روایت فتح فرصتی برای بازیابی خود

کارها و فعالیت های رو در چک لیست خودم نوشته بودم،  به دنبال یک وقت خالی می گشتم که انجامشان دهم ،این کارها برایم در اولویت اوقات فراغت بودند.

از قبیل خواندن کتاب های که در صف انتظار ، تحلیل سریال فیلم خانه پوشالی ونوشتن چند خطی در باره این روزها .

در یک تماس تلگرامی از یک دوست ، به صعود به قله الوند دعوت شدم .البته این خبر برای من غیر منتظره بود و در اولویت انجام نبود ،اما این یک شبیه سازی

پیام برایم بود .

 مشغولیت فراوان و اولویت های انجام کارها، ورزش را در ستون پایینی تعادل در زندگی ام قرار داده بود .البته به صورت موقت زیرا ورزش نه تنها برای سلامتی

جسماست بلکه برای سلامتی اندیشه هم مهم است.

راستش بدنم از آمادگی خوبی برخوردار نبود، ولی داستان چندین خواب که در طول یک ماه گذشته ذهن مرا به خود مشغول کرده بود، موجب شد به این

سفرترغیب شوم ، در خواب های خود من دائم در حال سفر بودم و از منزلگاهی به منزلگاه بعدی ،و هر صحنه متفاوت از صحنه قبل و متمایز و همچنین پست وبلندیهای زیادی بود که همراه با رنج و مشقت باید طی می کردم در مرحله ای تنها و در مرحله ای، به همراه یک جمع بودم .

چیزی که برای عجیب بود ترکیب وتوالی خوابها بود که به جای نمی رسید، انگار دستاوردی در پی نداشت و در این جاده باید هی می رفتم .

این روزها هجوم اطلاعات و فشار کارهای روزمره معمولا توان فکر کردن درست و عمیق را از ما گرفته، مثل کسی که نیاز به خواب دارد ولی نمیتواند درست بخوابد و

در طول زمان کلافه می شود و نمیتواند تمرکز خود را بر اطراف به دست بیاورد.اخیرا با کسی که خوابش نمی برد آشنا شدم و ایشان اظهار خستگی زیاد داشت از

بیخوابی خودش ، من برایم عجیب بود که کسی از بی خوابی خسته شود ،قبلا فکر می کردم این خواب زیاد است که انسان را خسته می کند.

بگذریم ……..

 

یونگ در یک را کتاب های خود اشاره می کند که برای تفسیر رویای که نمی توانیم پیامش را تفسیر و درک کنیم، آن رویا را شبیه سازی کنیم ، شاید تا بتوانم در مسیر شبیهسازی با مکاشفه ای مواجه شویم و داستان پیام را تا حدی درک کنیم . 

این دعوت هم برای من می توانست شبیه سازی خواب هایم باشد  و درک پیام های که از رویا هایم برایم ارسال می شد .

 

روزگارانی هر کس برخود واجب می‌‌دانست که در عمر خود حتی برای یکبار هم که شده به قله الوند برود و در کنار حوض نبی بخوابد و از مسیر دوزخ دره و امامزاده

کوه برگردد. اهالی روستاهای اطراف هنوز هم به الوند سوگند می‌خورند. به اعتقاد آنها کشتی نوح بر این قله ایستاده و الوند نام یکی از پسران حضرت نوح بوده

است. بدین سبب هر ساله در اوایل تیرماه گروه گروه با خانواده به زیارت الوند می‌آیند و گوسفند قربانی می‌کنند. نامهایی هم که بر چشمه‌ها و سنگ‌های اطراف قله

نهاده‌اند حکایت از این تقدس می‌کنند، مانند: غار عابد و مسجد عابد که گویا نشیمنگه عابدی بوده که در آنجا به عبادت مشغول بوده و همانجا دفن شده است.

گهواره مریم که در باور اهالی مسیح در سایه آن آرامیده است. چشمه بهشت آب که از شکاف سنگی می‌جوشد و در جنوب قله الوند قرار دارند.(+)

 

روز موعود با گروهی از یک خانواده مشهدی که بسیار متین و خوش مشرب بودند ،راهی کوهستان شدیم برای فتح قله ،در طول راه یکبار بار صرف صبحانه

ایستادیم و با هم در کنار هم صبحانه ای لذت بخش به همراه طلوع دل انگیز خورشید خوردیم .

وبعد برای فتح قله ای به  ارتفاع : ۳۵۷۵ متر، ۱۱۷۲۹ فوت رهسپار شدیم.

در میان راه گفتگویی را با خود آغاز کردم و به نشانه های راه توجه کردم و پیام های رویایم یکی یکی برایم تداعی شد:

 

۱-سفر یعنی هر لحظه  شروعی برای پایان و آغاز : هر دستاوردی با آغاز و پایانی همراه است و سر آغاز دستاورد و سفر ی دیگر 

 

۲- پست و بلندی راه : درهر پستی فتحی وجود دارد و در هر بلندی آرزوی جاری شدن نهفته است . وصال و فراق نشانه های از مسیر کمال را بازگو

می کند . در میان راه هر پستی و بلندی وصال و فراقی است که تو را از خودت دور می کنند و منیت تورا هر لحظه مُِی کشد تا اینکه صاف و زلال شوی .

 

۳- سختی راه و درد جسمانی که بر تو هموار می شود : در آغاز هر سفر تو از بهشت راحتی خودت جدا می شوی و با  رنج و تنهایی همسفر می شویی 

این مرحله ما را از غر زدن و ناله کردن آشنا می کند و افق ناله هایمان که از جنس خامی و تنبلی را برایمان تداعی می کند که چقدر حس بدی است ،دائم در زندگی

لحظات خود ناله و فغان کردن و بع قول شاهین کلانتری چس ناله کردن .

 

۴- رهپیما گاهی تنها و گاهی میان جمع : بودن در میان جمع از تنهایمان می کاهد و لحظه به لحظه خودت را در تعادل مسیر آنها هدایت می کنی  و خوشحالی که

می توانی گام به گام آنها حرکت کنی و ،حس همدری و هم سویی را تقویت می کند و مسلما این جمع همفزایی ،را به همراه دارند در جایی دست در دستان آنها

مسیر را طی می کنی و در جای تنها قدمایت را به نظاره می نشینی، داشتن همراه خوب می تواند هدایتگر خوبی باشد در مسیر های سخت زندگی .

۵-ترس : حسی که تو را وادر به حرکت می کند ،زمانی که از ارتفاع به پایین نگاه می کنی ترس تو را فرا می گیرد ،حس غریبی که بارها تو را مغلوب کرده و این بار

تو او را مغلوب می کنی و از این حس خرسندی که او عقب نشینی می کند و تو حس اعتماد  و صلابت را جایگزینش می کنی .

۶-فتح قله : گاهی لازم است که با چنگ و دندان و دراز کش  بر روی صخره ها خود را بالا بکشی و در این کش و قوس مام زمین تو را در آغوش می کشد و می فشرد تا

جسمت رهایی یابی، در آغوش سنگ و صخره ها  اجازه کشف و شهود را به ارمغان می آورد .(سنگ صبور تو می شوند).

۷-دستاورد : پیامی که برای فهم و کشف آن باید از خودت کَند و آغازسفر کرد ،رنج کشید ،زیبایی را دید و  مسیر را منزل به منزلگاه طی کرد ، با خود به گفتگو

نشست و نظاره گر نجواهای درونی خود شد  تا گفتگوی اصیل و بدل را از هم تشخیص داد . 

 

و این سفر برایم دستاوردی مهم داشت ” در زندگی ما نیاز به فتح چیزی داریم زیرا این فتح نیرویمان را چندین برابر می کند ما را استوار تر و مصمم تر می کند این

فتح گاهی غلبه بر یک عادت ناخوشایند است ،گاهی نوشتن یک متن بلند و گاهی یک شروع دوباره ……و این فتح برای من به منزله ارزشمند بودن تمام دستاورد

های کوچک و بزرگی است که تاکنون به دست آورده ام و هر کدامشان برایم دستاوردی داشته اند که آغاز کننده دستاورد بعدی بوده اند ،پس قدردان دستاورد

های هر چند کوچکم هستم .

 

هر چند  که  دلتنگ تر از  تنگ  بلورم

با  کوه  غمت  سنگ تر از  سنگ  صبورم

اندوه من  انبوه تر  از  دامن  الوند

بشکوه  تر  از  کوه   دماوند   غرورم

یک  عمر پریشانی دل  بسته  به موییست

تنها  سر  مویی  ز  سر موی  تو  دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف  قرار  من  و  من  عین  عبورم

بگذار  به   بالای   بلند   تو   ببالم

کز  تیره  ی نیلوفرم  و  تشنه ی نورم                قیصر امین بور

 

 

عکس های از گروه (عکس)   

لینک کوتاه شده مطلب : https://goo.gl/4k3pJY

روایت فتح فرصتی برای بازیابی خود
Rate this post

تولد یک معلم- محمد رضا شعبانعلی

چند سالی است که دیگر تولد تقویمی برایم جذابیت خاصی ندارد ،باگسترش علم و اطلاعات درگیری ها و توان افراد برای به خاطر سپردن کمتر شده ،اگرچه انواع نرم افزار و اپلیکیشن ها برای این مراسمات زیادشده است .

اما در زندگی کسانی هستند که نمی تواند آنها را فراموش کرد ،مثل فصل ها که نمی توان آنها را نادیده گرفت ، محمد رضا شعبانعلی هم جز کسانی است که نمی توان او را فراموش کرد اگر چه با وجود اینکه می دانم تاریخ تقویمی هم سال ها است، که دیگر جذابیتی برای او ندارد .

 

اما من امروز را بهانه ای یافتم که از او یاد کنم ، چند سالی است که او را می شناسم ،اولین بار در کلاس مذاکره بود ،آن زمان شبیه همه استادانی بود که می شناختم. ولی وقتی تدریس می کرد خیلی ،خودمانی و بی ریا بود ، مهرش به دلم نشست و از آن زمان پیگیر کلاسهاو آموزش هایش بودم . بعد ها آمدیم و عضو خانواده متمم(محل توسعه مهارتهای من ) شدیم و هستیم .

 

 

البته اخیرا هم افتخار همراهی چند ساعتی با او را در گردهمایی  متممی ها داشتم ، آرام و ساکت و لبخند ملیحی روی صندلی نشسته بود و استرس سخنرانی دوستان متممی چند سالی او را پیر تر نمود ، زیرا این گردهمایی اولین کار گروهی دوستان متممی و دانش آموختگان متممی بود .

محمد رضا بیشتر زندگی اش را به آموزش و معلمی  اختصاص داده ،البته فرقش با سایر کسانی که در این حوزه کار می کنند ،ارائه منابع و اطلاعات ناب و دست اول برای خوانندگانش است و در این کار هم بسیار با سخاوت است .

این شعر را از فرویدن مشیری تقدیمش می کنم ، می دانم تولد او بهانه ای است برای من که از او به خاطر تمامی زحماتش تشکر و قدردانی کنم که هم برای من معلمی عزیز و دوست گرامی است .

 

عزیز دلم

تولدت مبارک . و این شعر را در وصف بودنت تقدیمت می کنم.

قربانت حسن 

 تولد واژه ای است در پی
معنا شدن

مفهومی است در تب و تاب
رسیدن

تولد گاه بهانه ای ست
برای دلتنگ خود شدن

شانه ای ست برای جستجوی
خویش

تولد گاهی بهانه ای ست
برای یک جمع دوستانه

برای چند لحظه با هم
خندیدن

برای خرید یک شاخه گل

برای جاری شدن یک قطره
اشک

و کشیدن آهی از سر
دلتنگی

تولد علامتی است پر
معنا در سر رسید زندگی ما

گاه بهانه ای ست برای
نوشتن یک متن یا سرودن یک شعر

تولد گاه بهانه ای ست
برای فریاد بودن

رهایی از پیله تنهایی

و اندکی به دنبال خود
گشتن

تولد مفهومی ست
ناپیوسته در زندگی امروز ما

و تولد بهانه ای ست
برای نوشتن یک متن با دستان من

برای تشکر از خوبانی که
مهرشان ماندنی ست

فریدون مشیری…

 

لینک کوتاه شده مطلب : https://goo.gl/1UPtBD

 

تولد یک معلم- محمد رضا شعبانعلی
Rate this post

لحظه نگار دوستان متممی

متمم مخفف عبارت محل توسعه مهارتهای من و طرحی برای تولید محتوای فارسی با هدف ارتقاء سطح دانش و مهارت فارسی زبانان در نقاط مختلف ایران و جهان است.

طرح متمم از دوم بهمن سال ۱۳۹۲ به صورت رسمی آغاز به کار کرد و هم اکنون با همکاری یک تیم تخصصی تولید و مدیریت محتوا و آموزش مهارتی، به سرپرستی محمدرضا شعبانعلی، فعالیت می‌کند.

متمم، توسعه دانش و مهارت فردی را نه صرفا به عنوان ابزاری برای رشد و پیشرفت و موفقیت فردی، بلکه به عنوان تنها راهکار عملی رشد و پیشرفت و توسعه جامعه می‌بیند.

 

لحظه نگار دوستان متممی 

داستان از همان عضو شدن متمم و خواندن مطالبش در سه سال پیش شروع شد و کم کم یخ من ذوب شد و در متمم ذوب شدم و این برای من جز بهترین دستاورد ذوب شدنم بوده است ،در مقایسه با برای انواع ذوب شدن های امروزی از پول ،افراد ،مدرک ،سابقه ،دوستان  و …. می دانم چرا که می توانی فاصله نفهم بودنت را با بقیه نفهم بودن های  دیگر خوب تشخیص دهی، کمی حسرت بخوری که چرا زودتر در این بستر محتوای پاک نیفتاده ای و هنوز در بین زباله های تولید شده توسط سایت های کپی پیست کننده و دانلود کننده گیر کردی و تمام بدنت را مجروح می کنی مثل زباله گردی که بی محابا دست در میان سطل بزرگ آشغال های می کند تا چیزکی به دست بیاورد .

دوستانی که با آنها در این سایت آشنا شدم بسیار فرهیخته تر از خودم بودن و به وجود آنها افتخار می کنم و حسرت می خورم به چند سالی از عمرم که سریعتر از خودم حرکت می کند و فاصله سنی ام را با دانش کسب شده ام بیشتر می کند و خرف تر بنظر می رسی (پیرمردی که فقطدپیلم قدیمی دارد در قبال بچه های امروزی بهتر است خود را درس نخوانده تلقی کند چون چیزی جز ضایعگی برایش به ارمغان نمی آورد .

شروع داستان دورهمی :

در یکی از روزهای زمستان 95 با زنگ تلفنی به نام بهروز مطیع دوست خوب متممی مکالمه ای شروع شد و بدون اینکه ایشان را از نزدیک ملاقات کرده باشم حس خوبی در ای تماس داشتم انگار که سالها ایشان را می شناختم و بعد سجاد سلیمانی استارت بعدی بود که زده شد و سجاد که فردی برون گرا و فعال و اهل دل  است تصمیم گرفتیم سایر دوستان متممی را دور هم جمع کنیم بلاخره از طریق ایمیل و آدرس سایت برخی از شماره ها را پیدا کردیم و سریع گروهی تشکیل شد ،در قبل از پایان سال تصمیم گرفتم تا جای که می شود با دوستان تماس تلفنی بگیرم و از حال و روزشان مطلع شوم و کمی هم گپ بزنیم تا دایره دوستی هایمان فراتر رود . در این میان یاور مشیرفر با لهجه دوست داشتنی تبریزی اصل می گفت “تا زمانی که دور هم ننشینیم و چای نخوریم دوستی هایمان رنگ و بوی دوستی نمی گیرد ” و چقدر هم راست می گفت . جرقه ای به ذهنم زد که تهران که بیشتر دوستان متممی بودند دور هم در اویل سال 1396 یک دورهمی غیر رسمی متممی تشکیل دهیم . و آغاز این حرکت دوست داشتنی و دلپذیر همان یاور بود .

و در ادامه این دورهمی :

سجاد سلیمانی با انرژی خوب و مثبتش تمام زحمات ما را بردوش کشید از تامین محل دورهمی تا تمام هماهنگی های پذیرایی و دورهمی مجلس کوچک این دورهمی

و دوستان خوبم :

1-امین آرامش

2- شاهین کلانتری

3-سجاد سلیمانی

4-محمد بانشی

5-دانا مردوخی

6-جواد عزیزان

7-پویا

8- علی مطلبی

9-سینا

10- معصومه صدیقی

11- شهرزاد پاکرخ

12-پریسا حسینی

13-نیلوفر کشاورز

و

 خلاصه نشست دورهمی :

موضوع نشست تا حدی توسط سجاد در اوایل مشخص شد بحث بر روی کتاب شیب ست گادین و اظهار نظر در خصوص اینکه :

1-آیا شیب درستی را انتخاب کرده ایم ؟

2-آیا با داشته های فعلی می توانی از عهده ترک شیب بربیایم ؟

3- مسائل مالی در این میان چه نقشی و دغدغه ای می تواند ایفا کند (کند و یا تند کردن حرکت شیب )؟

4-متمم بودن چقدر در شناخت مسائل و انتخاب شیب های زندگی مان کمک مان کرده است .و خلاصه سوال های از این دسته ؟

دوستان عزیز می گویند : 

البته مجبورم کمی خلاصه بگویم ،زیرا حافظه ام کمی در زمینه بسط مطلب خطای شناختی دارد .

یاور مشیرفر : از مدل ذهنی خودش گفت از (سیسرو و داستان های پداگوژی ) و خستگی ناپذیر بودن نوسان کردن و غرق نشدن و دغدغه اش نوشتن مدلی برای توسعه پایدار در خاور میانه با توجه به بحران های پیش رو و نوع بافت جغرافیایی و سیاسی منطقه.

امین آرامش : از خاطرات کودکی می گوید از آرزویش استاد دانشگاه زابل شدن و خدمت کردن به مردم تا کارهای جانبی در کنار درس خواندنش .از مدل ذهنی اش  که ترسیم فرایند ها است و به صبر نشستن و بعد نتیجه گیری و غافل نشدن از دام وسواس ذهنی برای تصمیم گیری آینده ، از رویا و هدفش که معلم شدن است  و  برنامه هایش در آینده که آموزش توسعه مهارتهای فردی به جوانی های است  که برای پیدا کردن خود در جامعه باید هزینه های زیادی را بدهند.

دانا مردوخی : از دوران کودکی و سختی های کنکور دادن و تلاش های مستمر برای یادگیری و رنج غربت دوبی ،عراق ،ترکیه برای یادگیری و کسب تجربه و با توضیح مسائل از زوایه دیدن روند های دیجیتال و تغییرات پیش رو و فرق بین هوشمند زندگی کردن در دنیای دیجیتال و زندگی معمولی و دفن شدن در رویداد های فعلی.

شاهین کلانتری : از نویسندگی و حرفه ای شدن از هزینه کردن برای عمیق شدن در زمانی که فرصت ها به درب منزل تو می آیند و ذکر خاطره همکاری با دوستی که بعدها رابطه او و کارش را عمیقتر و با تجربه تر نمود ،پرهیز از افراد سطحی در جامعه و دوری از افراد و اخبار زرد و نسشتن و تلاش برای حرفه ای شدن در یک مسیر مشخص مثل خودش که نویسندگی را با چیزی دیگری عوض نمی کند .

سجاد سلیمانی : همچنان همه را سوال پیچ می کند و با خنده شیرنش ما را وادار به حرف زدن می نماید . و پرسش های عمیقی می پرسید و نفس گیر و می داند چطور نفس های ما  را در سینه حبس کند  و سوال و سوال سوال و خودش هم می گوید از شیب های که بوده و رها کرده ،از داستان ورشکستگی تا پلیس و کارمند شدن و الان هم دغدغه  اش رها کردن  شغل فعلی و کارمندی اش است ، ولی مردد و نیاز به تنهایی بیشتر و خلوت با خود (چقدر حالش را می فهمم ).

جواد عزیزیان : تا جای که مطرح کرد دغدغه اش رهایی از شغل کارمندی است ولی بیشتر را من سعادت نداشتم در کنارش باشم .

محمد بانشی : اهل شیراز ،دانشجوی کار آفرینی و در حال حاضر در یک شرکت بازرگانی مشغول به کار است ،و بیشترش را قرار بود بگوید …..

سینا و پوریا هم گوش می دادند و قرار بود بیشتر برایمان توضیح دهند که نشد . (باز هم سعادت ما نبود ).

نیلوفر کشاورز : از دغدغه های شراکتش و رها کردن برای پیدا کردن آرامش بیشتر ،از دغدغه ماهان پسر کوچولوی پر انرژی اش و از داستان رها کردن مسیر و ادامه دادن یک شیب دوست داشتنی و تولید محتوا و از  تنهایی خود برای تصمیم گیری و ادامه راه .

معصومه شیخ مردای: 

بیشتر فعالانه گوش می کردند و کمی هم از دغدغه اش گفت همان شیب زندگی که بلاخره باید روزی آن را ترک کرد و شیب بهتری پیدا کرد .

 شهرزاد پاکرخ  :

آرام و ساکت آمد و آرام و ساکت هم رفت .

پریسا حسینی :

و اما زحمات عکاسی و شات گرفتن با ایشان بود ،دغدغه اش ادامه تحصیل در رشته مورد نظرش در خارج کشور بود که فعلا میسر نشده است ولی  عکاسی با علاقه خاصی را دنبال می کرد ،و شنیدن فعال جز خصوصیاتش بود .

اما ماجرای من بعد از این جلسه : 

فکرت در پیچ و خم های  این جاده زندگی هر وقت می می خواهی به دادت برسد البته که نمی رسد ،فضا را مبهم تر می کند و نگاهت بین گذشته و آینده نگاه می دارد انگار که پشت سرخودت هم می توانی ببینی و در این لحظه کاسه ججمه ات را پر از سوال های که مغزت را تا حد انفجار جلو برد ، و بعد اش هم به حال خودت رها می کند ، خوبی این نشست ها این است که می فهمی که چقدر ظرف دانش و سطح سوادت کم است و برای فهمیدن ناچیز ترین چیزها  باید روزها تلاش کنی و مسیر های متفاوتی را بروی و هزینه های زیادی را بدهی  و فقط برای رسیدن به خاطر یک نگاه یا مدل ذهنی که می توانست تو را سالها جلو بیندازد ،همه اذهان داشتند این بسترها و نشست ها کمتر پیدا می شود و این را مدیون متمم و محمد رضا شعبانعلی هستیم ،که می توانیم با نگاه کردن  به هم بفهمیم سوال های اساسی تری در زندگی وجود دارد که کمتر برای آنها و پاسخ به آنها وقت می گذاریم ،سوال های که روزی خواهند رسید و آنقدر دندان شکن است که نمی توانی جلوی بغض گریه کردن را بگیری و مشت می کوبد بر سرو صورتت و بی رحمانه تازیانه می کوبد بر روحت .

نگاه های تک تک دوستان را در خاطر سپردم تا شاید در این مسیر پر و پیچ و خم راهی برای خود پیدا کنم . راستی که چقدر  بعضی محفل ها آتش زن است “راست “می گفتند .این سوختن را دوست دارم .

سرمستی ما مردم هشیار ندانند
انکار کنان شیوه‌ی این کار ندانند
در صومعه سجاده نشینان مجازی
سوز دل آلوده‌ی خمار ندانند
آنان که بماندند پس پرده‌ی پندار
احوال سراپرده‌ی اســـرار ندانند
یاران که شبی فرقت یاران نکشیدند
اندوه شبان من بی‌یار ندانند
بی یار چو گویم بودم روی به دیوار
تا مدعیان از پس دیوار ندانند
سوز جگر بلبل و دلتنگی غنچه
بر طرف چمن جز گل و گلزار ندانند
جمعی که بدین درد گرفتار نگشتند
درمان دل خسته‌ی عطار ندانند…

لینک کوتاه شده مطلب : https://goo.gl/eu2H2W

 

لحظه نگار دوستان متممی
Rate this post

لحظه نگار- یزد

یزد – «شهر بادگیرها»، «دارالعباده»، «دارالعلم و دارالعمل»، «حسینیه ایران»، «شهر دوچرخه ها»، «شهر شیرینی» ، «شهر قنات و قنوت و قناعت» و «شهر آتش و آفتاب».

یزد – برایم سمبل رفتن به درون و فرا خواندن توسط مام زمین است ،همیشه دوست داشتم یزد را از نزدیک ببینم آب انبار ها – قلعه ها – آتشکده – معابد – صحرا و بیایان راز و رمز آن واقعا دوست داشتنی است در چند روزی که در سال 1393 در آنجا بودم جز فرصت های سوخته عمر به حساب نمی آمد . اگر من بخواهم برای تسلط به نوشتن ،شهری را انتخاب کنم، یکی از شهر هایم قطعا یزد خواهد بود .

 

لحظه نگار- یزد
Rate this post