سایه سازمانی زیست می کنند یعنی مروج شایعه و گفتگو  های غیر رسمی هستند و به ظاهر خود را کاملا حرفه ای نشان میدهند.

 

اما در زمانی که منافع شان به خطر بیفتد، به هر وسیله ای هدف خود را توجیه می کنند. از تخریب شخصیت گرفته تا اجرای بازی های روانی منفی که گاها به حذف فرد می انجامد.

 


 

اماچه باید کرد:

اول حضور این افراد را به رسیمت بشناسیم و بدانیم همیشه افرادی هستند که در کنار مدیران راس سازمانی و شاخ های قدرت، دائم در گوش آنها وز وز می کنند و  اثر این وزوز به ساختار سازمانی و سیاست های سازمانی و الگو های مدیریت بستگی دارد.

 

افزایش مهارت های ارتباطات، تعاملات سازمانی،  مهارت های مذاکره می توانید که تنش حاصل از این رویداد ها را کم نماید.

  پیدا کردن گوش شنوا در شاخ ها ی قدرت و گاها مشورت کردن با این افراد می تواند در شرایط بحرانی به عنوان سوپاپ اطمینان عمل کند و جلوی تغییرات و تصمیمات زود هنگام را بگیرد.

 

یادگیری لابی های سازمانی (شناخت گروههای غیر رسمی و  مدل ذهنی و نحوه واکنش دادن به مسایل را تشخیص داده و بشناسیم).

 

  مستقل بودن و وابسته نبودن به گروه خاصی در سازمان تا حد زیادی می تواند شما را از بر چسب سیاسی کاری در امان بگذارد.

 

  البته نیاز به  دادن هزینه و تاوان دارد که اگر با درایت انجام شود هزینه آن کم می شود.

 

افزایش قدرت عملیاتی در سازمان معمولا قدرت چانه زنی را بیشتر می نماید،  اما خطر در کانون توجه قرار گرفتن هم وجود دارد.

 

داشتن آلترناتیو شغلی و یا سبد شغلی می تواند تا حدی اعتماد به نفس برای عبور از این بحران ها را کم کند.

 

البته سبد مهارت ها و شناخته شدن در بازار می تواند شما را به عنوان یک پتاسیل برای رقبا  مطرح کند.

 

البته باید این مسئله هیچگاه به عنوان یک اهرم جهت گرفتن امتیاز استفاده،  نشود زیرا اعتماد مجموعه رابه شدت کم می نماید.

 

باید مد نظر قرار داشته، باشید، تا جای که ممکن است امیتاز در زمان تهدید به این گروههای غیر رسمی داده نشود.

 

در زمانی هم که مجبور به دادن امتیاز شدیم حداقل به صورت غیر مستقیم این کار انجام شود.

 

زمان دادن به برخی وقایع ناخوشایند و شایعات باعث بهتر شدن مسائل نمی گردد اگر مسئله از نظر درجه اهمیت برای شما بالا بود حتما سعی نماید که مسئله را با مدیریت ارشد خود در میان بگذارید و در زمینه حل موضوع کمک بگیرد.

 

در نهایت همه ما از آسیب های روانی  شوالیه های تاریکی در امان نیستیم،  و بارها در سازمان این مسئله بوجود می آید و اگر شانس بیاوریم متوجه موضوع می شویم.

 

ولی اگر متوجه نشویم باعث می شود که هزینه های زیادی را پرداخت کنیم، اما افزیش پشتکار بدون وارد شدن به جو تنش زا، حفظ صداقت،  افزایش مهارت های گفتگو و مهارت های فنی و علمی می تواند هزینه ها  رودور شدن با این شوالیه رابه حداقل رساند.

 

توجه د اشته باشیم،  که قرار نیست طرف مقابل ما فرد منطقی و حرفه ای و چیز فهم باشد، بلکه کاملا بر عکس مسئله یک فرد کاملا غیر منطقی و احساساتی و هیجان طلب و بدون پایبندی به ارزش های مرسوم می باشد.

 

خوشحال می شوم، تجربیاتتون را در این زمینه در اینجا به اشتراک بگذارید.

 

داستان سازمان های فروش(+)

داستان سازمان های فروش(+)

داستان سازمان های فروش(+)

داستان سازمان های فروش(+)

داستان سازمان های فروش(+)

داستان سازمان های فروش(+)

داستان سازمان های فروش(+)

 

لینک کوتاه شده مطلب: https://goo.gl/3779az

 

شوالیه های تاریکی سازمان
1 (20%) 1 vote

قوی سیاه و دلار

تب و تاب این روزها در دلار و سکه و ارز است، از صف های طولانی گرفته تا پیام های لحظه ای که فلان محصول گران شدو فلان محصول کمیاب شد.

 

دیدن و شنیدن این رویدادها که بیشتر در هیجان و احساس را بیشتر ممی کند، و نفس ها را حبس در سینه،  بیشتر جو نا امیدی را در جریان زندگی برایمان تزریق می کند، این بسیار اندوهناک است.

 

برای کسی که هدفی ندارد اندوهناک تر و دلهره آورتر.

 

امسال تم خود را افزایش عزت نفس و سعه صدر انتخاب کرده ام، اعتقاد دارم خیلی از مشکلات ما از نداشتن این دو صفت و یا ارزش مهم در زندگی است.

 

ضربه های که می خوریم، غم های که ما را مستهلک می کند، و حواشی که دوربرمان را گرفته. ریشه در ضعیف بودن این دو ویژگی در لیست ارزش هایمان دارد.

 

البته این دو ویژگی نیازمند یک صفت ویژه هستند، و آن میوه آگاهی است، یعنی بدانی که اگر الان تب داری در اثر کدام بیماری است و اگر الان حالت خوب نیست به کدام حادثه و کدام رویداد این اتفاق افتاده و  اصلا چرا حالت خوب نیست.

 

برای رسیدن به این ویژگی لازم است، که یا پای استادان اهل حکمت بنشینی و یا در محضر نویسندگان و کتاب هایشان تلمذ کنی.

 

امروز که دور و روم را نگاه می کنم پر از انسان های ناامید و چس ناله کن. کسی که حتی حاضر نیست برای بهتر شدن حال خودش قدمی بردارد.  آن قدم حداقل  استفاده کمتری از واژه های مایوس کننده است.

 

کتاب قوی سیاه از ویژگی نام می برد، که اتفاق می افتد، ولی زمان آن نمی توان دقیق حدس زد.

ولی این اتفاق خواهد افتاد، مثل ورشکستگی صندوق های بازنشستگی، مثل کاهش سطح سواد ، کاهش سهم بازار تولید کالا، کاهش نیروی های انسانی در فرایندهای تولید و فروش و…

 

می توان تا حدی نشانه های آن را حدس زد، ولی باور پذیری آن سخت و غیر باور است، جذابیت قوی سیاه هم همین است، سوپرایز کردن تو ؟

 

راستی در سال جدید می دانیم که قوی سیاهمان چیست؟

اگر بتوانبم روند ها را به جای رویدادها ببنیم، می توانیم تا حدی قوی سیاه خودمان را حدس بزنیم.

 

و اما چه کرده ایم برای این اتفاق؟ سوپرایز شویم و یا دست به کار؟

 

تفکر نقادانه چیست- گفتگو با شبنم(+)

صبرکن،آهسته تر(+)

لینک کوتاه شده مطلب: https://goo.gl/uKj41E

قوی سیاه و دلار
Rate this post

مشتری از نگاه گاندی

مشتری مهمترین ناظر بر فعالیت های ماست.

او به ما وابسته نیست، ‌ما به او وابسته هستیم.

مشتری در کار ما،‌ یک هدف زودگذر است، او هدف نهایی همه اقدامات ماست.

مشتری برای ما یک فرد خارجی نیست،‌ اوجزئی از سازمان است.

 

ما با خدمت  به مشتری،‌ به او لطف نمی کنیم،‌ بلکه او ره ما شانس ادامه کار رامیدهد.

پس از او تشکر کنیم-گاندی(+)

 

دوست نداشتم سخن به یادآوری جملاتی که امروز مثل حرف های رتوریک و عمومی، بر

درب همه سازمان ها و ارگان ها و سایتها آویزان است. ولی یادآوری برخی از تصاویر و جملات برایمان آموزنده است هر چقدر هم تکراری باشند.

 

لینک کوتاه شده مطلب: https://goo.gl/8D69G7

مشتری از نگاه گاندی
Rate this post

خطا در ارزیابی دامنه اختیارات و انتظارات

در ادبیات کسب‌وکار و مدیریت معمولاً می‌گویند، اختیارات باید متناسب با مسئولیت باشد.

 

هوا روبه سردی می‌رفت،برگ‌ها در حال تغییر رنگ بود و پاییز آهسته‌آهسته در حال رسیدن بر چتر آسمان بود، حمید در حال قدم زدن در شرکت بود،چند سالی بود که با آقای حسینی به‌عنوان مدیر شعبه فروش شرکت مبین کالا همکاری می‌کرد.

 

 حمید به‌عنوان سرپرست فروش، و مدیر داخلی سازمان فروش در چهارمین سال فعالیت در اوج فعالیت خود بود، آقای حسینی به دلیل نزدیک شدن به سن بازنشستگی اکثر کارها و تصمیمات را بر عهده حمید گذاشته بود.

 

 از طرفی ایشان از سنگین بودن وظایف و مشغولیت‌های زیاد می‌نالید و از طرفی احساس غرور می‌کرد که به‌عنوان نفر دوم یکی از شعبات بزرگ منطقه محسوب می‌شود.

 

ماه فروردین‌ماه مصادف با بازنشستگی آقای حسینی بود، حمید در این روزها آن‌قدر درگیر فتق و رتق کارها بود که اصلاً متوجه گذشت زمان نشد.

 

البته حمید نگرانی زیادی نداشت از آمدن مدیر جدید زیرا تقریباً تمام مسئولیت بر عهده ایشان بود و همه همکاران به هم ایشان پاسخگو بودن.

و حمید از این موضوع به خودش می‌بالید، البته با خودش فکر می‌کرد که چقدر خوب توانستم از عهده همه مسائل بربیایم.

 

 روز موعود فرارسید و مراسم تودیع و معارفه مدیر جدید آقای غضنفری و آقای حسینی فرارسید.

حمید که در صندلی کنار آقای حسینی نشسته بود و به سخنان آقای غضنفری گوش می‌داد، از صحبت‌های ایشان به نظر می‌آمد که خیلی سابقه درخشانی درفروش ندارد.

 

که البته این خبر برای حمید خبر خوبی بود،  آقای حسینی بعد از کلی تشکر و قدردانی از زحمات مجموعه ،از آقا حمید هم تشکر و قدردانی ویژه کرد.

 در این سال‌های آخر چقدر زحمت سازمان را کشیده و به‌عنوان نفر دوم سازمان فروش از عهده کلیه مسائل و مشکلات به‌خوبی برآمده است.

 

این اتفاق هم برای حمید حس داشتن لیاقت خود را برای انجام  کارهای بزرگ‌تر پررنگ‌تر می‌کرد، و خود را در چند سال آینده بعد از آقای غضنفری به‌عنوان مدیر شعبه می‌دید.

 

روز اول هفته بود که آقای غضنفری در جمع همه همکاران برنامه‌های خود را اعلام کرد، ایشان دوست داشت که با همه ارتباط نزدیک داشته باشد و اظهار کرد که درب من و تلفن من برای همه همکاران سازمان در همه زمان آماده است، و از ابزار ایده و پیشنهاد‌ها توسط همکاران سخت استقبال می‌کرد.

 

در این میان به هرکدام از همکاران یکسری آمار و ارقام داده تا چند روز آینده برایش آماده کنند، البته این کار را حمید خودش هبه تنهایی انجام می‌داد و همه همکاران گزارش خود رتبه حمید تحویل می‌دادند.

 

حمید با خودش مشغول گفتگو شد،  احتمالاً آقای غضنفری سیاست شرکت را نمی‌داند و اینجا رعایت سلسه مراتب سازمانی از اهمیت ویژه برخوردار است، اگر غیر این باشد امکان انجام درست‌کارها از بین می‌رود.

 

حتماً باید به آقای غضنفری گوشزد کنم که انجام دادن این کارها برای جایگاه مدیر شعبه که همه بخواهند به او  گزارش دهند خوب نیست. و باعث ایجاد اختلال در انجام امور می‌شود.

 

از آمدن آقای غضنفری 3 هفته گذشته بود و در طی این مدت ایشان تنها توانسته بود 2 بار آقای غضنفری را ملاقات کند، زیرا نوبت به او نمی‌رسید و آقای غضنفری دائم مسئولیت‌ها رابین دیگران تقسیم می‌کرد.

 

حمید با توجه به نوع کار و مسئولیتش که سرپرست فروش بود باید هرروز برای هماهنگی کارها پیش آقای غضنفری می‌رفت و هر بار به درب بسته می‌خورد.

منشی ایشان باوجودی که اهمیت کار حمید را می‌دانست، به علت نوع رفتار آقای غضنفری نمی‌توانست ایشان را بدون اجازه وارد دفتر مدیر شعبه نماید و حمید مثل مرا گزیده به خودش می‌پیچید.

 

یک روز خانم عظیمی منشی مدیر به ایشان زنگ زد و گفت که آقای غضنفری،کار واجب دارد و در ضمن عصبانی هم است، حمید بلافاصله از بازار آمد، وارد اتاق آقای غضنفری شد.

 

از چهره‌اش درهم‌ریختگی و بی‌حوصلگی نمایان بود. حمید با خودش فکر کرد احتمالاً به  خاطر مسئله مهمی است که اتفاق افتاده است و بالاخره ایشان فهمید که نیاز به مشاوره دارد.

 

البته من هم گلایه زیاد دارم، از این مسئله و زمان خوبی است برای یاددادن قوانین سازمان،  بعد از تعارفات اولیه که البته سرد هم بود، حمید به‌آرامی در صندلی روب روی آقای غضنفری نشست و منتظر صحبت ایشان شد.

 

مدیر شعبه با لحنی ناراحت و کمی عصبانی سینه خود را صاف کرد و گفت به نظر شما چه کسی مسئول این شعبه است ،چه کسی باید تصمیمات مهم را بگیرد. این سؤال کاملاً  حمید را گیج کرده بود.

 

اصلاً انتظار چنین سؤال و لحنی را نداشت به‌آرامی خودش را در صندلی جمع کرد و با صدای کمی لرزان و آهسته گفت،  اتفاق خاصی افتاده است.

 

بله ، قرار است دیگر چه اتفاقی بیفتد یکی از ویزیتورهای شرکت گفته است که آقای صمدی گفته که امروز به داخل مسیر جهت ویزیت نروم و مرا به حالت تعلیق درآورده است.

 

شما چرا بدون هماهنگی من این کار را انجام دادید؟ بر اساس چه مستنداتی این کار را می‌کنید؟

 

حمید که کاملاً گیج و نگران شده بود، گفت که آقای ویزیتور به علت کم‌کاری چند بار تذکر خوردند چون تحقق عملکرد روزانه‌اش پایین بود.

از طرفی این مسئله خیلی عادی است که در این‌جور مواقع به ویزیتور تذکر داده شود و برای چند روز لغو همکاری گردد که بقیه فروشندگان هم حساب کار دستشان بیاید.

 

اما آقای غضنفری با لحن سردی جواب داد، بدون  هماهنگی من هیچ کاری را انجام ندهید. در ضمن ویزیتور مذکور هم از فردا مشغول به کار شود.

 

حمید که انگار آب سردی رویش ریخته باشند، جسمش و سرش کاملاً سنگین شده بود و صورتش از خشم و ناراحتی سرخ‌شده بود.

 

از آن روزبه بعد حمید در حد یک فروشنده ساده و هماهنگ‌کننده، تغییر روش داد و حتی برای ساده‌ترین کار هم مجبور بود به آقای غضنفری مراجعه کند.

 

این مسئله او را دچار افسردگی کرده بود و بابی میلی هرروز سرکار می‌آمد.

 

در سازمان‌های فروش یکی از مسائل مهم پرورش درست نیروی انسانی است و استفاده به‌جا از مهارت‌های و توانایی او اما همین مسئله اگر به‌صورت سینوسی اتفاق بیفتد، موجب روان‌پریشی در میان منابع انسانی می‌گردد.

 

مسئله اختیارات و انتظارات در خیلی از مواقع باهم همخوانی ندارد، گاهی اختیارات بیشتر از انتظارات و گاهی بلعکس است.

 

این ناهماهنگی در سیستم باعث ایجاد و افزایش توقع فرد از خودش و عملکردش می‌گردد، مثلاً در همین داستان سازمانی دیدیم که حمید در ابتدا دارای اختیارات زیادی بود و این مسئله توقع از خودش را بالابرده بود و خود را در نقش مدیر شعبه می‌دید.

 

از طرفی بعد از عوض شدن مدیر مجموعه و محدود شدن اختیارت او باعث ایجاد افسردگی شود و نمی‌توانست خود را در موقعیت جدید تثبیت نماید و خودآزاری و  رفتارهای مازوخیسمی در او افزایش پیداکرده بود.

 

اگر از همان ابتدا حمید با مدیر شعبه جدید وارد سازمان می‌شد، آن‌قدر برایش این رفتار مشهود و دردناک نبود.

اما به علت گذشته و تصویر ذهنی که از خودش در ذهنش وجود داشت انتظارات از خودش بالاتر رفته بود ولی اختیارات و تمایلش بسیار کمتر شده بود.

 

حمید درنهایت به رفتارهای تهاجمی و بدگویی از سیستم رو آورد، به‌طوری‌که چند بار از طریق دوستانش به او گوشزد شده بود که پشت سر سازمان بدگویی نکند.

 

زیرا سازمان این نوع رفتارها را نمی‌پسندد ، و امکان اخراج او سازمان است.

 

شاید این رفتاری است که اکثر سرپرستان فروش درزمانی که خود را در این موقعیت می‌بینند از خود نشان می‌دهند و علاوه بر تخریب چهره حرفه‌ای خود، سازمان خود را هم تخریب می‌نماید.


 

چندین رفتار می‌تواند به تعدیل این مسئله کمک کند.

1-کاهش سطح انتظارات خود را شغل و بهبود روابط بین فردی.

2-پذیرفتن این‌که هر مدیر جدیدی به جهت شناخت مجموعه و توانمندی‌های مجموعه دست به یکسری تغییرات می‌دهد.

3- تاریخ انقضای شغل و مسئولیت برای هر فردی وجود دارد، گاهی بسیار زودتر ازآنچه فرد فکر می‌کند اتفاق می‌افتد.

4-به خود فرصت دادن و مسئله را در افق زمانی طولانی‌تری حل کردن، حفظ آرامش و حفظ کرامت انسانی و احترام به جایگاه افراد می‌تواند بسیار مؤثر باشد.

5- درصورتی‌که هیچ‌یک از راهکارهای بالا موجب آرامش خاطر شما نشد، با پیدا کردن شغل جدید از کار خود استعفا دهید و خود را در  عذاب محیطی که نمی‌توانید با آن وقف پیدا کنید. خیلی دچار عذاب و مشکلات نکنید.

در ضمن

هرگز پلی را که از روی آن عبور می‌کنی خراب نکن، حتی اگر فکر می‌کنی، دیگر مسیرت به آنجا نمی‌خورد

در زندگی از این‌که چقدر مجبور می‌شوی از روی یک پل قدیمی عبور کنی تعجب خواهی کرد.

جکسون بروان

 

لینک کوتاه شده مطلب: https://goo.gl/yMvQeP

خطا در ارزیابی دامنه اختیارات و انتظارات
5 (100%) 1 vote

قطار اهرام

بری که از تردستان بزرگی بود، که در برنامه The tonight show  اجرا داشت و به موفقیت خوبی هم رسیده بود.

اجرهای او از دستمزد بالایی برخوردار بود. زمانی که در تعطیلات در هنگام دوچرخه‌سواری در کوهستان دچار سانحه شد و دست و ترقوه او دچار آسیب شد.

او در این فکر بود که چطور با این آسیب‌دیدگی بتواند، شغل خود را اداره کند. زیرا درآمد او به سلامتی‌اش بستگی داشت.

البته بری تقریباً با هیچ‌کسی دیگری که امنیت مالی او به وجود فیزیکی او بستگی دارد، تفاوت نداشت، زیرا اکثر این مردم پول را درازای وقتشان معامله می‌کنند.

یادم می‌آید که دریکی از سمینارهای سهیل رضایی چند سال پیش ایشان کسب‌وکاری را تبلیغ می‌کرد که نیازی به حضور فیزیکی نداشته باشد و این کسب‌وکار بدون حضور فرد بتواند رشد و درآمدزایی کند.

 

 واقعا، چند نفرمان این‌طوری در حال گذراندن وقت و عمر خود هستیم، یکی از گلایه‌های سرپرستان فروش این است که کار کردن در سازمان‌های فروش بخصوص صف سازمان که باید به همه پاسخگو باشید.

بعد از چند سال، به طور جدی باعث مستهلک شدن روح و روان  فرد می‌شود.

  از طرف دیگر هم، به علت اینکه در یک سازمان چند سال کار و فعالیت کرده‌ایم، در  یک تله روانی گیر می کنیم و به‌راحتی نمی‌توانیم شغل خود را رها کنیم.

 

توهم دانایی هم مانع دیدن سایر فرصت‌های کسب‌وکار شده، مدل‌های ذهنی که فقط تمرکز بر کسب و کارهای با حضور فیزیکی است نمی تواند در دنیای رقابت امروز  زیاد توسعه و رشد نماید.

 

به‌هرحال یکی از آرزوهای هر فردی، که شاغل در سازمانی است، که در ازای حضور فیزیکی و خدمت، پول دریافت می‌کند رسیدن به آزادی مالی است.

 

اما باید باور کنیم، که معدود مشاغلی از راه کارمندی و خویش‌فرمایی آن‌قدر درآمد دارند، که فرد بتواند به رفاه مالی برسد و دغدغه امنیت مالی را کمرنگ نماید.


راستی شما چطور ؟

 

جفر واکر از قطار اهرام می‌گوید” قطاری که در آن درآمد به تعداد ساعت یا روزهای کاری وابسته نیست”.(+)

 

برای اکثر ما، این‌یک رؤیایی بزرگی است، اما توسط اینترنت و تعداد کاربرانی که هرروز در حال رشد هستند، این مهم می‌تواند اتفاق بیفتد.

 

دوران عصر دیجیتال، در حال عبور از کنارمان است. ما در این برهه اگر درمیان جذابیت‌های بصری ابزارهای آن گم شویم نه‌تنها عمرمان بلکه هویت خودمان هم به فنا داده‌ام.

 

چرا این حرف را می‌زنم، خیلی از ما چندین ساعت به گشت زنی در فضای شبکه‌های اجتماعی بدون هدف در حال پرسه زنی هستیم و از این شبکه‌ها انواع اخبار و وقایعی که به حالمان مفید نیست را ورق می‌زنیم.

 

و ذهنیت روزانه خود را به‌آرامی در دست این ابزارها قرار می‌دهیم.

از طرفی با رشد و پیشرفت فنّاوری اطلاعات و تسهیل فرایند کاری در سازمان‌ها، چارچوب‌ها، سیاست‌ها، تا حد زیادی نقشه راه سازمان را تعریف می‌نماید.

در این میان به ابزاری  نیاز دارند که این فرایندها را اجرا نماید که بخشی از این ابزارها انسان‌ها هستند.

یکی از بزرگ‌ترین ترس‌های انسان ترس از نداشتن امنیت مالی است، که در این خصوص ضرب و مثل هم فراوان است ، که در همان دوران کودکی به آموزه های این ترس را یادمان می دهند.

 

این ترس‌ها گاها تا زمان مرگ هم به همراه خودداریم. اما بستر دیجیتال این موضوع را تغییر داده است.

مثلاً نگرانی در خصوص امنیت مالی در میان افرادی چون مارک زاکربرگ، جف بزوس، سرگی برین و لاری پیچ، با  جراح مغز واعصاب در دنیا بسیار متفاوت است .

 

زیرا تولید ثروت در میان این افراد به حضور فیزیکی خودشان بسیار کم  وابسته است. چیزی که در یک کارمند، خویش‌فرما  به‌شدت برعکس است.

 

آری راز بزرگ در ایجاد قطار اهرام در زندگی شغلی است؟  

 

و این نیاز به فهم دنیای جدید دارد، اینکه چگونه می‌توان محصول خود را تبلیغ کرد و به هزاران کاربر اینترنتی فروخت، البته تنها با یک کلیک. چیزی که در دنیای فیزیکی می‌توان گفت محال است.

 

راستش خود من هم در حال فکر کردن به این قطار اهرام هستم، زیرا سایر مدل‌های درآمدی را که وابسته به  حضور فیزیکی شخص است، را ناکارآمدتر می‌دانم.


چند سالی است که در دنیای مشاوره کسب‌وکارها فعالیت می‌کنم، اما به علت رونق نداشتن کسب‌وکارها و مشکلات تأمین نقدینگی خیلی از استراتژی‌های توسعه کسب‌وکارها را نمی‌توان به‌درستی پیاده‌سازی کرد.

 

از طرفی افزایش‌جو تحصیل در MBAخوانده‌ها کار را بسیار سخت نموده، دانش کم‌عمق و واژهای سنگین و سالادی از کلمات برای مشاورین آگاه بسیار طلاقت فرسا شده است.

 

چون همه خود را استاد فن می‌دانند و به  دنبال یکی جهت پیاده‌سازی این ایده‌های جورواجور و ناساز خود می‌گردند.

 

از طرفی بی‌انگیزه بودن کارمندان هم به‌عنوان معضلی جهت سخت‌تر شدن چرخ تغییر در سازمان‌ها شده است. که کار مشاور را کم‌رنگ و یا بی‌رنگ می‌کند.


 

بگذریم

همه ما نیاز به شناخت دوران جدید داریم، بدون اینکه اسیر ظواهر آن شویم، پس باید از جای این حرکت را شروع کرد، پیشنهاد شما برای شروع و سوار شدن به قطار اهرام چیست؟

 

لینک کوتاه شده مطلب:https://goo.gl/VykBWs

قطار اهرام
Rate this post